دخترک‌ و‌ کفشدوزک‌

کد خبر: ۱۹۴۶۹۵

 جونور بیچاره پرت می‌شد این‌طرف و آن طرف و می‌خورد به دور و بر ظرف، دخترک از این کار خوشش می‌آمد و هی تکرارش می‌کرد. او می‌خواست بدونه اسم این حیوون ریزه میزه چیه برای همین بلند مامانشو صدا زد:
 مامان، مامان .

مادرش اومد توی حیاط و گفت: چیه چرا داد می‌زنی.

 مامان جون ببین چه چیز خوشگلی پیدا کردم، مال خودمه ها!

مامانش نگاهی به ظرف انداخت و رو به دخترش گفت: آخی!‌ حیوونی، اینو چرا اینطوریش کردی، گناه داره.دخترک بدون توجه به حرف‌های مادرش گفت: مامان جون این اسمش چیه؟

 عزیز دل من این یه جور حشره‌اس که بهش می‌گن کفشدوزک، ولی تو داری اذیتش می‌کنی.

 کاریش ندارم، تازه براش خونه‌ام درست کردم الانم می‌خوام برم واسش خوراکی بیارم بخوره!

مادر خندید و گفت: ببین دخترم ما حق نداریم هیچ حیوونی رو اذیت کنیم، خدا هم این‌کار رو دوست نداره و از دست ما عصبانی می‌شه! اصلا ببینم تو دوست داری بندازنت توی یه اتاق درم روت ببندن و نذارن بازی کنی؟

 نه معلومه که دوست ندارم.

 خوب کفشدوزکم دوست نداره زندونی بشه، می‌خواد آزاد باشه و بره بازی کنه. ببین چقدر ناراحته، نگاه کن تکون نمی‌خوره، شایدم داره گریه می‌کنه! دختر خوبی باش و این فسقلی رو آزادش کن بره، آفرین!

دختر کوچولو به حرف‌های مادرش فکر کرد و متوجه شد که اون درست می‌گه، در ضمن نمی‌خواست که خدا ازش ناراضی باشه برای همین نشست کنار باغچه و در ظرف رو باز کرد. کفشدوزک آرام آرام بیرون آمد و رفت‌حالا هر
دوتاشون می‌تونستن آزاد بازی کنن.

رضا بداقی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها