در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زن دستش را جلوی صورتش گرفت و به ناخنهایش نگاه کرد: خوبه که آدم فقط به یه چیزای بخصوصی فکر کنه.
گوشه ناخنش را با دستمال پاک کرد و گفت: حتما هم بهشون میرسه.
منظورت که من نیستم هان؟
زن نگاهش کرد: چرا دیگه. چقدر دنبال یه آپارتمان بالای برج گشتی که یه تراس بزرگ داشته باشه. مرد گفت: خوب؟
بهش رسیدی دیگه. نرسیدی؟
مرد همانطور که به آسمان نگاه میکرد دوربین را از جلدش بیرون آورد و بلند گفت: 6 تا، 6 تا نه 7 تا، دو تا کنار هم بودن.
دوربین عکاسی را روی پایه پیچ کرد و گفت: حالا ببین چه عکسایی بشه.
زن گفت: چیزی هم از توش در مییاد؟
آره پس چی. هر شهابی که میافته یه خط سفید خوشگل میاندازه رو فیلم من.
کتابچهای را ورق زد و رو کرد به زن: کاش چای میآوردی.
زن گفت: لاکم خراب میشه. تو برو بیار من مواظب ستارههاتم.
ستاره نه، شهاب.
زن دست چپش را روی میز گذاشت و از ناخن کوچک شروع کرد به لاک زدن: مادربزرگم همیشه میگفت ستارههایی که میافتن نشونهان. نشون یه اتفاق بزرگ یا یه خبری، چیزی. واقعا هم براش اتفاق میافتاده.
مرد چشمش را به عدسی دوربین نزدیک کرد و گفت: تو که این چرندیاتو باور نمیکنی.
زن چیزی نگفت. نگاهش کرد. مرد دگمه دوربین را زد و گفت: این شهابای خوشگل کوچولو همه از اون بالا بالاها مییان. خارج از جو.
زن ناخنهایش را فوت کرد: سیما میگفت بعضیها میرن از خارج بچه میگیرن و گفت: لااقل مطمئنا بعدا کسی مدعی نمیشه.
مرد گفت: شرط میبندم اگه تو بودی میرفتی یه بچه سیاه میآوردی.
زن روی رنگ ارغوانی ناخنش با لاک طلایی ستارههای ریزی کشید: چرا این فکرو میکنی؟
مرد خندید: بچه سیاها خوشگلن.
زن روی انگشتانش خم شد و گفت: ولی همهشون ایدز دارن.
مرد گفت: من چینیها رو ترجیح میدم و گفت: یکی دیگه. بازم یکی. خوشگلهای من.
زن گفت: بچه بزرگ کردن مسوولیت میخواهد و خیلی چیزای دیگه.
مرد دستش را تکان داد و گفت: واسه همینه که اروپاییها جای بچه، سگ نگه میدارن.
زن سرش را بلند کرد و گفت: سگ اقلا یه دمی تکون میده، صدایی در مییاره ولی اونا چی. اون بالان. دست هیچ کس هم بهشون نمیرسه.
مرد شانههایش را بالا انداخت و گفت: اصلا کی حرف بچه رو پیش کشید. من نمیفهمم ما که حرفامونو زده بودیم.
زن گفت: تحقیقات، کارهای مهم، آرامش، آره همهرو از حفظم.
مرد گفت: پس قبول داری که الان فقط یه چای داغ میچسبه.
زن فرچه را توی شیشه لاک فرو کرد و بلند شد. به آشپزخانه رفت. دگمه کتری برقی را زد و منتظر ایستاد. از کشو بسته قرص را برداشت و قرص روز شنبه را از پوشش آلومینیومی در آورد. قرص سفید ریز را کف دستش غلتاند و همینطور نگاهش کرد. آبجوش آمد و کتری سوت کشید. قرص را توی ظرفشویی انداخت و شیر آب را باز کرد. توی 2 فنجان آب جوش ریخت و چای کیسهای انداخت و به تراس برگشت.
هنوز نمیفهمم تو چرا فکر میکنی من بچه سیاها رو انتخاب میکنم.
صندلیاش را نزدیک چارپایه مرد کشید و دستش را روی پای او گذاشت. مرد نگاهی انداخت و گفت:
چه کار با ناخنات کردی؟
زن دستش را پس کشید: دوست دارم بدونم اگه یه بچه کوچولو داشتیم، چشم بادومی، مو طلایی یا مثلا سیاه، اون وقت چی میشد؟
رفت لبه ایوان ایستاد و گفت: دوست دارم بدونم. واقعا دوست دارم بدونم.
مرد به زن نگاه نکرد. همان جا که نشسته بود خیره به آسمان ماند: گمان نکنم جالب باشه.
زن دستش را جلوی دهنه دوربین گرفت. مرد گفت: عکسم خراب شد. معلوم هست چت شده؟
آخه آدم از سقوط ستارهها هم عکس میگیره؟
مرد گفت: اونا که ستاره نیستن، چند بار بگم.
آره یه تیکه سنگن. فقط یه تیکه سنگ کوفتی.
روی صندلی نشست و فنجان را توی دستش گرفت: سرد شد، بخور.
مرد دست دراز کرد و فنجانش را برداشت و گفت: قند که یادت رفت.
زن گفت: آدم باید یه چیزیش باشه که بتونه این طوری وقتشو تلف کنه. جدا باید یه چیزیش باشه.
مرد گفت: بهتر از فال ورق نیست؟
زن همین طور که کیسه چای را با انگشت له میکرد گفت: فال که میگیری چشمت به ورقهاست. همین طوری دلهره داری که الان چه ورقی رو میشه. تک دل یه معنی داره. بیبی همین طور. اقلا یه هیجانی داره.
مرد خندید: میشه بگی ساعت چنده؟
زن سرش را به عقب خم کرد و از پشت شیشه به ساعت طلایی روی دیوار نگاهی انداخت: چیزی به 12 نمونده.
مرد دستهایش را به هم مالید و گفت: داره شروع میشه. میخوای تو هم ببینی؟
زن دستش را روی بازوی لختش کشید: سرما نخوریم خوبه.
مرد دوربین دوچشمی را به سوی زن گرفت: بیا بگیرش.
زن دوربین را جلوی چشمش نگه داشت و گفت: بعضی وقتا دلت برای یه سرباز گشنیز ضعف میره ولی دستت نمییاد. هر کاری میکنی دستت نمییاد.
مرد دستش را روی شانه زن گذاشت: حواست باشه تا من فیلم دوربینو عوض کنم.
زن گفت: مثلا چکار کنم. بگم نیفتین، آهای سنگهای کوفتی از اون بالا نیفتین، هیچ کدومتون تکون نخورین و به درخشش زیبای ناخنهایش روی بدنه سیاه دوربین خیره شد. مرد فیلم جدیدی توی دوربین گذاشت و چند بار کلیدش را زد. زن دوربین دوچشمی را روی میز انداخت و گفت: من که چیزی نمیبینم. بیا خودت نگاه کن.
مرد به آسمان نگاه کرد: وای، ابر شد و بلند گفت: لعنتی.
رفت لبه تراس ایستاد. به عقب خم شد و سرش را تا جایی که میشد بالا گرفت: گندت بزنن عجب وضعی. بعد دستهایش را توی موها فرو برد و گفت: قشنگیاش مونده بود. حالا کو تا نوبت بعدی. زن بلند شد و کنار مرد ایستاد. انگشتش را رو به آسمان گرفت و گفت: نگاه، ابرارو ببین، اون یکی رو نگاه کن، شکل بچهاس، یه بچه سیاه کوچولو، باور کن سیاهه، سیاه سیاه.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: