دیوارها و جدایی ها

کد خبر: ۱۹۳
بین من و آسمان ، جدایی انداخت ؛ دیگر درخشش آفتاب هیچ صبحی را نخواهم دید؛ دیگر وزش نرم و آرامبخش هیچ بادی را حس نخواهم کرد ؛ دیگر پرواز پرکشش هیچ پرنده سبکبالی را نخواهم دید ؛ دیگر چشمانم حرکت نرم و بی صدای هیچ ابری را نظاره نخواهدکرد ؛ دیگر نگاهم زلال مهتاب و قرص شیری رنگ ماه را شکار نخواهد کرد؛ دیگر هیچ ستاره ای در عمق دیدگان جستجوگرم ، سوسو نخواهد زد؛ دیگر گذر شتابناک هیچ شهابسنگی ، نگاهم را به دنبال خود نخواهد کشید؛ دیگر هبوط زیبای دانه های هیچ برفی را به نظاره نخواهم نشست ؛ دیگر... دیگر... دیگر...؛ چرا که بین من و آسمان، جدایی انداخته بود.آجر روی آجر ؛ و کارگران و بناها چه باعجله کار می کردند! آنها فقط به فکر آخر روز بودند وپایان کار و کسب دستمزد ؛ دریغ از سر سوزن ذوقی ! انگار دل آنها آسمانی نداشت . آنها فقط در اندیشه پول کارفرمایشان بودند و رضایت خاطر او!آجر روی آجر و دیوار همچنان بیرحمانه بالا می رفت و بین من و آسمان ، جدایی می انداخت.حالا قفسه های کتابخانه ام در لایه ای نازک از گرد وخاک ، چهره عوض کرده بود و کف حیاط کوچک خانه مان پوشیده از سفیدی گرد سنگ و سیاهی ملات سیمان و خرده ریزه های آجر شده بود.کارگران و بناها از کار دست شسته بودند و جملگی رفته بودند... انگار امروز آفتاب ، زودتر از روزهای گذشته تن به غروب داده بود.همسایه مان داشت خانه اش را دو طبقه می کرد ؛ در حقیقت او داشت روی دل من و آبی آسمان ، دیوار خانه اش را بالا میبرد!غروب چه زود سایه اش را پهن کرده بود!= گودرزی الیگودرز
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها