سکه‌

کد خبر: ۱۹۴۶۷۹

در عقب را باز می‌کند و می‌نشیند. کیفش را روی پایش می‌گذارد. بوی عطر مسافر کنار دستش فضای داخل ماشین را پر کرده. سرش را آهسته به سمت زن می‌گرداند و زیرچشمی براندازش می‌کند. زن به بیرون خیره است تکه‌ای از موهای طلایی از روسری حریرمشکی بیرون افتاده. عینک بزرگ آفتابی نیمی از صورت را پوشانده. چشم منیر سر می‌خورد روی دست‌ها و لبه ‌آستین  دوربری دوزی شده مانتو و از آنجا به روی انگشتان بلند و لاغری که به دور دسته چرمی کیف حلقه شده است. نگاهش روی برق نگین انگشتر دست زن می‌ماند. رو بر می‌گرداند دستش را بالا می‌برد و گره روسری را سفت می‌کند. بوی سبزی کوکوی ظهر توی پوست کف دستش جا خوش کرده. آهی می‌کشد.

 یه کمی پول می‌خوام.

 چقدر؟

 پنجاه تومنی...

 این همه پول یه کمیه؟!

 خب می‌خوام دیگه!

‌ براچی؟

 آخه فخری زاییده.

 کی؟

دیروز. می‌خوام یه تو گردنی کوچولو برا بچه بخرم. خیر سرم خاله‌م. مگه نه؟!

 بزار برا بعد. الان دستم خالیه. تازه میگی دیروز زاییده. یه چند روزی صبر کن.

 می‌دونستم اینو می‌گی. تو کی داری...؟

صدای راننده او را از حال و هوای خودش بیرون می‌کشد. «عجب زمونه‌ای شده از صبح تا شب می‌دویی برا یه لقمه نون بخور و نمیر. صبح تا شب پات روی این کلاج و ترمز وا مونده‌س شب که می‌ری خونه شرمنده زن و بچه. جوون که بودیم یه لب بودیم و هزارخنده هی ...»

منیر می‌گوید: «بله؟» راننده می‌گوید: «با شما نبودم.» از توی آینه به زن نگاه می‌کند و می‌گوید:

«بد می‌گم سرکار خانم؟ می‌بینید چه هوای گندی شده دیگه نمی‌شه توی این خراب شده زندگی کرد. تو رو خدا دود رو نگاه کنید. نفس کشیدن هم جیره‌ای شده.پنجشنبه عروسی خواهرزاده‌ام بود. ماشین رو شستیم و گل زدیم کردیمش عروس. اما چه فایده چند ساعت بعد همون آ‌ش بود و همون کاسه. درسته که عیال و دخترا هم رحم نکردن و رو سر عروس کلی نقل و سکه ریختن و دخل تو ماشینو آوردن.

زن به بیرون نگاه می‌کند. مرد که تازه چانه‌اش گرم شده ادامه می‌دهد: «امان از گرونی خبر دارین سکه چند شده من همین چند روز پیش خریدم.»

منیر آهسته در کیفش را باز می‌کند و دستش را توی جیب کیف می‌گرداند و سکه را لمس می‌کند سکه که مادر زمان تولد بچه‌اش داده بود و حالا می‌رفت که بفروشد.

ته چشم‌هایش می‌سوزد. راننده راست می‌گوید، هوای بدی‌ست سکوت داخل ماشین سنگین است راننده ضبط را روش می‌کند خواننده با بی‌تابی و صدای بلند از بی‌وفایی دلدارش شکایت سر می‌دهد.

منیر به زن مسافر نگاه می‌اندازد، خواب است یا فکر می‌کند. زن حرکتی می‌کند و گوشه روپوشش را که زیر بدن منیر گیر کرده بیرون می‌کشد. انگار چیزی کف ماشین توجه‌اش را جلب می‌کند. خم می‌شود بر می‌دارد. کف دست پنهان می‌کند. منیر کنجکاو می‌شود. زن مشت بسته‌اش را به سینه می‌‌فشارد و زیر لب چیزی می‌گوید. منیر گوش می‌کند. نمی‌شنود. زن مشت گره شده‌اش را روی کیفش می‌گذارد و تای آن را باز می‌کند. نگاه می‌کند.
منیر سرک می‌کشد. چشمش روی برق سکه صاحب‌الزمان می‌ماند باور نمی‌کند نگاهش میان کف دست زن و نیم رخ او سرگردان است.

زن اشک‌هایش را پاک می‌کند و دوباره به خیابان خیره می‌شود. راننده صدای ضبط را کم می‌کند و از توی آینه به زن نگاه می‌کند. «بفرمایید. اینم میدان فاطمی. گفتید بیمارستان سجاد؟» و نگه می‌دارد.

مهرام بهین‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها