آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
زن دستش را جلوی صورتش گرفت و به ناخنهایش نگاه کرد: خوبه که آدم فقط به یه چیزای بخصوصی فکر کنه.
گوشه ناخنش را با دستمال پاک کرد و گفت: حتما هم بهشون میرسه.
منظورت که من نیستم هان؟
زن نگاهش کرد: چرا دیگه. چقدر دنبال یه آپارتمان بالای برج گشتی که یه تراس بزرگ داشته باشه. مرد گفت: خوب؟
بهش رسیدی دیگه. نرسیدی؟
مرد همانطور که به آسمان نگاه میکرد دوربین را از جلدش بیرون آورد و بلند گفت: 6 تا، 6 تا نه 7 تا، دو تا کنار هم بودن.
دوربین عکاسی را روی پایه پیچ کرد و گفت: حالا ببین چه عکسایی بشه.
زن گفت: چیزی هم از توش در مییاد؟
آره پس چی. هر شهابی که میافته یه خط سفید خوشگل میاندازه رو فیلم من.
کتابچهای را ورق زد و رو کرد به زن: کاش چای میآوردی.
زن گفت: لاکم خراب میشه. تو برو بیار من مواظب ستارههاتم.
ستاره نه، شهاب.
زن دست چپش را روی میز گذاشت و از ناخن کوچک شروع کرد به لاک زدن: مادربزرگم همیشه میگفت ستارههایی که میافتن نشونهان. نشون یه اتفاق بزرگ یا یه خبری، چیزی. واقعا هم براش اتفاق میافتاده.
مرد چشمش را به عدسی دوربین نزدیک کرد و گفت: تو که این چرندیاتو باور نمیکنی.
زن چیزی نگفت. نگاهش کرد. مرد دگمه دوربین را زد و گفت: این شهابای خوشگل کوچولو همه از اون بالا بالاها مییان. خارج از جو.
زن ناخنهایش را فوت کرد: سیما میگفت بعضیها میرن از خارج بچه میگیرن و گفت: لااقل مطمئنا بعدا کسی مدعی نمیشه.
مرد گفت: شرط میبندم اگه تو بودی میرفتی یه بچه سیاه میآوردی.
زن روی رنگ ارغوانی ناخنش با لاک طلایی ستارههای ریزی کشید: چرا این فکرو میکنی؟
مرد خندید: بچه سیاها خوشگلن.
زن روی انگشتانش خم شد و گفت: ولی همهشون ایدز دارن.
مرد گفت: من چینیها رو ترجیح میدم و گفت: یکی دیگه. بازم یکی. خوشگلهای من.
زن گفت: بچه بزرگ کردن مسوولیت میخواهد و خیلی چیزای دیگه.
مرد دستش را تکان داد و گفت: واسه همینه که اروپاییها جای بچه، سگ نگه میدارن.
زن سرش را بلند کرد و گفت: سگ اقلا یه دمی تکون میده، صدایی در مییاره ولی اونا چی. اون بالان. دست هیچ کس هم بهشون نمیرسه.
مرد شانههایش را بالا انداخت و گفت: اصلا کی حرف بچه رو پیش کشید. من نمیفهمم ما که حرفامونو زده بودیم.
زن گفت: تحقیقات، کارهای مهم، آرامش، آره همهرو از حفظم.
مرد گفت: پس قبول داری که الان فقط یه چای داغ میچسبه.
زن فرچه را توی شیشه لاک فرو کرد و بلند شد. به آشپزخانه رفت. دگمه کتری برقی را زد و منتظر ایستاد. از کشو بسته قرص را برداشت و قرص روز شنبه را از پوشش آلومینیومی در آورد. قرص سفید ریز را کف دستش غلتاند و همینطور نگاهش کرد. آبجوش آمد و کتری سوت کشید. قرص را توی ظرفشویی انداخت و شیر آب را باز کرد. توی 2 فنجان آب جوش ریخت و چای کیسهای انداخت و به تراس برگشت.
هنوز نمیفهمم تو چرا فکر میکنی من بچه سیاها رو انتخاب میکنم.
صندلیاش را نزدیک چارپایه مرد کشید و دستش را روی پای او گذاشت. مرد نگاهی انداخت و گفت:
چه کار با ناخنات کردی؟
زن دستش را پس کشید: دوست دارم بدونم اگه یه بچه کوچولو داشتیم، چشم بادومی، مو طلایی یا مثلا سیاه، اون وقت چی میشد؟
رفت لبه ایوان ایستاد و گفت: دوست دارم بدونم. واقعا دوست دارم بدونم.
مرد به زن نگاه نکرد. همان جا که نشسته بود خیره به آسمان ماند: گمان نکنم جالب باشه.
زن دستش را جلوی دهنه دوربین گرفت. مرد گفت: عکسم خراب شد. معلوم هست چت شده؟
آخه آدم از سقوط ستارهها هم عکس میگیره؟
مرد گفت: اونا که ستاره نیستن، چند بار بگم.
آره یه تیکه سنگن. فقط یه تیکه سنگ کوفتی.
روی صندلی نشست و فنجان را توی دستش گرفت: سرد شد، بخور.
مرد دست دراز کرد و فنجانش را برداشت و گفت: قند که یادت رفت.
زن گفت: آدم باید یه چیزیش باشه که بتونه این طوری وقتشو تلف کنه. جدا باید یه چیزیش باشه.
مرد گفت: بهتر از فال ورق نیست؟
زن همین طور که کیسه چای را با انگشت له میکرد گفت: فال که میگیری چشمت به ورقهاست. همین طوری دلهره داری که الان چه ورقی رو میشه. تک دل یه معنی داره. بیبی همین طور. اقلا یه هیجانی داره.
مرد خندید: میشه بگی ساعت چنده؟
زن سرش را به عقب خم کرد و از پشت شیشه به ساعت طلایی روی دیوار نگاهی انداخت: چیزی به 12 نمونده.
مرد دستهایش را به هم مالید و گفت: داره شروع میشه. میخوای تو هم ببینی؟
زن دستش را روی بازوی لختش کشید: سرما نخوریم خوبه.
مرد دوربین دوچشمی را به سوی زن گرفت: بیا بگیرش.
زن دوربین را جلوی چشمش نگه داشت و گفت: بعضی وقتا دلت برای یه سرباز گشنیز ضعف میره ولی دستت نمییاد. هر کاری میکنی دستت نمییاد.
مرد دستش را روی شانه زن گذاشت: حواست باشه تا من فیلم دوربینو عوض کنم.
زن گفت: مثلا چکار کنم. بگم نیفتین، آهای سنگهای کوفتی از اون بالا نیفتین، هیچ کدومتون تکون نخورین و به درخشش زیبای ناخنهایش روی بدنه سیاه دوربین خیره شد. مرد فیلم جدیدی توی دوربین گذاشت و چند بار کلیدش را زد. زن دوربین دوچشمی را روی میز انداخت و گفت: من که چیزی نمیبینم. بیا خودت نگاه کن.
مرد به آسمان نگاه کرد: وای، ابر شد و بلند گفت: لعنتی.
رفت لبه تراس ایستاد. به عقب خم شد و سرش را تا جایی که میشد بالا گرفت: گندت بزنن عجب وضعی. بعد دستهایش را توی موها فرو برد و گفت: قشنگیاش مونده بود. حالا کو تا نوبت بعدی. زن بلند شد و کنار مرد ایستاد. انگشتش را رو به آسمان گرفت و گفت: نگاه، ابرارو ببین، اون یکی رو نگاه کن، شکل بچهاس، یه بچه سیاه کوچولو، باور کن سیاهه، سیاه سیاه.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....