روزهای روشن زندگی ما

زمان آغاز ماجرا: 1378 مکان: تهران شیراز شخصیت‌ها: نسرین چ : زندانی سابق‌
کد خبر: ۱۹۵۱۱۷

نرگس: خواهر نسرین‌

نجیبه: دوست و همبند نسرین‌

اصغر: شوهر نسرین‌

طعم آزادی را شاید من بهتر از هر کس دیگری بفهمم. برای من که از مرز بدنامی، از قصه گردابی سیاه به زندگی بازگشته‌ام، بودن نعمت بزرگی است. روزی فکر می‌کردم چه فرقی می‌کند که برای مادرم، خواهرم، همسایه‌ها، برای دیگران و دنیا که من باشم یا نه. یک بار رگم را زدم، یک بار سم خوردم و بار سوم خواستم از روی پل عابر پیاده بپرم پایین که البته نمی‌دانم چه طور شد که وحشت تمام وجودم را فرا گرفت، دلم لرزید، پایم سست شد و دوباره برگشتم به پارک ... همانجایی که باید منتظر می‌ماندم تا مشتری‌های ریز و درشت بیایند و جیره روزانه، هفتگی یا ماهانه‌شان را بگیرند، از آن حرف‌های نامربوط بزنند،‌حیاشان را بخورند و پیشنهادهای بی‌شرمانه بدهند و سر آخر راهشان را کج کنند و بروند. از موادفروشی خسته شده بودم، اما نه راه پیش داشتم و نه راه پس. دوبار خودکشی ناموفق به من ثابت کرده بود جز زجر و سیاهی و نکبت در سرنوشت من چیز دیگری نوشته نشده است. از ساعت 5 بعدازظهر تا 9 شب یک لنگه‌پا با هزار ترس و واهمه در پارک می‌ایستادم، که وقتی می‌رسیدم خانه ساعت 11 بود و شوهرم اصغر مثل همیشه پای بساط. نمی‌دانم چرا نمی‌ترکید آنقدر که قلاج می‌زد به آن لوله چوبی.

اخم‌هایم را درهم گره می‌زدم و فحش نثارش می‌کردم اما عین خیالش نبود. چند باری گفتم اصغر مثلا تو شوهر منی؟ می‌آیند هزار و یک حرف ناجور می‌زنند، پس غیرتت کجاست. هر بار بعد از گفتن این حرف‌ها کتک می‌خوردم.
بالاخره دستگیر شدم و افتادم زندان. با خودم عهد کردم بعد از آزادی از اصغر طلاق بگیرم. او راضی به جدایی نمی‌شد تا این که مهریه‌ام را گذاشتم اجرا و چند روزی افتاد زندان. خماری چنان بهش فشار آورده بود که تلفن زد و گفت مهرت را حلال کن، جانت را آزاد کنم. گفتم جهنم پول نمی‌خواهم، طلاقم بده خلاص.

آن روزها هنوز در همان زیرزمین اجاره‌ای اسلامشهر زندگی می‌کردم، اما موقع طلاق اصغر پول پیش خانه را گرفت و من هم مجبور شدم بروم خانه مادرم. نمی‌دانست طلاق گرفته‌ام و وقتی فهمید هرچه می‌توانست بارم کرد. خودش یک عمر سوخته و ساخته بود و می‌گفت تو هم باید همین کار را می‌کردی.

ترسش از این بود که شده بودم نان‌خور اضافی و مستمری پدر مرحومم کفاف خرج‌مان را نمی‌داد. خواهرم نرگس هم نزدیک ازدواجش بود و خواستگار پاشنه در خانه را کنده بود.

نگاه‌ها رویم بدجوری سنگینی می‌کرد. باید کاری پیدا می‌کردم، اما کار کجا بود آن هم برای من. تنها شانسی که آورده بودم این بود که پای منقل اصغر دودی نشده بودم. هر وقت برای پیدا کردن کار به خیابان می‌رفتم، اعصابم به‌هم می‌ریخت. بوق ماشین‌ها کلافه‌ام می‌کرد. چه می‌خواستند از جانم. یکهو می‌زدند روی ترمز و همان حرف‌هایی که قبلا در پارک می‌شنیدم تکرار می‌شد.

بی‌پول باشی، کسی کار به تو ندهد، شوهر قبلی‌ات هم معتاد باشد و در خانه مادر و خواهرت آن‌طور با تو رفتار کنند، آن وقت دوباره گرفتار زندان نشوی واقعا سخت است.

این‌طور شد که تصمیم گرفتم هر وقت ماشینی بوق زد بپرم بالا. زیاد ترس نداشتم و بلد بودم از پس این‌طور آدم‌ها دربیایم. در بین راه یک دفعه تشنه‌ام می‌شد یا گرسنگی کلافه‌ام می‌کرد یا دل‌دردی چیزی می‌گرفتم و همین که راننده می‌رفت چیزی برایم بخرد، هرچه در داشبورد داشت برمی‌داشتم و فرار می‌کردم. 4 دفعه این کار را  تکرار کردم، اما بار پنجم گیر افتادم و دوباره زندانی شدم.

دیگر از خودم متنفر شده بودم. تا کی قرار بود به این زندگی سگی ادامه دهم. مگر آدم باید چند بار سرش به سنگ بخورد تا واقعا آدم شود. پیش خودم گفتم این بار بعد از آزادی دنبال یک کار آبرومند می‌گردم و سر به راه می‌شوم. یک سال و نیم حبس کشیدم. در این مدت مادر و خواهرم حتی سراغی از من نگرفتند. بعد از آزادی به شیراز رفتم. یکی از همبندی‌های سابقم به اسم نجیبه اهل آنجا بود و گفته بود می‌توانم بعد از خلاصی سراغش بروم. قرار بود کمکم کند. سر حرفش هم ماند. خودش به خاطر چک افتاده بود زندان و اهل جرم و خلاف نبود. وقتی به خانه‌اش رفتم فهمیدم چه خانواده با آبرویی دارد. آنها به من پناه دادند و نجیبه خودش را به آب و آتش زد تا دست من را جایی بند کند. بالاخره هم در یک شرکت خصوصی که مال دوست پدرش بود برایم کار پیدا کرد. نظافتچی آنجا شدم. بیشتر از دو هفته بود که در خانه نجیبه زندگی می‌کردم و می‌دانستم مزاحم خانواده‌اش هستم برای همین به محض پیدا کردن کار از پدر نجیبه تشکر کردم و بار و بندیلم را بردم به یک مسافرخانه که البته اول مسوولش حاضر نبود به من اتاق بدهد. می‌گفت پذیرش زن تنها مسوولیت دارد. دردسر می‌شود، اما وقتی التماس و خواهش کردم تسلیم شد.

هنوز اتاقم در آن مسافرخانه به یک هفته نرسیده بود که یکی از کارگرها باز هم از همان پیشنهادهای همیشگی داد. با جار و جنجال از آنجا بیرون زدم. دیگر جایی برای ماندن نداشتم. هنوز حقوقی هم نگرفته بودم که بتوانم خانه‌ای اجاره کنم. در آن شرایط فقر و بدبختی فکر بکری به سرم زد. هر چند سخت بود اما از آوارگی و خیابانگردی خیلی بهتر بود. شب‌ها از ساعت 8 که از شرکت بیرون می‌آمدم تا ساعت 10 در خیابان پرسه می‌زدم بعد سوار اتوبوس اهواز می‌شدم و به محض رسیدن با اتوبوس دیگر برمی‌گشتم. این‌طور تمام شب را در اتوبوس بودم و می‌توانستم با خیالی راحت و آسوده بخوابم. بعد از مدتی راننده‌ها همه من را شناختند. در همان روزهای دربه‌دری بود که متوجه شدم یکی از شاگرد شوفرها بیشتر از بقیه به من توجه دارد و هرازگاهی درباره زندگی‌ام می‌پرسد و مراقب است کسی مزاحمم نشود. کم‌کم فهمیدم او هم سابقه‌دار است. یک بار به جرم دزدی زندان رفته و البته بعد از آن سعی کرده به راه راست برگردد. خودش می‌گفت آن یک بار هم که دزدی کرد به خاطر برادر مریض‌اش بود. یک ماه از دوران اتوبوس خوابی گذشته بود که بالاخره آن شاگرد شوفر از من خواستگاری کرد.
حقیقتش اگر چند روزی دیرتر خواسته‌اش را می‌گفت شاید هرگز با هم ازدواج نمی‌کردیم چون حقوقم را گرفته بودم و دنبال سرپناهی بودم که با چند نفر همخانه شوم. بالاخره من و مجید بعد از یک عقد محضری که به جز  خودمان فقط نجیبه و پدر و مادرش در دفترخانه حضور داشتند، زن و شوهر شدیم و من به خانه مجید که در واقع فقط یک اتاق، یک آشپزخانه و یک توالت بود نقل مکان کردم. مجید دوست نداشت من کار کنم می‌گفت خودش زحمت می‌کشد و خرج و مخارج‌مان را درمی‌آورد، اما من اصرار داشتم که کار کنم و بالاخره توانستم او را راضی کنم.
همچنان نظافتچی همان شرکت بودم و مجید هم اغلب شب‌ها در سفر. خیلی کم همدیگر را می‌دیدیم، اما از این که بالاخره سر پناهی پیدا کرده بودم و از طرفی این بار شوهرم مردی زحمتکش بود احساس رضایت می‌کردم و ته قلبم به آرامش رسیده بودم، آرامشی که چندان دوام نیاورد و مجید سه ماه بعد از عروسی‌مان در تصادف اتوبوس با یک کامیون فوت شد. سیاه‌پوش شده بودم. دوباره بدبختی و فلاکت بر سرم آوار شده بود و احساس می‌کردم این بار طاقت نمی‌آورم. همین اتفاق هم افتاد و به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شدم بخشی از خرج دوا و درمانم را پدر نجیبه داد و مبلغی هم از شرکت وام گرفتم. همچنان در خانه مجید زندگی می‌کردم و جای خالی او بدجوری عذابم می‌داد.

حدود دو، سه ماه بعد از فوت شوهرم بود که از تعاونی مسافربری تماس گرفتند و گفتند باید پدر مجید را پیدا کنم و بگویم برای گرفتن دیه به بیمه برود، از پدرشوهرم فقط یک شماره تلفن داشتم و خودم هرگز او را ندیده بودم، تنها آشنایی ما به یک مکالمه تلفنی 20 دقیقه‌ای برمی‌گشت که روز بعد از عروسی‌مان انجام شده بود. من حتی در مراسم ختم شوهرم هم نتوانسته بودم شرکت کنم چون جسد را به تبریز فرستاده بودند و از آن موقع در بیمارستان بودم. به هر سختی که بود با پدر مجید صحبت کردم و موضوع را به او اطلاع دادم. سه روز بعد اولین ملاقات ما انجام شد. مردی پیر و از کارافتاده بود که البته خیلی سعی می‌کرد با من مهربان باشد. مبلغ دیه را که گرفت یک میلیون تومان به من داد. اول من نمی‌خواستم پول را بگیرم، اما مشکل مالی خودم و اصرار او مرا مجاب کرد، خودم را مدیون پیرمرد کنم. بعد از گرفتن این پول، خانه را هم پس دادم، از شرکت استعفا کردم و به تهران برگشتم. دیگر شیراز آزارم می‌داد و نمی‌توانستم فضا را تحمل کنم. پس از آن‌که اتاقی در شهر اجاره کردم دنبال کار گشتم و یک ماه بعد در یک کارخانه در امیرآباد، حوالی شهریار، به عنوان منشی استخدام شدم. البته از سابقه زندانم حرفی نزدم و فقط رضایتنامه محل کار قبلی‌ را به صاحبکارم نشان دادم. یک سال تمام در آن شرکت ماندم. زندگی‌ام در این مدت روی روال افتاد.

حقوقی که می‌گرفتم نسبتا خوب بود. می‌توانستم خرج خورد و خوراکم را تامین کنم و مبلغی هم در بانک بگذارم. بعد از یک سال عذر مرا خواستند. این بار تصمیم گرفتم دنبال کار آزاد بروم. می‌خواستم روی پای خودم بایستم. از مریوان لوازم آرایشی می‌خریدم و در تهران می‌فروختم. این روش پول درآوردن را از همکارانم در کارخانه یاد گرفته بودم. کار سختی بود. بار اول که کامل ضرر کردم. بار دوم هم سود زیادی گیرم نیامد، اما بالاخره راه و چاه را یاد گرفتم برای همه عجیب بود که یک زن چنین کاری بکند، اما من اهمیتی نمی‌دادم. باید هر طور که شده گلیمم را از آب بیرون می‌کشیدم. بعد از 6 ماه مشتری‌های ثابت پیدا کردم و کار و بارم گرفت تا این‌که دیگر از رفت و آمد و سفرهای طولانی خسته شدم و موضوع را با چند نفر از مشتریانم در میان گذاشتم تا این‌که یکی از آنها پیشنهاد داد در مغازه‌اش فروشندگی کنم. من هم قبول کردم. خانه شهریار را پس دادم و در حوالی میدان قزوین خانه کوچکی اجاره کردم. این برایم یک پیشرفت بود. داشتم گام به گام به جلو حرکت می‌کردم. رویای بعدی ام این بودکه برای خودم شرکتی راه بیندازم، البته هیچ‌وقت به این آرزو نرسیدم و در همان شغل فروشندگی ماندگار شدم، البته هر از گاهی مغازه عوض می‌کردم. دیگر تبدیل به فروشنده حرفه‌ای شده بودم.

مانتو، روسری‌، لباس‌های مجلسی، لوازم آرایشی و... فرقی برایم نمی‌کرد. در کارم خبره بودم و صاحبان مغازه‌ها به من اعتماد داشتند. البته در این 4 سالی که فروشندگی می‌کنم چندان هم از پیشرفت باز نماندم و الان دانشجو هستم. یک ترم دیگر لیسانسم را در رشته روان‌شناسی می‌گیرم و شاید برای کارشناسی‌ارشد شرکت کنم و درنهایت یک دفتر مشاوره راه بیندازم. امیدم به خداست و شکر می‌کنم که تا همین‌جا هم توانسته‌ام چرخ زندگی‌ام را بچرخانم. به نظر من توکل به خدا و امید بزرگ‌ترین سرمایه‌های هر انسانی است که می‌تواند با کمک آنها خودش را از مشکلات زندگی بیرون بکشد تا فردای روشنی در پیش رو داشته باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها