چون «در راه» نبود ... «در چاه» بود.هنرمند... «نمیمیرد»، چرا که هنر «نمرده است».سکوت ... با«زبان بیزبانی»،«حرفش را میزند»!چون فرصتها «از یاد رفته» موفقیتها «بر باد رفته» ...«آزمندی» را... «آزمودن» خطاست.تجربهای را که «اندوختهای»... چرا دور«انداختهای»!؟برومند بودن جامعه ... از «همت» جوانان و «اهمیت» کهنسالان است.به قول خود «وفاداری» ... که توقع «وفا، داری»!؟اگر «قدرت» را دانستی ... «قدرتمندی».«آنچه را مییابد» ... نتیجه «آنچه را میباید»...«هنرت» دیده میشود ... اگر «عیبت» را دیده باشی.«عمل و کردار» ما... «عملکرد» ماست.«طول»عمر را... با تجربه نکردن تجربهها «طولانی» کنیم.«دستاندازها»... پلههایی برای «دستاندازی» به اهداف هستند .تدبیر... از «چشمهای» بینا، «سرچشمه» میگیرد.رودخانه برای «رسیدن به آرامش»... «دل به دریا زد».«سعادتمند»... «سخاوتمندانه» فرصتها را تلف نمیکند.از خود «انتظار» داشت... به «انتظار»کسی نبود.«به دستآوردن» و «از دست دادن»... در دست توست.«تصمیم»... با پا درمیانی اراده، «تضمین» میشود...سکته کامل، «آنکس کرد»، که «تمام کرد»!...«طبیعت» در مقابل اراده... «تبعیت»پذیر است.«بیزار» از دیگران... «بیمار» است!در «روز تازه»... با «نگاه تازه» اهدافت را، آفتابی کن.کار «ناامیدی»... «سوء قصد» است.«کامیابی» جامعه... در «کاریابی» برای جوانان است.چون «گوشم» را گذاشتند کف دستم... «گوشی» دستم هست!وقتی «خشم» خود را فرو خورد که از توقع «چشم» پوشید...خشم «طوفانی» است که اگر «طولانی» باشد همه چیز را به خاک سیاه مینشاند!...برای زمین زدن «پا را بگیر»... برای زمین نخوردن «دست را بگیر».حسادت، عبارت از«خودخواهی» و «خودخوری»!هنر، به خاطر «زنده بودن» و «زننده نبودن» قابل احترام است.عینک «خودبینی» را، روی «بینی خود» قرار ندهیم...با «خودمان»... «خودمانی» باشیم!دنیا «با همه خوبیهاش، بده» یا «با همه بدیهاش، خوبه»!؟...«حسادت»، نتیجه نداشتن «جسارت» است.تملق، ستم به «شخص» و سمی برای «شخصیت» است...افتاده باش... ولی نه در چاه!آتش «بیار معرکه» کلاهش «پس معرکه» است!جلوی «ضرر» را هر وقت بگیری «ضربه فنی» نمیشوی!از «قهر کردن»... باید «قهر کرد».«من» «دشمن» دم دست!«درخت باردار»... «بار زندگی» عدهای را به دوش میکشد.هنر... «زندگی میکند» و «زندگی میدهد»...افراد «خودپسند»... «خوشپسند» نیستند.