این سفر لعنتی‌

این نامه را هم فریبا قدوسی از بوشهر نوشته است و خواسته که شما مثل همیشه کمکش کنید. منتظر پاسخ‌های شما به فریبا هستیم:
کد خبر: ۱۹۱۸۴۸
«سلام. توی این هوای گرم بوشهر نامه نوشتن کار سختی است ولی من یکی دیگر آنقدر حرف توی دلم انباشته شده بود که نمی‌توانستم آنها را تحمل کنم. خب، برای شنیدن حرف‌های دل ما نسل سومی‌ها چی بهتر از نسل سوم؟ مشکل من هم یک مشکل عاطفی است. البته نه از نوع عاشقانه‌اش. پس اجازه بدهید، بی‌مقدمه بروم سر اصل مطلب و زیاد وقت شما را نگیرم. پدر من ارتشی است و ما هر چند سال یک بار به یک شهر نقل مکان می‌کنیم. یعنی در واقع منتقل می‌شویم. مثلا قبل از این که بیاییم بوشهر، ساکن شیراز بودیم. قبل تر از آن هم در بهشهر بودیم. البته این‌ها مال خیلی وقت پیش است. یعنی زمانی که من بچه بودم. از وقتی که من پا به دوره راهنمایی گذاشتم به بوشهر آمدیم و تا الان که دوم دبیرستانیم، در این شهر ساکنیم. یعنی 5 سال است که در بوشهر زندگی می‌کنیم. حالا پدرم بازنشسته شده و می‌خواهد ما را به شهر خودمان یعنی تهران برگرداند. آخر تمام فامیل‌های ما تهران هستند و ما بدجوری اینجا غریبیم. ولی راستش را بخواهید من دلم نمی‌خواهد از بوشهر بروم. من بوشهر را دیوانه‌وار دوست دارم. ما در شهرکی زندگی می‌کنیم که همه ارتشی‌ها در آنجا ساکن هستند و به آن پایگاه می‌گوییم. می‌دانید من توی همین شهر دوست پیدا کردم. دوست‌هایی که با تمام دنیا عوض شان نمی‌کنم. توی همین شهر با بهترین معلم‌های دنیا آشنا شدم. از تمام گوشه کنار پایگاه و شهر بوشهر خاطره دارم. از دریا، از غروب‌های دریا، از بازار ماهی فروش‌ها از باشگاه ورزشی مان، از همه چیز. حالا چه جوری این همه را ول کنم و بروم به شهری که نه تنها هیچ خاطره‌ای ازش ندارم بلکه در آنجا هیچ دوستی هم انتظار مرا نمی‌کشد؟
البته دخترعموهایم هستند. ولی من خیلی با آنها دوست نیستم. البته می‌دانید، این جدایی قانون زندگی ماست.
تا به حال خیلی از دوست‌هایم یا به همراه خانواده‌هایشان به شهر دیگری منتقل شده‌اند یا به خاطر بازنشستگی پدرشان رفته‌اند به شهر خودشان. ولی من نمی‌توانم. من دلم می‌خواهد، همیشه در همین جا بمانم. بدبختی اینجاست که به هر کس که می‌گویم، دلم نمی‌خواهد از بوشهر برویم، به من شک می‌کند و فکر‌های بدی در موردم می‌کند. یکی‌اش همین خواهرم. ولی من خود این شهر را دوست دارم. آخه تهران که دریا ندارد، دارد؟ هر چقدر هم که به پدرم می‌گویم همین جا بمانیم و او در همین شهر یک کار و کاسبی راه بیندازد، به من می‌خندد و می‌گوید؛ چی می‌گی بچه؟ یک عمر انتظار کشیدم تا بروم تهران، حالا تو می‌گویی بمان. راستش من از تهران می‌ترسم.

احساس می‌کنم در آن شهر بزرگ نابود می‌شوم. از تنهایی و بی‌کسی نابود می‌شوم. احساس می‌کنم آنجا با هیچ کس نمی‌توانم دوست شوم. آخر چه کسی می‌آید با یک دختر شهرستانی دوست شود؟ همین دختر عموهایم به زحمت با من چند کلمه حرف می‌زنند. اصلا انگار خجالت می‌کشند، مرا با خودشان بیرون ببرند.
نمی‌دانم چه کار کنم. خواهش می‌کنم، شما بگویید با این وضعیت چطور کنار بیایم؟».
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها