نوشته: رایموند بانکس/ قسمت اول مترجم: سهراب برازش‌

دوستان آقای ویلیام شاو

چندان پیش نمی‌آمد که خدمتکاری زنگ خانه‌مان را بزند، آن هم با یک زنبیل بزرگ. به هر حال به هیگینز اجازه ورود دادم. او برای ویلیام شاو کار می‌کرد و ویلیام شاو کسی بود که خدمت بزرگی در حق من کرده بود. هیگینز مردی خوش‌برخورد اما رسمی بود. او از طرف ویلیام شاو آمده بود. با توجه به دین بزرگی که به اربابش داشتم بهترین نوشیدنی‌ام را برایش آوردم.
کد خبر: ۱۹۳۴۱۲

بعد از احوالپرسی به او گفتم: کمی از ویلیام شاو برایم بگو. مدت‌هاست که او را ندیده‌ام، درست از وقتی که...
هیگینز با آرامش حرفم را قطع کرد و گفت: درست از وقتی که ازدواج کرده. من همواره هیگینز را به خاطر چهره مصمم و بیان دقیقش تحسین می‌کردم. او جزو خدمتکارهایی بود که می‌توانست با یک لبخند بجا یا اخمی بموقع هر موقعیتی را کنترل کند. اکنون چهره‌ای کاملا محکم داشت  مردی که همیشه هدف معینی را دنبال می‌کرد. دوباره تکرار کرد: درست از وقتی که ازدواج کرده.

 به نظر من گریس شاو بعد از ازدواج با ویلیام مانع حضور فعال او در جمع دوستانش شد.

هیگینز گفت: آقای شاو بعد از ازدواج دچار مشکلاتی شد. یکی از آنها همسرش و اختلاف سنی زیادشان بود که اخیرا باعث درگیری‌های زیادی شده بود.

هیگینز با نوک کفش‌های مشکی و براقش آرام زنبیل را هل داد و گفت: تصمیم هم ندارد او را طلاق دهد، چرا که در این صورت گریس بخش زیادی از اموالش را مطالبه خواهد کرد و از آنجا که آقای شاو عادت دارد که از مردم دست‌گیری کند و کلا آدم دست و دلبازی است به مضیقه می‌افتد. یادم می‌آید آخرین باری که پیش آقای شاو رفته بودم، گریس گردنبندی به گردن داشت که برقش چشم را می‌زد و مرتب با آن ور می‌رفت.

گفتم: با شناختی که از گریس دارم مطمئنم او پول زیادی از آقای شاو مطالبه خواهد کرد.

هیگینز گفت: ترک همسر و منزوی شدن به این معنی است که باید از بسیاری از آرزوهایش دست بکشد. اگر چنین چیزی پیش بیاید اول از همه از دوستانش جدا می‌افتد و این خیلی دردناک است، چرا که او همیشه به خاطر دوستانش زنده بود.

گفتم: یادش به خیر آن دوران چه زندگی قشنگی داشتیم.

هیگینز گفت: البته اتفاقات ناخوشایند را نمی‌توان توضیح داد.

ناگهان به خود آمدم و متوجه شدم که با چه توجه و نفرتی به زنبیل خیره شده‌ام. به خودم لرزیدم اما شاید تاثیر خنکی آن نوشیدنی بود. هنگامی که هیگینز لیوان را برداشت تا نوشیدنی‌اش را بنوشد سرخی خونی که به انگشتان سفیدش چسبیده بود زیر نور خورشید برق زد. پنجره‌ها باز بودند و غباری که از گرده‌افشانی گیاهان در فصل بهار همراه با بوی گل‌ها در هم پیچیده بود، فضای اتاق را عطرآگین کرده بود  زمانی برای امیدواری و زندگی دوباره.

هیگینز گفت: خانه زیبایی دارید. نگاهی به دور و بر انداخت و ادامه داد: به نظر می‌رسد زندگی خوبی هم داشته باشید. اگر آقای شاو بفهمد قطعا خوشحال می‌شود. گفتم: یک بار چیزی نمانده بود که خودکشی کنم. بدجوری وضعم بهم ریخته بود. به فلاکت افتاده بودم؛ نه دوستی، نه فامیلی. بیمار بودم اما حتی پول نداشتم که قرص مسکن بخرم که لااقل کمتر درد بکشم. همان زمان بود که به‌ هالیوودهیلز رفتم، به سوی آن تابلوی عظیمی که بالای کوه نصب کرده‌اند و رویش با حروف بسیار درشت کلمه هالیوود نوشته شده.

هیگینز با لبخند گفت: اما بعد به آقای شاو برخوردید.

گفتم: این همان نقطه عطف بود که زندگی‌ام را متحول کرد. او یک بیگانه بود و هیچ وظیفه‌ای در قبال من نداشت.
اما وقت و پول زیادی صرف کرد تا توانستم دوباره روی پای خودم بایستم. لطف او را هرگز فراموش نخواهم کرد.

هیگینز گفت: البته که نباید فراموش کرد. آقای هیگینز با این منشی‌ای که دارد لااقل بیست دوست وفادار پیدا کرده؛ آدم‌هایی که تا قبل از آشنایی با او امیدی به زندگی نداشتند. هیگینز دائما زنبیلش را از خودش دورتر می‌کرد و آن را به طرف من هل می‌داد. حالا دیگر لبخندهایش گرم و دوستانه شده بود.

به او گفتم: همیشه آرزو دارم یک جوری حق‌شناسی‌ام را به آقای شاو نشان دهم. هیگینز در پاسخم گفت: آقای شاو در مقابل کمکی که به مردم می‌کند هرگز توقعی نداشته، اما اتفاقا حالا مساله کوچکی پیش آمده که شاید بتوانید به او کمک کنید...

نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم: هر کاری که از دستم بربیاید انجام می‌دهم...

ناگهان چهره‌اش به نظرم تهدیدآمیز آمد. با حالتی مرموز گفت: این احتمال همیشه وجود دارد آدمی که در تمام زندگی‌اش آزارش به یک مورچه هم نرسیده و همیشه از دیگران دست‌گیری می‌کرده یکدفعه قربانی قانون شود. در هر حال این امید وجود دارد که ناپدید شدن گریس هیچ سر و صدایی برنیانگیزد. او هرازگاهی با یکی جور می‌شود و غیبش می‌زند و بعد از مدتی دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود. این بار نیز ممکن است مثل همیشه فقط چند روزی ناپدید شده باشد. به او خاطرنشان کردم که من نیز قبلا در این باره چیزهایی شنیده‌ام. هیگینز شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: به هر حال او ناپدید شده؛ کجا و چطورش را نمی‌دانم، اما از وقتی که رفته رفتار و چهره آقای شاو بیست سال جوانتر شده و انگار بار بزرگی از روی شانه‌هایش برداشته شده است. یقینا وجود برادر گریس مشکل‌ساز خواهد بود اما حالا که گریس رفته آقای شاو عذر او را نیز خواهد خواست.

بعد نوشیدنی‌اش را سر کشید و ادامه داد: همه دوستان خوب و صمیمی آقای شاو به او کمک خواهند کرد. حدودا دست بیست نفر را گرفته و آنها حالا به او احساس دین می‌کنند. امیدوارم که بتوانیم روی کمک شما هم حساب کنیم.

 من... من...

هیگینز سرش را به نشان احترام تکان داد و به سمت در رفت و گفت: اگر جای شما بودم فرصت را از دست نمی‌دادم. هوا گرم شده و یخبندان دیگر دوامی نخواهد داشت. خدانگهدار آقای بن سون. آقای شاو قصد دارد همین روزها دوباره یک مهمانی ترتیب دهد  مثل گذشته‌ها. از شما و همسرتان هم با کمال احترام دعوت کرده که در مهمانی حضور بیابید. در را برایش باز و او را تا دم در ماشین رولزرویس‌اش مشایعت کردم و گفتم: در این گونه موارد تجربه زیادی ندارم.

هیگینز گفت: مثلا آقای گودلاک برایش ماهیگیری می‌کند. آقای آلدریتون دیوار حیاط را آجر می‌کند و آیلن ویلسن مشغول گلکاری باغچه است. کارهای دیگری هم وجود دارد که ممکن است به فکر آدم برسد. آقای شاو آنها را برای باوفاترین دوستانش نگه داشته... هیگینز بازویم را فشرد و لبخند زد و افزود: مراقب سلامتی‌تان باشید، آقای بن سون. رنگتان پریده، توصیه می‌کنم کمی استراحت کنید. آقای شاو شما را باوفاترین دوست خودش می‌داند.
بعد با رویلزرویس‌اش گاز داد و رفت.

من به کار باغبانی عادت ندارم و مثل کسانی نیستم که مدام باغچه‌شان را زیر و رو می‌کنند. هیچکس در خانه نبود. نور آفتاب روی باغچه پهن شده بود. زنبیل را در پارکینگ گذاشتم و با یک بیل به سراغ باغ پشت خانه رفتم.
اول تلاش‌هایم بی‌فایده بود اما بعد قسمت نرمی را کنار باغچه سنبل‌ها پیدا کردم و آنجا را بیل زدم. کمی بعد متوجه شدم که تنها نیستم. پسربچه‌ای که با دقت مرا زیر نظر داشت، گفت: چه کار می‌کنید؟

جواب‌های زیادی در ذهنم ایجاد شد اما به ساده‌ترین آنها اکتفا کردم و گفتم: بیل می‌زنم. دنی پسر همسایه‌مان از آنجا که در یک محیط خاله‌زنکی تربیت شده بود خیلی بچه فضولی بود. دوباره پرسید: برای چه بیل می‌زنی؟

جواب دادم: دارم چاله می‌کنم. با این‌که هنوز مقدار کمی کنده بودم عرقم درآمده بود.

چند لحظه بعد به پسرک گفتم: می‌خواهم گل رز بکارم.

او با بدگمانی و لحنی سرد گفت: اما مادرم برای کاشتن گل‌های رز زمین را اینقدر عمیق نمی‌کند. در حالت عادی چهره قشنگی داشت و باهوش به نظر می‌رسید، اما امروز نگاهش تیز بود و لب‌هایش حالتی از تمسخر داشت.

گفتم: شاید حق با تو باشد. و به کارم ادامه دادم. احتمالا جای مناسبی را انتخاب نکرده بودم چون حدود سی، سی و پنج تا بچه در همسایگی ما بودند که آن دور و برها پرسه می‌زدند. البته وقت زیادی هم نداشتم، همسرم ساعت 5 و پسرم تامی ساعت 6 به خانه می‌آمدند.

عده کمی از مردم مزیت‌های مکانیزه‌شدن تخلیه زباله‌های شهری را می‌دانند. در گذشته زباله‌ها را در آلونک‌هایی جمع می‌کردند و آنها را می‌سوزاندند. اما محل تخلیه زباله که در نزدیکی خانه ما قرار دارد توسط یک شرکت خصوصی اداره می‌شود. این محل یک گودال بزرگ است که قرار است به مرور زمان پر شود و شاید روزی خانه‌های چندین‌میلیون‌دلاری روی آنها ساخته شود. حصار فلزی بلندی دور تا دور آن را محصور کرده و نگهبانی مودب جلوی در ورودی رفت و آمدها را کنترل می‌کند. چند خیابان پیچ در پیچ هم اطراف آنجا وجود دارد که از مسیرشان تخلیه روزانه زباله صورت می‌گیرد. هنگامی‌که کامیون‌ها زباله‌ها را تخلیه می‌کنند صدای جیرجیر و غیژغیژ آن به گوش می‌رسد. بعد از تخلیه ماشین‌های غلتک‌داری زباله‌ها را له و با خاک مخلوط می‌کنند و دیگر هیچ اثری از آن همه کاغذ، بطری و لباس و مبلمان باقی نمی‌ماند و صبح روز بعد لایه جدیدی سطح آنها را خواهد پوشاند. به همین ترتیب لایه بعدی و لایه‌های بعدی. پشت حصارها جایی است که کامیون‌های تخلیه زباله و ماشین‌های شخصی در آنجا آشغال خالی می‌کنند. کمی آن‌طرف‌تر ماشین‌های غلتک‌دار کار می‌کنند. جیرجیرها و غیژغیژ‌ها حاکی از آن است که این چرخه در حال فعالیت است.

اتومبیلم را با انواع زباله‌‌هایی که هفته‌ها جمع کرده بودم بار زدم. زنبیل هیگینز در میان انبوه زباله‌های عادی و معمولی به نظر می‌رسید.

همین‌که می‌خواستم به محل تخلیه زباله بپیچم، متوجه ماشین شخصی‌ای شدم که بسیار به نظرم آشنا آمد. سال‌ها بود که بن‌جکسن را ندیده بودم، اما از رنگ خاص ماشین فهمیدم که راننده آن باید بن‌جکسن باشد.

خودش بود. همان بن خوب و قدیمی که یکی از بهترین دوستان ویلیام شاو  به حساب می‌آمد، دنبال جای مناسبی می‌گشت تا زباله‌هایش را خالی کند.

بیرون از محوطه پارک کردم و پیش او رفتم تا با او سلام و احوالپرسی کنم. به‌هیچ‌وجه از دیدن من خوشحال نشد. البته وقتی او را هنگام تخلیه زباله با دقت نگاه کردم علتش را فهمیدم. هیگینز همان روز شنبه همه دوستان را به کار گرفته بود.

بن فریاد زد: این ایده اول به ذهن من رسید!

در جواب به او گفتم: میدان تخلیه زباله بزرگ است، خیلی بزرگ.

بن مردی بود چاق و تقریبا طاس. چشمان آبی و ناآرامی داشت. او برای آن سه نگهبانی که سرسری نگاهی به زباله‌ها انداخته بودند دستی تکان داد. بعد گفت: فرض کنیم یکی از ما بی‌دردسر از نگهبانی رد شود، دیگری چی؟ ممکن است به ما مشکوک شوند.

گفتم: در این مورد کاری از دست من ساخته نیست. جاهای زیادی وجود دارد... همان موقع بود که آن اتفاق افتاد. نمی‌دانم که من ناگهان تعادل خودم را از دست دادم یا بن بود که تلوتلوخوران با من برخورد کرد. به هر حال یک کامیون مثل برق از بغل او گذشت و به من سایید و مرا نقش زمین کرد. برای چند لحظه همه‌چیز در نظرم محو شد. صداهایی شنیدم و صورت مهربان و آرام ویلیام شاو را دیدم که از آسمان پایین آمد و لبخند زد و از من به‌خاطر کمکی که به او کرده بودم، تشکر کرد.

سعی کردم برایش توضیح دهم که من عمدا قصد خراب‌کردن قضیه را نداشتم. در همین موقع بود که دست‌های قدرتمند نگهبان را احساس کردم. او مرا پشت فرمان اتومبیلم می‌فشرد.

گفت: دوست شما در خالی کردن زباله‌هایتان به شما کمک کرد و بعد از اینجا رفت. با احتیاط به خانه بروید. مواظب خودتان باشید. بعد با حالت عصبی لبهایش را تر کرد. عصبیتش کاملا مشهود بود. ممکن بود در این گیر و دار مجروحیت اساسی پیدا کنم. می‌توانستم مدعی نیامدن آمبولانس بشوم و از آنها به دادگاه شکایت ببرم.

خطر قریب‌الوقوع که مرا می‌ترساند، به‌قدر کافی به من قدرت داده بود که با سرعت هر چه تمام حرکت کنم.
هنگامی‌که از مهلکه جان سالم بدر بردم دوباره در خیابان احساس امنیت کردم. به پشتم نگاه کردم تا مطمئن شوم که ردی از خود بر جای نگذاشته‌ام. اثری از آشغال‌ها نبود، اما در نهایت حیرت متوجه شدم که به جای آشغال‌ها نه یک زنبیل بلکه دو زنبیل جا خوش کرده‌اند.

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها