در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه خبر؟ این هفته هم نمیتوانیم وراجی کنیم. چون تعداد نامهها و ایمیلها خیلی زیاد است. به خاطر همین سکوت میکنیم و همین جور که در حال رصد کردن سوراخ موش یا چیزی شبیه به این هستیم میرویم سراغ نامهها و جوابها.
سینا امینی: «شهر ما این روزها خیلی شلوغ است و ترافیک بیداد میکند. البته ترافیکی که در مشهد هست به پای ترافیک تهران نمیرسد، اما باز هم نسبت به فصلهای دیگر سال، شهرمان شلوغ شده. شما به شهر ما نمیآیید؟ دعا میکنم به زودی به مشهد بیایید و بهتون خیلی خوش بگذره و خاطرههای خوبی برایتان به یادگار بماند.» ما هم امیدواریم امام رضا(ع) ما را بطلبد.
سعیده 19 ساله از اراک: «خسته نباشید من یک نسل سومیام، ما هم یک وروجک داریم مثل شما که خیلی شیطونه و ما را کچل کرده. این ایمیل را فرستادهام که چاپش کنید. جا ندارید؟ حرف مهم نزدم و... یا اسمم را بنویس. نمیدونم، یه کاریش بکن دیگه! اگه نچاپی شاید باورت نشه، ولی طرفدار شتر عزیز میشم خود دانی.»
چی میگی؟؟؟؟؟ خب سعیده خانم تهدید نکن. ایمیلات رو یک کاریش کردیم دیگه. (یعنی چاپش کردیم)
عاطفه شکرگزار: «شنیدی میگویند هر کی خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند؟ حالا شده خربزه نخوری و لرز کنی؟ شده کار اشتباهی نکنی، اما تنبیه بشی؟ شده کار بده رو یکی دیگه بکنه اون وقت سر تو داد بزنند؟
شده تا حالا نتونی از خودت دفاع کنی؟ شده نتونی ثابت کنی بابا من این کارو نکردم؟ شده به حرفات گوش بدن؟ شنیدی میگن به همه خوبی کن، حتی اونی که بهت بدی کرده؟ تا حالا شده به کسی خوبی کنی، اون وقت بهت بدی کنه؟ میبینی چه دنیایی واسه خودمون درست کردیم؟ میبینی حرفامون شده فقط حرف؟ تا حالا به این جمله فکر کرده بودی؟ این جمله و خیلی جملههای دیگه که فقط قابشون کردیم، گذاشتیم روی تاقچه دلمون؟ میبینی چه پیلهای دور خودمون درست کردیم. دیگه بس نیست این همه پیله؟ خسته شدیم. خسته شدیم از بس شعار دادیم و قیافه گرفتیم. اون وقت 2 دقیقه بعد خودمون چه کارها که نکردیم. خستهایم از این که همه چی رو بزرگ کردیم، اون قدر از کاه کوه ساختیم که دورمون شده کوهستان! کاش یه ذره گذشت داشتیم، همه دردا و رنجهامون مال نداشتن همینه: گذشت. چیزی که اگه بود این قدر خودمون و بقیه رو آزار نمیدادیم. بیایم زندگیمون رو از همین جا ریسنت کنیم، میخوایم دنیایمان را خوشگلتر بسازیم».
بدون اسم: «و درود بر کافه کاغذی... گویا نگارش ما بسی به نگارش شما شبیه میباشد! عرض به حضورتان که مدتهای مدیدی است مشتری کافهتان میباشیم، ولی مستتر تا این که عقده در گلو و دل و جان چمبره زد و دیگر مابقیاش را که میدانید... خلاصه این که... با اجازه حضرت عالی، ما هم به مشتریها میپیوندیم».
ماجده 16 ساله از بهشهر: «خیلی جالبه! این طوری که تو این صفحه بچهها میگن تموم شهرها باید خیلی گرم باشه، ولی شمال برعکس، امسال خیلی خیلی خنکه! اصلا ما هنوز کولر روشن نکردیم، بعضی موقعها هم پنکه رو خاموش میکنیم! سابقه نداشت! همهاش هوا ابری است و بارون مییاد! به قوله بابام اینجا ییلاق شده! نمیخوام دلتون رو آب کنم ولی خدا رو شکر میکنم که هنوز گرما طرفه ما شمالیها نیومده!وقت کردین این طرفها هم، بیاین!» کجا؟ شمال؟ دریا؟ ای بابا ما از تصدق سر این نسل سوم رنگ درختهایش را هم از یاد بردهایم. ای هواااااااار... .
یوسف اسفندیاری از آبادان: «من خیلی وقت است که دارم این صفحه را میخوانم. انصافا بهترین صفحه مجله هم هست. (هندوانهها را که دارید؟) خلاصه که خیلی باحالی، دمت گرم. ما هم دیگه رفتیم قاتی باقالیها و باید امسال کنکور بدهیم. راستی من خیلی دلم میخواد روزنامهنگار بشم باید چی کار کنم؟ فقط تو رو خدا نگو پسرم اول درسات را بخوان، واسه کارهای دیگه وقت زیاد داری.» پسرم اول درسات را بخوان، واسه کارهای دیگه وقت زیاد داری!!! یاه یاه یاه... .
الهه شرقی: «بهبه... سلام کافه جون... خوبی؟ ببخشید که من اینقدر صمیمیام. آخه من از بچگیهای نسل 3 تا الان با او هستم. پس آن روزنامه را روزنامه خودم و کارمندهایش را کارمندهای خودم میدانم.» (اینو خیلی خوب اومدی!) «چقدر صبر کردم تا آدرس ایمیلت رو چاپ کنی. خب.. هیچی دیگه. فقط خواستم بگویم ما هم در رکاب شماییم. ما را بپذیر.» پذیرفتیم! خوش اومدی.
راستی خفنجان نامه تو هم رسید. از پیامکهایی که فرستادی ممنون. انصافا از پیامکهای آقا سیروس خیلی با حالتر بود. منتظر نامههای بعدیات هستم.
دختر امیدوار از ملایر، چه عجب؟ یاد ما کردی؟ مگه تارک دنیا شدی که از خانه بیرون نمیآمدی؟ این دیگه چه جورشه؟ خب میبینم که ما هم بالاخره به یک دردی خوردهایم و لااقل نوشتههای ما توانسته تو یکی را بخنداند.
خدا را شکر. از کتابهایی که برای خواندن انتخاب کرده بودی خیلی خوشمان آمد، چون من هم کتاب کوری را خیلی خیلی دوست دارم. البته هزار سال پیش خواندمش. راستی نوشته بودی در مورد بیماریهای لاعلاج میخوای تحقیق کنی، دستت درد نکنه، یک زحمتی بکش در مورد بیماری فک این شترجان هم یک تحقیقی بکن، ببین میشه دوایی چیزی براش پیدا کرد یا نه؟ آخه تحت هیچ شرایطی از کار نمیافتد. کور بشم اگه دروغ بگویم. اگر تونستی دوایی چیزی پیدا کنی، من سفارش میکنم نوبل صلح و نوبل پزشکی را با هم بهت بدهند. خوش باشی. باز هم نامه بفرست.
سکینه خانم که ایمیل زدی و گفتی اعصابت از دست نامههای نرسیده خرد شده است. بابا دست از سر این مامورهای پست بردار. گناه دارند. تو که میتوانی ایمیل بزنی، دیگر چرا این قدر حرص میخوری؟ به جای این که اعصاب خودت را خرد کنی و تصمیم بگیری مدتی نامه ندهی هر هفته یک شب بنشین پای کامپیوتر و برای ما یک ایمیل بزن.
چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟ خب جا نیست ما بیشتر از این وراجی کنیم. فداکاری هم که میکنیم شما شاکی میشوید؟ بله؟ چی؟... شما که چیزی نگفتید، همین جوری خیلی خوبه؟ یعنی ما وراجی نکنیم؟ عجب... عجب... حالا که اینجور شد، همین جور یکهو از وسط خیابان رد شوید، بروید خونهتون، بروید ببینم، بروید جلوی خونه خودتون بازی کنید، اهه... تا هفته بعد خداحافظ.
kafekaghazi@gmail.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: