خاطرات خبرنگار جنایی‌

نقشه شوم

تیر 1369 بود. به همراه کارآگاهان دایره ویژه قتل پیگیر پرونده قتل مرد میانسالی بودم که جسدش در داخل خودرو وانت‌اش در حوالی جاده ساوه کشف شده بود. مقتول با ضربات سنگ بر سرش به قتل رسیده بود و جسدش در قسمت بار وانت در زیر چادر برزنتی خودرو رها شده بود. به دنبال کشف جسد این مرد که نامش اصغر بود ، کارآگاهان، تحقیقات گسترده‌ای را پیرامون شناسایی و دستگیری قاتل یا قاتلان آغاز کرده بودند. آنچه که در پی می‌خوانید برگی از پرونده این جنایت است.
کد خبر: ۱۹۵۱۳۹

ساعت 11 صبح سوم تیر  1369 مرد جوانی نفس‌زنان خود را به پاسگاه انتظامی حوالی جاده ساوه می رساند و به افسر نگهبان پاسگاه می‌گوید در چند متری جاده یک خودرو وانت رها شده و در کنار آن یک سنگ خونی افتاده است. هیچ‌کس داخل وانت نیست، اما در خودرو باز است. چون وضعیت خودرو بسیار مشکوک بود، لازم دانستم که موضوع را به شما اطلاع دهم.

ماموران پاسگاه با شنیدن اظهارات مرد جوان بلافاصله به محلی که وی مدعی بود خودرو وانت را دیده حرکت می‌کنند و دقایقی بعد در آنجا حاضر و با صحنه وحشتناکی روبه‌رو می‌شوند.

ماموران با بررسی دقیق وانت، جسد مرد میانسالی را که تقریبا سرش متلاشی شده بود را در قسمت بار وانت در زیر چادر برزنتی خودرو کشف می‌کنند.

پیراهن آبی‌رنگ و شلوار کرم مقتول کاملا خونی شده بود و ظواهر امر نشان می‌داد که مدت زمان زیادی از مرگ وی نمی‌گذرد. در کنار جسد چند ته سیگار، گالن بنزین، زاپاس و مقداری آچار دیده می‌شد. ضمن این که در کنار لاستیک عقب آلت قتاله که یک تکه سنگ نسبتا بزرگ و آغشته به خون بود، دیده می‌شد.

ماموران پس از انجام تحقیقات اولیه، بازپرس ویژه جنایی را در جریان گذاشته و پس از حضور بازپرس در صحنه جنایت جسد به پزشکی قانونی انتقال و پرونده جهت تحقیقات بیشتر به اداره آگاهی ارجاع شد.

بلافاصله پس از این که پرونده به اداره آگاهی رسید کارآگاهان تحقیقات گسترده خود را درخصوص شناسایی و دستگیری قاتل یا قاتلان آغاز کردند. در اولین مرحله هویت مقتول به نام اصغر 49 ساله شناسایی شد. کارآگاهان پس از پی بردن به هویت مقتول محل زندگی او را نیز در یکی از مناطق جنوبی شهر تهران شناسایی کردند.

اصغر متاهل و دارای 3 فرزند بود. زن او به کارآگاهان گفت: اصغر با وانت کار می‌کرد. او آدم زحمت‌کشی بود و به بچه‌هایش عشق می‌ورزید. اصغر صبح زود از خانه خارج می‌شد و تا پاسی از شب کار می‌کرد. گاهی اوقات هم حتی شب‌ها به خانه نمی‌آمد. اصغر معتقد بود تا جوان است بایستی کار کند. بخصوص این که بابت خانه‌ای که خریده بودیم بدهکاری داشتیم و لازم بود که بیشتر کار کند.

وی افزود: آن روز صبح زود از خانه بیرون زد. قرار بود به میدان تره‌بار برود. آنجا مشتری خیلی خوب بود. بعد هم می‌رفت خیابان یافت‌آباد. آنجا پاتوق داشت. از لحظه‌ای که از خانه بیرون رفت دیگر خبری از او نداشتیم تا این که اطلاع یافتیم به آن طرز وحشتناک به قتل رسیده است.

مرضیه یادآور شد: اصغر وقتی شب به خانه نیامد، زیاد نگران نشدیم. گفتیم شاید طبق معمول کار می‌کند.

کارآگاهان بازجویی‌های مفصلی را از دیگر اعضای خانواده انجام می‌دهند و متوجه می‌شوند اصغر مرد زحمت‌کش و سر به راهی بوده که فقط سرش به کار خودش گرم بوده و هیچ دشمنی هم نداشته است. ضمن این که در کنار همسر و فرزندانش زندگی آرامی داشته و هیچ اختلافی با آنها نداشته است.

ماموران در ادامه تحقیقات به بازجویی از دوستان، همکاران و رفقای مقتول می‌پردازند. نتیجه این تحقیقات نیز حکایت از آن داشت که اصغر مرد بسیار آرامی بود و همکارانش از او اظهار رضایت می‌کردند. ضمن این که آخرین بار در غروب روز قبل از به قتل رسیدنش با دو مرد جوان دیده شده بود که گویا به طرف میدان آزادی می‌رفته است. کارآگاهان مشخصات آن دو مرد جوان را جویا شدند، اما همکاران وی نتوانستند در این زمینه به ماموران کمکی کنند چون چهره آن دو جوان را به وضوح ندیده بودند.

کارآگاهان با یافتن این سرنخ تحقیقات گسترده‌ای را برای شناسایی دو مسافر ناشناس که آن روز سوار خودرو اصغر دیده شده بودند را آغاز کردند. آنها در یک عملیات گسترده به تحقیق و بررسی از کسبه محل پرداختند و پس از ساعت‌ها پرس و جو بالاخره موفق شدند ردی از آن دو جوان را بیابند.

یکی از کسبه محل که مغازه ساندویچ‌فروشی داشت به ماموران گفت: آن دو جوان به مغازه ساندویچ‌فروشی آمدند و دو ساندویچ با نان اضافه سفارش دادند. یکی از آنها را می‌شناختم. مدتی بود که در یک ساختمان در حال ساخت که چند کوچه پایین‌تر است مشغول گچ‌کاری بود. او هر از چند گاهی برای خرید ساندویچ به اینجا می‌آمد و سلام علیکی باهم داشتیم. او لهجه یکی از شهرهای غربی کشور را داشت و به ظاهر جوان آرامی بود. مرد ساندویچ‌فروش افزود: آن دو جوان پس از خوردن ساندویچ دقایقی در مقابل مغازه ایستادند و سیگار کشیدند. بعد جلوی یک وانت سفیدرنگ را گرفتند و بعد از چند لحظه بحث که فکر می‌کنم سر قیمت بود سوار شدند و رفتند. از آن به بعد هم دیگر آن دو مرد جوان را ندیدم.

با اظهارات مرد ساندویچ‌‌فروش کارآگاهان بلافاصله ساختمانی را که او مدعی بود یکی از جوان‌ها در آنجا کار می‌کرد را شناسایی و در بازجویی از مالک ساختمان موفق شدند هویت کارگر جوان به نام تیمور را که از اهالی یکی از شهرهای غرب کشور بود و مدتی با دو نفر از رفقایش در آن ساختمان کار می‌کرد پی ببرند. تحقیقات برای دستگیری او آغاز شد و پس از
5 روز بالاخره او را در خانه پدری‌اش در شهرستان دستگیر کردند.

تیمور که هاج و واج مانده بود کار در ساختمان را پذیرفت اما سرسختانه منکر سوار شدن بر وانت اصغر شد و به صراحت اعلام کرد آن روزنه ساندویچ خورده و نه با کسی سوار وانت شده است.

کارآگاهان بلافاصله او را به تهران انتقال و مجددا تحت بازجویی قرار دادند اما او هم چنان مقاومت کرد تا این که با مرد ساندویچ‌فروش رودررو شد و در آن هنگام بود که به تناقض‌گویی افتاد و پس از ساعت‌ها بازجویی فشرده لب به اعتراف گشود.

تیمور اعلام کرد: قتل توسط رفیق‌اش جلال انجام شده و او هیچ نقشی در این جنایت نداشته است.

تیمور در قسمتی از اعترافات خود گفت: من سرم به کار خودم گرم بود. کارگری می‌کردم و زندگی‌ام را می‌گذراندم تا این که سر و کله جلال پیدا شد. او از بچه محلی‌های قدیمی ما بود. یک هفته قبل از حادثه به تهران آمد. بعد از کار با هم به گردش می‌رفتیم. جلال کار درست و حسابی نداشت. خودش می‌گفت در کار خرید و فروش سی‌دی هستم اما من هیچ‌وقت سر از کار او درنیاوردم.

آن روز غروب قرار بود به شهرستان برویم. بعد از کار به سراغم آمد. قدم زنان تا ساندویچ‌فروشی آمدیم. بعد از خوردن ساندویچ چون دیر شده بود قرار شد بریم مسافرخانه شب را بمانیم و فردا صبح زود حرکت کنیم. اما جلال گفت بی‌فایده است. بهانه آورد که مقداری از وسایلش در جاده ساوه‌خانه خواهرزاده‌اش است. گفت یک وانت بگیریم و برویم وسایل را به میدان آزادی بیاوریم و شبانه حرکت کنیم. اولش مخالفت کردم. وقتی اصرار او را دیدم چیزی نگفتم. از همان مقابل ساندویچ‌فروشی با یک وانت که راننده‌اش اصغر بود راجع به آوردن بار از کرج به ترمینال آزادی طی کردیم بعد هم به راه افتادیم.

من از نقشه او هیچ اطلاعی نداشتم. وقتی به جاده ساوه رسیدیم، جلال یک جاده خاکی را که به یک شهرک منتهی می‌شد نشان راننده داد و گفت از این جا برو. اصغر اعتراض کرد که جاده خاکی است. جلال زبان باز کرد و گفت زیاد نیست بعد هم پیشنهاد کرایه بیشتری داد. اصغر با غرولند پذیرفت. چند متر که وارد خاکی شدیم جلال چاقوی نسبتا بزرگی از جیبش درآورد و زیر گلوی اصغر بیچاره گذاشت. خودرو در جا متوقف شد. جلال با تهدید و در جلو چشمان بهت‌زده من اصغر را از ماشین پیاده کرد و به من گفت برو پشت فرمان. من بهت‌زده او را نگاه می‌کردم.
فریاد زد کاری که می‌گم بکن. من هم پشت فرمان نشستم. بعد هم جلال اصغر را به قسمت بار وانت برد. به من گفت راه بیفت. چند متر که جلوتر رفتیم مرا به یک بیراهه در نقطه‌ای تاریک راهنمایی کرد و بعد از یکی دو کیلومتر گفت بایست. خودرو را متوقف کردم. جلال، اصغر را از پشت وانت پیاده کرد. بیچاره اصغر هاج و واج مانده بود. از ترس می‌لرزید. جلال یک لحظه اصغر را هل داد. تعادل اصغر به هم خورد و روی زمین افتاد. در همان لحظه به طرف اصغر حمله کرد و با سر به صورت او زد. یک لحظه اصغر دستش را به صورتش برد. در همان حال بین آنها درگیری پیش آمد و چاقو به زمین افتاد. من در آن لحظات فقط نظاره‌گر بودم. جلال دوباره اصغر را هل داد و وقتی اصغر نقش زمین شد جلال روی او افتاد و بعد هم یک سنگ نسبتا بزرگ را برداشت و به سر و صورت او کوبید.بعد از گذشت لحظاتی جسد اصغر را کشان کشان به داخل وانت برد و در قسمت بار زیر چادر مخفی کرد.

من که شوکه شده بودم به او اعتراض کردم، گفتم قرارمان این نبود. جلال با عصبانیت گفت من فقط می‌خواستم ماشین را بدزدم او خودش باعث درگیری و در نهایت قتلش شد. به حالت اعتراض پیاده راه جاده را در پیش گرفتم. او هم جیب‌های اصغر را خالی کرد و دنبالم آمد. وقتی به من رسید از من خواست که به سراغ ماشین برویم اما من نپذیرفتم و خلاصه بعد از کلی جر و بحث برگشتیم ماشین را ببریم که از دور نور چراغ اتومبیلی را دیدیم که به طرف ما می‌آمد. با عجله از آنجا دور شدیم. بعد هم به ترمینال آزادی آمدیم و راهی شهرستان شدیم.

با اعترافات تیمور کارآگاهان تحقیقات برای دستگیری جلال را آغاز کردند و در یک عملیات ضربتی جلال را نیز در خانه یکی از دوستانش دستگیر کردند.

جلال ابتدا منکر همه چیز شد اما وقتی پی برد که تیمور همه چیز را برملا کرده به قتل اصغر اعتراف کرد و گفت: قتل کار من بود. اما تیمور هم در جریان بود. ما با هم نقشه قتل را کشیدیم ولی این من بودم که مرتکب این جنایت شدم. با اعترافات جلال پرونده قتل اصغر بسته شد و قاتلان راهی زندان شدند تا به سزای اعمال خود برسند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها