در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگه بازیگوشی کردی و درِ کولهپشتیت رو توی جاده زندگی باز گذاشتی و باعث شدی چیزهایی رو از دست بدی، درسته که ضرر کردی ولی میتونی با یه ذره توجه، خرده ریزهای اون چیزای ارزشمندی رو که پیشینیان، جلوتر از تو انداختن تو جاده زندگی، جمع کنی و با این کار، جامعه انسانی رو منسجم کنی! نمیفهمم... آخه اینقدر سخته که فرهنگ و ادب و شخصیتت رو حفظ کنی؟ حداقل واسه خودت که توی این جامعه زندگی میکنی! اگر هم نشونهای از فرهنگ، ادب و... در وجودت نمیبینی، سعی کن به دستش بیاری، وگرنه بدجور ضرر میکنی. این همه مقدمهچینی کردم که بگم: پوست میوه و آت و آشغالهات رو ننداز وسطِ پیادهرو، محل رفت و آمد مردم! اونم پوست انبه!! ...آخه آدم چه جوری میتونه منکر زمین خوردن مادرش در ملا عام باشه؟!! هنوزم مادرم کمر درد داره!
(«متشکرم که نامهمو خوندی پاسخگوی عزیز!» اِ...! چه جالب! بیهوا شد 30 حرف!)
یمنا 17 ساله از مشهد
«وظیفهم بود ننه! کوچیکت هم هستم این هوا» ...اِ... چه جالبتر! آخه این یکی، با هوا،
شد 30 حرف!!!
احتیاط! پیچ خطرناک!
سیاوش منصور! داغ کهنه منو که داشتم فراموشش میکردم تازه کرد. قصه از زبان ما میگویی برادر! منم توی در و همسایه یه نفر رو دوست داشتم. غریبه و ناشناس نبود. همه صحبتها و قول و قرارها هم گذاشته شده بود که نمیدونم چرا یکدفعه ورق برگشت و طرف بدون بیان دلیل روشنی زد زیر همه چی و هر چه رشته بودیم رو پنبه کرد! حسابی سنگ روی یخ شدم. حالا باز تو سرباز بودی و اول راه، اما من که واسه تشکیل یه زندگی معمولی مشکلی نداشتم و همه منو به لحاظ شغلی و اخلاقی میشناختن، با نقض عهد و پیمان چنان افسرده و سرخورده شدم که مدتها حال و حوصله
هیچ چیز و هیچ کاری رو نداشتم. از همه و همه چیز بیزار شده بودم. بهانهگیر و تندخو شده بودم و دیگه هیچ چیز منو شاد نمیکرد. با توصیه و مشاوره، وقت و فکر و حواسم رو با کتاب و تفریح پُر کردم و بعد از یه مدت طولانی وضعیتم بهتر شد. ازت میخوام که فکرت رو مشغول چنین موضوعاتی نکنی والا مثل من در جوونی پیر میشی و همه به چشم یه پیرمرد بهت نگاه میکنن ها! اون کسی که واقعا تو رو دوست داشته باشه، خودش راه ورود به قلبت رو بلده.
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
ناچیز، ساده، تکراری
عاشق بود. عاشق طلوع خورشید. از وقتی خود را شناخته بود، هر صبح، قبل از سپیده دم منتظر تماشای منظره دلانگیز طلوع خورشید میماند و برای اینکه خواب نماند، قبل از
فرا رسیدن شب، زیر نوازش گرمی آفتاب، چادرِ خواب را به سر میکشید. او برای تکرار یک دلخوشی کوچک، برای تماشای تکراری
یه لحظه تکراری، دیدن هزاران لحظه زیبا و متنوع دیگر را از دست داد و هیچگاه زیبایی دلنواز غروب، درخشش عاشقانه مهتاب و... چشمک زدن ستارهها را ندید و لذت خلوت کردن میان سکوتِ آرامبخش شبانگاهان را حس نکرد.
جعفر دردمندی ازسلماس
مادر داریم تا مادر
خیلی سخته که دور و برت پُر باشه از آدمهایی که فقط هستن که باشن! هستن که جاشون خالی نباشه. بیهمدمی و بیسنگ صبوری واقعاً بد دردیه. منم یکی از اون آدمام که همه کسی دارم و انگار هیچ کسی رو ندارم. مادرم واقعا زندگی رو واسه من غیر قابل تحمل کرده. او در آستانه 50 سالگی تا کوچکترین حرفی توی خونه به وجود مییاد فوراً بحث طلاق و جدایی رو به میون میکشه و اون وقته که استرس تموم دنیا به جون من و داداش کوچیکم و خواهرم میافته. خواهرم همین یک هفته پیش عروسی کرد. مامانم چپ و راست به اون بد و بیراه میگه! به جای اینکه بین ما و خانواده همسر خواهرم انس و الفت ایجاد کنه یه کارایی میکنه که کار خواهرم همین اول راهی به راههای دیگه کشیده بشه. میگه چه لزومی داره وقتی خواهرت ازدواج کرده وقتهایی که همسرش خونه نیست بیاد پیش ما. خب مگه چه ایرادی داره. تنهاس مییاد پیش ما. داداشم میزنه پارچ آب رو میریزه مامانم منو نفرین میکنه! انگار فقط داداش بزرگم بچه اونه. پدرم تمام دنیای منه. یه مرد زحمتکش و دوست داشتنی اما چه فایده که از زندگی زناشوییش اصلا راضی نیست. این رو بارها گفته. فکر کنم دیگه لازم نباشه بیشتر از این از محسنات مادرم تعریف کنم. من 22 سالمه و تقریبا دانشجوی انصرافی رشته روانشناسی هستم. ما از همه لحاظ در رفاه نسبی هستیم اما دلیل کارای مادرم چی هست نمیدونم. امروز هم یکی از اون روزهای پر از تنش و استرس رو تو خونه پشت سر گذاشتیم. شما جای من باشید چیکار میکنید؟
خزان بیبهار از کرمانشاه
در این شرایط، تحمل و یادگیری خواهرم! تحمل میکنم و مثل لقمان که از بدان درس گرفت، منم از مامانم درس زندگی یاد میگیرم: هر عیب و ایرادی که داره تو ذهنت بسپار که وقتی خودت مادر شدی حواست به اون عیبها باشه و انجامش ندی.
ساده میگویم
انگار تنهایی از قاب کوچک خاطرهها تو را دزدیده که بیاختیار روی گونه یاسمنها خوابت میبرد. آغاز دوباره بودنت از پشت پرچینها تنپوشی است برای رازقیها. شاید به همین دلیل است که نمیخواهی نگاهت را به من، که عاشقانه دوستت دارم، هدیه کنی. تو که سرشار از بوی آسمانی، کمی از نگاهت را به من ببخش. برهنگی این ستارهها را با پروانههایت بپوشان و آرزویم کن. کمی دلت را برایم تنگ کن. بگذار ساده بگویم: زیر ستارهها غزل بگو و مرا تهی از سوالهای بیجواب کن. نگاه خیس واژههایم را ببین. دلم را به اقاقیات مژده بده. سعی کن همیشه مهتاب شوی. با تو میتوانم عکس گلها را آسمانی کنم و از جشن آیینهها نرگس بچینم. روی بادها راه بروم و خواب سنجاقکها را بترکانم. با تو میتوانم زیر دوخته شدن ساعتها، به شمعدانیها اعتماد کنم و کنار آنها از تو بنویسم. پشت نگاههای عتابآمیز، پُر از خنده شوم و آرزوهای کالم را سرخ کنم. سادهتر بگویم: با سنجاقکهای اتاقت خوابهایت را نقاشی کن و برایم بفرست. از نارنجهای شکفته باغچهات سبدی برایم بچین و به حرمت خاطراتمان شکوفهبارانشان کن تا از نو برایت برویند. نه، سادهتر میگویم: دلم برایت تنگ شده. اگر وجودت را به چشمهایم ندهی به جان این نرگسها سوگند... میمیرم!
(راستی، من پیام 30 حرفی بلد نیستم. همیشه یا 28 تا شده یا 32 تا! تو چطوری برای همه مینویسی؟ از کجا میآریشون؟ هان؟ من که نتونستم: «من به جای نگاهت به ستارهها خیره شدهام». اِه... بشمُر! فکر کنم شد 30 تا! آره؟)
نرگس، عاشقترین ستاره
«یه فرقی بین من و شما باید باشه دیگه ننه»! حالا که من وقت شمردن ندارم(!) خودت بشمار ببین 30 حرف شد؟ اگه نشد، این یکی رو بشمار: «دایره لغاتت رو اگه بیشترش کنی، میتونی»! بیا بابا، اصلا حراج پیام 30 حرفی میذارم! اونم چون تویی، اینو بشمار: «ستارهها رو ولش!! به پیشرفتت فکر کن نرگس». بگم هنوزم؟!!
مشاعره با سهراب
(در راستای پیشبرد اهداف عالیه صفحه بروبچهها، از خودم یه چتِ توهمی با سهراب در وَکردم که بد نیست شما هم اون رو بخونید. البته چون زیاده توی سه تا نامه مینویسم. دخل و تصرف در آن هم آزاد است!)
گفتمش عاشق و معشوق آیا از هم دورند؟/ گفت: خوش به حال گیاهان که عاشق نورند!/ گفتمش حسامی چه را درباره عشق میگوید: معکوس؟/ گفت گاهی عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس/ گفتمش چرا آب را گل نکنیم مگر چه شده؟/ گفت کسی لب رود آمده، روی زیبا دو برابر شده/ گفتمش زندگی را بر تو چون است/ گفت آبتنی در حوضچهی اکنون است/ گفتمش زندگانی را آیا داری دوست؟/ گفت آری، گاز باید زد با پوست!/ گفتمش زندگی را چگونه باید دید؟/ گفت زندگی یعنی یک سار پرید/ گفتمش هیچ از زندگی شدهای دلسرد؟/ گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد/ گفتمش در دلِ بروبچ بس غمیست، میدانی؟/ گفت دلخوشیها کم نیست، میدانی؟!!
مهدیار
(گوشت رو بیار نزدیک که بروبچ نشنوند: خوب بود،پارتی بازی کردم ها ! وزن و پزنشرو هم بی خیال شدم چون! بخت باهات یار بود که شاعر گفت: بیخیال باااااا، این همه تلاش کرده، میشه ایراداش رو نادیده گرفت.)
بخت را هجی کن
...زینب جان، پرسیده بودی بزرگترین لطف در حق دیگری چیه. بستگی به نگاه خودت و دیگری داره! مثلاً بزرگترین لطف در حق یه جوون، فهمیدن و درک کردنشه؛ و در حق یه فرد پیر، باور حضورشه. فرق خوشبخت با بدبخت فقط در سیلاب اولشونه: خوش، بد! خوشبخت، خوشبخته، چون به خوشبختی باور داره، چون هر روز که بیدار میشه به خودش سلام میکنه، خودش رو دوست داره حتی اگه لباس گرونی نداشته باشه، وقتی تو آیینه به خودش نگاه میکنه، لبخند میزنه حتی اگه زیبا نباشه. بدبخت، بدبخته چون بدبختی خودش رو باور کرده، چون هر صبح که چشمش رو باز میکنه اولین چیزی که میگه اینه: اَه... باز هم صبح شد! آدم بدبخت هیچ وقت از خودش خوشش نمییاد حتی اگه لباس زربافت پوشیده باشه. تو آیینه هرگز لبخند نمیزنه حتی اگه زیبا باشه. اگه مشکلات زندگی اینه که چرا من جای دختر عموم نیستم! یا چرا خونهمون اینجوریه، یا چرا ما پولدار نیستیم و... باید با اینها ساخت، چون اینها مشکل نیستند. مشکل در طرز نگاهته. ولی اگه مشکل یه بیماری سخته، گرفتن نمرات کم توی درسهاست، جور درنیومدن دخل و خرجه و... باید با اینها جنگید.
مریم عظیمی از تبریز
فرش زندگی
خیلی دلش میخواست یکی مثل اون رو داشته باشه! یه روز تصمیم گرفت و یه چارچوب گذاشت جلوی خودش. یه دونه گره زد اما میدونست کار با یکی دو تا گره تموم نمیشه و به قول بچهکوچیکا: از هزار تا هم بیشتره. حالا به اون چیزی که دلش میخواست رسیده بود و یه تابلو فرش خوشگل جلوی روش بود. خوشحال بود که از دقت کردن در تجربه دیگران و تمرین زیاد واسه خودش یه تجربه بینظیر ساخته بود، هم تصمیم گرفته بود هم تصمیمش رو عملی کرده بود، واسه بهتر شدن کارش یه نقشه درست و حسابی انتخاب کرده بود و از همه مهمتر، تلاش کرده بود؛ تلاشی که با پیروی از همون نقشه عالی به دست اومده بود. حالا میتونست تابلو فرشش رو به دیوار نصب کنه.
شما تابلو فرش زندگیتون رو چه جوری نقش میزنید؟ اگه خواستید با هر رنگی، هر مدل گرهی که دلتون خواست بزنید، اگه بدون نقشه و هدف پیش رفتید، یادتون باشه، دیگه نمیتونید اون رو به دیوار نصب کنید ها! اینجوری، نتیجه کارِتون هم میتونه یه پادَری باشه، یه پادَری ساده! همین!
شبزده عاشق
آخه واسه چی؟
اَه... بس کن دیگه. خجالت بکش. شرم و حیام خوب چیزیهها. اصلا میفهمی داری چی کار میکنی؟ نه اصلا میفهمی چی میگی؟ به کی میگی؟ واسه چی میگی؟ چرا خونشون رو توی شیشه میکنی؟ اگه یه خرده به خودت بیای بد نیست. نه واقعا خودت قضاوت کن، که چی آخه؟ این همه لجبازی یعنی چی؟ صبح تا شب به جون پدر و مادرت بیفتی و غُر بزنی که اعصاب خودت و اونا رو داغون کنی که فلانی اینو داره، اونو داره، اینو خریده، اونو پوشیده، که چی بشه؟ بس کن دیگه.
حالاکه بیشتر به خودم توی آیینه نگاه میکنم میبینم صورتم از شرم و خجالت سرخ شده. واقعا این همه لجبازی برای چیه؟
ریحانه بیاتی از اراک
نقشی از خاطره می زند ...
به یاد دوستانم شمعدانیهایی میکارم که تا ابد سرخ بمانند. گلهای محبوس قالی را به باغچه میبرم تا هوای سیال را با تکتک گلبرگهایشان حس کنند. سبزه عشق میپرورانم و مرگ خاطره را تا ابد از ذهنم بیرون میکنم. به یاد دوستانم در ارغوانی غروب، بر شنهای ساحل نقش میزنم؛ حتی اگر موجی، دریا دریا خاطره را، نقش من و دوستانم را، با خود ببرد. من با هزاران نقش دیگر باز خاطره دوستانم را بر ساحل میکشم.
پایه یک بروبچ 19 ساله از اصفهان
بزرگ میشی میفهمی
گاهی به خودم میگم: کاش تو عصر سنگ زندگی میکردم تا حداقل دغدغههای این دوره و زمونه رو نداشتم. فکر میکنم کارهایی که تا الان انجام دادهم اشتباه بوده و اونی که میگفت: برات زوده، درست میگفت. به خاطر همین دست نگه داشتم تا بزرگ شم.
قبلا فکر میکردم هر چی تو زندگیم کم باشه برام اهمیتی نداره اما الان میبینم نه، این گفته شامل همه چیز نمیشه.
سعید سلطانی از ساوه
هیشکی منو دوس نداره!
خیلی تنهام. تنهای تنها. هیچ دوستی ندارم. انگار دور و برم پر شده از آدمهایی که نمیخواهند کسی مثل من بینشان باشد. از همان بچگی و بعد،در دوره دبستان، با کمتر کسی دوست میشدم. آخرش هم که بدون گرفتن دیپلم، ترک تحصیل کردم تا حالا که به 27 سالگی رسیدهام، فقط یک کوه غم و غصه دارم. پشیمانم از کارهایی که میتوانستم در آن دوره انجام بدهم ولی به دلایل واهی انجام ندادم. حالا حتی نمیتوانم با کسی درد دل کنم. دوست صمیمی و رفیقی که با او بگویم، بخندم، بگریم، شریک شادیها و غمهایم باشد و من هم شریک شادی و غم او باشم ندارم. دیگر نمیدانم چه کنم. خستهام، خسته. با یک عالم درد و غم که شاید برایهر کسی بازگو کنم مرا به مسخره بگیرد.
مطرود
بدبیاری
شده به عنوان همراه، با دوستت بری دندونپزشکی، برق بره و وقتی بیاد ببینی ای بابا، اشتباهی دندونای تو رو کشیدن؟!! شده به هوای اینکه این سیمه به جایی وصل نیست و برق نداره بخوای سر دو رشته سیم رو به هم ببندی و بیززززززز! یه دفعه برق بگیردت و موهات سیخ شه بری رو هوا؟!! شده یکی دورخیز کنه که یه کفگرگی بخوابونه تو صورت بغل دستیت، هدف رو تشخیص نده، ضاااارررپ، ضربه دست طرف چشم
تو رو کور کنه؟! شده یه راننده کنترلش رو از دست بده، به جای اینکه بکوبه به گاردریلی، جایی، همین جور ویژژژژژ بیاد از رو تو رد شه و بره که بره؟!! شده انگشتری، سکهای، چیزیت بیفته تو یه سوراخی چیزی، دستت رو بکنی تو سوراخه و تلقققق، انگشتات بمونه لای تله موش؟! یا یه جونوری چیزی، هُففففی بکشه و دستتو تا آرنج ببره تو دهنش و یکی هم بگه : نوش جان؟!! شده به هوای اینکه این یه ذره آبی که اینجا جمع شده یه ذره آبه، پات رو بذاری و سوووووت بیفتی تو یه چاه شیش متری پُر از آب؟! شده...؟ نه واقعاً... شده؟ نشده که!! بابا اینا غصه داره، نه اونا که شماها میگین: جوجه جوجه حناییم دیروز مرد، منم میخوام برم پیشش! مامانم میگه دست به اجاق گاز نزنی... پس مامانم دوستم نداره! بابام بهم گفت عقلت رو به کار بنداز، آااااه... منم دارم میرم خودکشی کنم!! ای بابا، بچه خوب، چه خبرته آخه. بس که غمنامه فرستادین برای این صفحه ماه بروبچ، خسته نشدین؟ واسه همین بود که گفتم حداقل من یکی دیگه از غصههام حرفی نزنم. یه چیزی بنویسم که یه خرده رگه طنز توش داشته باشه و... طنز نیست؟ ای بابا، دست رو دلم نذارین که از همه چی خونه!! آخه از کدوم یکیش بگم؟ هزار تا غصه همین جور هُرررررپ ریخته تو دلم و... آااااههه! ببین... مثلا همین دیروز...
نادر از همین حوالی
آرزو
گاهی اوقات دلم میخواد یه گوشه بشینم و از آرزوهام با خودم حرف بزنم. آرزوهایی که ممکن و غیر ممکنه، آرزوهایی که کوچیکه و بزرگه. آرزوهایی که تمام دلخوشی من برای زنده موندنه. آرزوهام بهونه من برای زندگیاند. چه اشکالی داره آدم با بهونه زنده باشه. همه ما آدمها با بهونههای مختلف زندهایم. یکی با بهونه دانشگاه رفتن، یکی با بهونه معروف شدن، یکی به بهونه شاعر شدن و... خلاصه هر کسی برای خودش بهونهای داره. اصلا ما به عشق همین آرزوهامون خودون رو تا بالا بالاهای زندگی میکشونیم، وگرنه مردههای متحرکی بیش نیستیم! من مثل همه کلی آرزو دارم که برای رسیدن به اونا تلاش میکنم چون به نظر من، این
فکر کردن به آرزوهاست که آدمها رو امیدوار میکنه.
یاسمن رضائیان 16 ساله از تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: