در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه داستان قسمت اول:
هیگینز، پیشخدمت آقای شاو، همراه با یک زنبیل بزرگ به منزل بنسون،راوی داستان، میرود. ویلیام شاو کسی است که در گذشته خدمت بزرگی به بنسون کرده و او را از فلاکت و بدبختی نجات داده است. هیگینز از گرفتاریهای آقای شاو که بعد از ازدواج برایش پیش آمده و مانع حضور فعال او در جمع دوستان شده تعریف میکند و نیز میگوید که مدتی است گریس، همسر ویلیام شاو، ناپدید شده. حالا نیز مشکلی برای آقای شاو پیش آمده که نیاز به کمک دوستان دارد. در ضمن هیگینز هنگام رفتن زنبیلی را در آنجا میگذارد.
بن سون زنبیل را همراه آت و آشغالهایش به محل تخلیه زباله میبرد. اتفاقا در آنجا جکسن، دوست قدیمیاش، را میبیند. اما جکسن از دیدن او خوشحال نمیشود. کمی بعد متوجه علت این امر میشود. در آنجا کامیونی که برای تخلیه آمده هنگام عبور به بنسون میساید و او را روی زمین پرت میکند. بعد از مدتی که حالش بهتر میشود از نگهبان آنجا میشنود که دوستش زبالههای او را نیز خالی کرده و رفته. هنگام بازگشت متوجه میشود که به جای یک زنبیل دو زنبیل در پشت اتومبیلش قرار دارد. پایان داستان را در این شماره میخوانیم:
سعی کردم فکرم را به کار بیندازم اما فکرم به جایی قد نمیداد. هنوز از حادثهای که اتفاق افتاده بود منگ بودم. تمام استخوانهایم درد میکرد، هر چند هیچ آسیب جدی به من وارد نشده بود. تصمیم گرفتم به خانه بازگردم و آدرس جکسن را بردارم و با یک دیلم بهسراغ او بروم. در تمام طول مسیرم تا خانه عصبانی بودم تا اینکه بالاخره رسیدم. روی پلههای جلوی در یک زنبیل دیدم که بسیار برایم آشنا بود. یک تکه کاغذ با دستخطی خوانا و زیبا به آن وصل بود که روی آن نوشته شده بود: «حتما سارا کینگ را به خاطر میآورید. یکی از دوستان صمیمی ویلیام شاو. مدتهاست که شما را ندیدهام آقای بنسون، اما میدانم که شما کمکم خواهید کرد.
من در یک آپارتمان زندگی میکنم و دست و بالم بسته است. میدانم که شما مرد با شخصیتی هستید و به زنی که چاره دیگری ندارد کمک خواهید کرد. لطف کنید و به جای من بوتههای گل رز آقای شاو را بپذیرید. منزل شما نسبت به دوستان دیگر نزدیکتر به ماست و ضمنا باغچه بزرگ و قشنگی هم دارید.»
سرآسیمه داخل خانه شدم. وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود. این حقیقت داشت که ویلیام شاو زندگیم را نجات داده و کمکم کرده بود که از نو شروع کنم. اما آخر قدرشناسی هم حد و مرزی داشت! تلفن بیوقفه و یکنواخت زنگ میزد. چارلز مورسیو برادر گریس شاو پشت خط بود. فورا لحن آمرانهاش را تشخیص دادم. پرسید: شما گریس را ندیدهاید؟
در حالی که سعی میکردم صدایم تا حد امکان طبیعی جلوه کند گفتم: نه.
هر چند که از ترس نفسم بند آمده بود اما دروغ هم نمیگفتم. واقعا ندیده بودمش. فقط سه بسته پیچیده شده که با بند بسته شده بود را در سه زنبیل شبیه هم دیده بودم. بنا بر این آنچه میگفتم دروغ نبود.
مورسیو ادامه داد: شوهرخواهرم میگوید که او ناپدید شده. فکر میکنم پای جنایتی در میان باشد که توسط چند تا از دوستان پستفطرتش انجام شده.
تصویر مورسیو را به همان شکل که آخرین بار دیده بودم در ذهنم مجسم کردم. صدای متکبرانه، گردن کوتاه و دستان عرق کرده و چشمان آبیاش که با بدگمانی به همه چیز نگاه میکرد. خوش قلبی و مهربانی و نیز شوخطبعی شاو را نیز به خاطر آوردم. کمکم عصبانی شدم. گفتم: لابد میدانید که خواهر شما زن سادهای نبود که مدام در خانه بند شود.
پاسخ داد: یک جای این قضیه بودار است. شاید لازم باشد که همراه پلیس به شما و چند تن از به اصطلاح دوستان دیگرش سر بزنم.
هر وقت خواستی بیا، آقا. هر وقت.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم. به این ترتیب اقدام بعدی مشخص شده بود. نمیخواستم که وسیلهای باشم در دست مورسیو برای نابود کردن دوستم ویلیام شاو. یک لحظه گذشت و من هر لحظه در انتظار مواجهه با مورسیو و پلیس بودم.
خودم را کاملا آماده کرده بودم و حتی دلیل قابل قبولی نیز برای عدم حضورم در آن بعدازظهر شنبه فراموش نشدنی داشتم. اما هیچ کس به سراغم نیامد. روزنامهها هم چیزی در اینباره ننوشتند. یکبار با اتومبیلم از کنار ویلای آقای شاو که جزو برترین ویلاهای منطقه بل ایر محسوب میشد عبور کردم. فقط کارآگاهی را با لباس فرم دیدم که در آن محوطه قدم میزد. سعی کردم با هیگینز تماس بگیرم، اما شخصی که خود را نگهبان معرفی کرد گوشی را برداشت و گفت که هیچ کس در خانه نیست.
دلهره و نگرانیام ادامه داشت، اما اتفاق نگرانکنندهای رخ نداده بود. اما حالت عصبیای که داشتم باعث دلخوری همسرم شده بود. حتی یکبار لنگه کفشم را برداشت و به طرف پسرم پرت کرد.
بالاخره خبر کوتاهی از هیگینز به دستم رسید که خاطرم را آسوده کرد. خبر این بود: بعد از یک زمستان سرد آقای شاو قصد سفر به اروپا را کرده. بعد از بازگشت قصد دارد دوستان قدیمیاش را ملاقات کند.
بدین ترتیب قضیه حل شده بود و ویلیام شاو در امنیت به سر میبرد و جای هیچ گونه ترس و نگرانی برای من و دیگر دوستان نبود.
همسرم پرسید: چرا به محض دیدن ماشین پلیس یکه میخوری؟ نکنه باز هم از پرداخت مالیات در رفتهای.
از خودم پرسیدم: آره، واقعا چرا؟ لعنت بر شیطان، اصلا دوست نداشتم تا پاییز منتظر بمانم. میخواستم کاملا مطمئن شوم که هیچ پلیسی در خانهمان را نخواهد زد.
بنابراین یک بطر نوشیدنی سرد خریدم و به ویلای ویلیام شاو رفتم. در آنجا خود را در برابر هیگینز غیرقابل نفوذ یافتم. برایش از تماس تلفنی مورسیو گفتم.
هیگینز لبخندی زد، از همان لبخندهای سردش، سپس گفت: آقای بن سون دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. راستش را بخواهید سفر به اروپا عمدا توسط آقای شاو برنامهریزی شد تا به اقامت مورسیو در اینجا پایان داده شود. البته بعد از این که همسرش با شخص دیگری روی هم ریخت و گم و گور شد. قبلا ما اینجا چهار نفر بودیم، خانم و آقای شاو، مورسیو و من. خانم شاو که رفته. حالا که برای مدتی ویلا بسته میشود مورسیو هم باید از اینجا برود. اما پاییز دوباره دور هم جمع میشویم.
به بار و بندیلی که کنار هم در سالن قرار داشت اشاره کردم دو چمدان بزرگ و چند تا چمدان کوچک زنانه و گفتم: انگار لحظه آخر رسیدم. شاید بهتر باشد که این بطری را به آقای شاو بدهم و بروم پی کارم.
هیگینز سرش را تکان داد و گفت: بله، عاقلانه نیست که اینجا بمانید. ممکن است مورسیو شما را ببیند. ما در این مدت او را متقاعد کردیم که با فرار خواهرش کنار بیاید. صلاح نیست شما را ببیند، مخصوصا که از دوستان قدیمی هستید. خجالت میکشد. بطری را روی چمدانی گذاشتم و گفتم: درک میکنم. پس لطفا سلام مرا به ویلیام شاو برسانید.
در بندر لسآنجلس ایستاده و منتظر حرکت کشتی به مقصد هاوایی بودم. پیدا کردن اسم آقا و خانم هیگینز در فهرست رزرو شدهها کار سختی نبود. آن دو را که به نرده کشتی تکیه داده بودند دیدم، اما احتیاط کردم که مرا نبینند.
چارلز مورسیو نیز در بندر بود. برای خواهر و شوهر خواهر جدیدش دست تکان میداد و به آنها پوزخند میزد. آنها موفق شده بودند. ویلیام شاو را در یک جنایت هولناک به قتل رسانده بودند و بهترین دوستانش میخواستند جسد تکه تکه شده او را به گور بسپارند. گردنبند گریس در نور خورشید همچنان میدرخشید، دندانهای هیگینز هم. اما خندههایش دیگر هیچ نشانی از خندههای معذب پیشخدمتها نداشت.
برگشتم و به پلیس بندر تلفن کردم. به صورت فردی ناشناس آنها را در جریان قرار دادم و گفتم که سه زنبیل در کابین هیگینز و همسرش وجود دارد.
من درون این زنبیلها یخ گذاشته و آنها را در مغازه قصاب خوش قلبی جا داده بودم و مدام با ذهن بی تخیل و خالی از خلاقیتم کلنجار میرفتم تا گره کور این ماجرا را پیدا کنم.
هیگینز نقشه قتل را خیلی خوب طراحی کرده بود و چگونگی از بین بردن جسد را ماهرانه به انجام رسانده بود. با مهارت تمام تا پایان کار پیش رفته بود. اما هیگینز تنها یک اشتباه مرتکب شده بود اشتباهی که دیگر برایش کاری از دستش برنمیآمد. سه مرد و یک زن در ویلا زندگی میکردند. زن که ظاهرا گم و گور شده بود، در صورتی که بین باروبندیلهایی که برای سفر اروپا آماده کرده بودند چند چمدان کوچک زنانه وجود داشت. (ضمنا این نکته نیز جلب نظر میکرد که اسم آنها در فهرست سفر به پرو آمده بود نه اروپا) حال آن که از پیشخدمت زیرکی مثل هیگینز بعید بود که دو مرد را اربابش و خودش را با چمدانهای زنانه به سفر اروپا بفرستد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: