با ملیکا زارعی، خاله شادونه‌

آش خاله؟ شیرین‌تر از قند

ملیکا زارعی در آغاز مجری برنامه‌های مناسبتی مدرسه خودشان بود تا این‌که روزی فردوس حاجیان با دیدن اجرای قوی او و معرفی‌اش به تلویزیون برنامه تازه‌ها را رونق داد. ملیکا زارعی در سال 73 رسما از شبکه 2 آغاز کرد و تا امروز که دانشجوی رشته زبان خارجه است فقط به کودکان می‌اندیشد.
کد خبر: ۱۹۱۸۴۱

شنیدن موسیقی به او آرامش می‌دهد  او اسب پر انرژی و ضربه‌ها و کوبش‌های ناگهانی بتهوون را دوست می‌دارد و به گفته خودش موجودی است احساساتی، اگر بچه‌ها در کوچه و بازار از او عکس یادگاری و امضا بخواهند او خوشحال کردن‌ آنها را وظیفه خود می‌داند.

در اتاق ملیکا زارعی کتابخانه‌ای پر از کتاب کودک است. او همیشه از نمایشگاه و غرفه کتاب کودک بازدید و دایره‌المعارف‌ها را نگاه می‌کند، به همین دلیل احساس می‌کند کودک درونش برای ارتباط با بچه‌ها هنوز زنده است.
ملیکا زارعی از یک‌سالگی روحش را با ریحانه تقسیم کرد. او عروسک همیشگی‌اش است و خاله هنوز منتظر زبان باز کردن ریحانه است.

از اولین بار که دیدمش همش می‌خندید. هیچ‌وقت گلخندش پژمرده نمی‌شد. اما اون روز توی برنامه مشغول خوندن نامه بچه‌ها بود که یه‌دفعه جلوی دوربین زد زیر گریه. نمی‌تونست خودشو کنترل کنه خاله‌شادونه‌ای که همیشه می‌خندید، چی شد؟ وقتی اومد خونه نمی‌دونست که من 27 ساله دارم نگاش می‌کنم. مث همیشه رفت پیش مادر و درددل کرد و گفت: نامه یکی از بچه‌ها رو خونده که قبل از ارسال نامه‌اش به برنامه فوت شده بود و حالا بعد از 40 روز مادرش نامه رو پست کرده.

خلاصه خاله تا چند روز لبخندش مث همیشه نبود و هی می‌گفت کاش ریحانه تو وجودش یه جونی داشت و با من حرف می‌زد تا باهاش درددل  می‌کردم، اما نمی‌دونست که من 27 ساله دارم نگاش می‌کنم و تو ذهنش باهاش حرف می‌زنم.

بچه‌ها می‌پرسن اسم خاله چیه؟

ملیکا... اسم خود خاله، شادونه است.

خونه خاله بچه‌ها از کدوم وره؟

از دو طرف راه داره.

اگه رفتن به خونه خاله تا شب طول بکشه و طول بکشه از تاریکی بترسیم یا  نه؟

چرا؟ نه. من یکی رو می‌فرستم براشون مشعل روشن کنه تا بتونن راه رو ببینن.

شما مگه از تاریکی نمی‌ترسین؟ وقتی همسن مهموناتون (بچه‌ها)‌ بودین؟

از تاریکی خیلی می‌ترسیدم. احساس می‌کردم یه لولوخرخره شب می‌آد سراغم. ولی  یه مرحله است که باید به سمت روشنایی طی بشه.

همون شبح سیاه؟ [فیلم شبح سیاه و خاله شادونه]

(خنده)‌ نه لولوخرخره من ترسناک‌تر بود ولی نمی‌دونم چرا رنگش صورتی بود.

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم مجری تلویزیون فقط داره با من حرف می‌زنه،‌ برنامه فقط برای منه و تو خونه ما فقط داره پخش می‌شه آخه هر طرف می‌رفتم نگام می‌کرد

بالا رفتیم ماست بود، آیا کلاغه هرچی در مورد شما گفت راست بود؟

نه، یه ذره دروغ می‌گفت.

راستی چه گفت؟

بعضی داستان‌هارو دروغکی برام می‌گفت.

یه حرف راست در مورد شما؟

صبورم.

خونه‌تون کجاست؟ (وطن)‌

ایران.

مامان شدین؟

نه.

مادرتون چی صداتون می‌کنه؟

ملیکا ... عزیزم.

از گریه‌های کودکی؟

اصلا گریه نمی‌کردم، ناراحت می‌شدم.

حسابی بهتون آرامش می‌ده؟

خنده‌های بچه‌ها.

اگه پرنده بودید، کدومش؟

(کلی فکر می‌کند) از پرنده‌های چندرنگ که هنوز کسی ندیده، اسمش رو هم نشنیده.

یا چه درختی؟

سرو.

چه گلی؟

رز آبی.

قهرمان، کدوم قصه؟

خود قصه خاله شادونه.

ازتون که انتقاد کنن؟

با نگاهی جدی می‌گه: کامل گوشامو تیز می‌کنم ببینم چی می‌گن.

چی شما رو خاله شادونه کرد؟

فکر کنم علاقه من به بچه‌ها.

اصلا چرا شادونه نه چیز دیگه‌ای؟

آخه شادی‌آوره.

دوست ندارین.

دروغ تفریحی.

چی نپرسم؟

هیچی ... باز هم می‌خندد. 

کارتونی که ازش خسته نمی‌شید؟

وای زنان کوچک (خنده)‌

روزی روزگاری... (ادامه‌اش بدین)‌؟

توی یه باغی، ... باز ادامه بدم؟

شده به خاطر چیزی معذرت‌خواهی کنید؟  [یه نمونه از دوران بچگی‌تون]

آره، چون ممکن بود بعدش مامانمون باهامون دعوا کنه.

دوست همیشه... که ازش خیلی چیز یاد گرفتین؟

نگه داشتنش خیلی سخته.

باید چی بهش داد؟

محبت و مهربونی.

اگه آش خاله شور یا بی‌نمک شه؟

آش خاله به نظر من شیرینه.

دستتون چند کیلو ‌ چقدر نمک‌داره؟

سعی می‌کنم بانمک ... نه دوست ندارم نمکی باشه، دوست دارم شیرین باشه.

قصه مهم و دوست‌داشتنی کودکی‌ها؟

(باز هم فکر)‌ قصه زیاد دارم.

به عنوان آدم بزرگ؟

یه کتابی باز بشه و آدمی که می‌خونه بره تو داستان کتاب؛‌ برام خیلی جالبه. 

الگوی حالا و همیشه‌تون؟

الگو‌پذیر نیستم ولی از راهنمایی‌ها استفاده می‌کنم.

یه هرگز مهم؟

هرگز به بچه‌ها اخم نمی‌کنم.

عصبانیت بجا و سر وقت/ چه وقت؟

سعی می‌کنم بچه‌ای دور و برم نباشه.

اجراتون رنگ‌وبوی چند تا برنامه خارجی رو هم داره (می‌دونستین؟)‌

دقت کرده و متوجه شده بودم.

شخصیت داستان‌هایی که تاثیرش بر ذهنتون همیشگی‌یه؟

پرین  در باخانمان.

اگه ماه‌پیشونی بودی؟

اگه... نمی‌دونم.

اصلا قصه شو بلدین؟

یه چیزایی شنیدم.

یا شهرزاد هزار و یک شب اگه شما باشین؟

...(جواب نمی‌‌دهد).‌

خب، چه جوری شروع می‌کردین/چی می‌گفتین؟

یه قصه برای تمام بچه‌ها.

قصه نگین، فقط یه شروع؟

همه بچه‌ها رو یه جا جمع می‌کردم و در مورد یه شخصیت‌ باهاشون حرف می‌زدم.

انرژی زیاد بچه‌های مهمون برنامه خسته‌تون نمی‌کنه / اذیت نمی‌شین؟

نه، نه اصلا. هر چی انرژی اونا بیشتر باشه انرژی من بیشتر می‌شه.

داشتم برنامه رو اجرا می‌کردم یه‌دفعه یه بچه آمد گفت خاله‌شادونه بند کفش منو می‌بندی،‌ من داشتم رو به دوربین دیالوگ می‌گفتم در عین حال خم‌شدم و بند کفش و ساعتش‌رو بستم و نشوندمش سر جاش‌

اگه گوش به حرفتون ندن؟

با مهربونی یه بار، دو بار، سه بار می‌گم.

اگه بازم نشد؟

از یکی کمک می‌گیرم، ولی من نهایت سعی خودمو می‌کنم مهربون باشم. هیچ وقت اخم نمی‌کنم.

خوشحالی همیشگی‌تون از...؟

کنار بچه‌ها بودن.

یه بچه شیرین که متعجب‌تون کرد؟

(می‌خنده) دست زد به گلای لباسم گفت تو می‌خندی،  راه هم می‌ری؛ فکر کرد فضایی‌ام.

از تکراری شدن بگین چه حسی داره؟

دوست ندارم اصلا.‌ اگه تکراری باشم سعی می‌کنم دیگه جلوی چشم بچه‌ها نباشم.

یه دعا؟

از خدا می‌خوام این بچه‌ها بزرگ‌ شدن خاله شادونه هیچ وقت از ذهنشو نره.

برای موندن چی‌کار می‌کنین؟

سعی می‌کنم در اجراها طوری باشم که یکنواخت نباشم.

از بچه‌هایی که شما رو بیرون استودیو می‌بینن یا توی خیابون ...  بگین.

سعی می‌کنم مث بچه‌های استودیو کنارشون باشم حرف بزنیم،‌ خب لذت می‌برم در عین  حال که یه سختی‌هایی هم داره.

اعتقادتون به قسمت؟

صددرصد.‌

به فال چی؟

اصلا به هیچ عنوان معتقد نیستم.

طالع‌بینی و خرافات؟

همیشه به‌نظرم می‌آد گذشته آدم رو می‌دونن بعد به خود آدم می‌گن، این که نشد هنر (یه‌پوزخند)‌. 

توی بچه‌هایی که هر روز مهمان شمان کدومشون، چه‌جوری حیرت‌زده و غافلگیر‌تون کرد؟

داشتم برنامه رو اجرا می‌کردم یه‌دفعه یه بچه آمد گفت خاله‌شادونه بند کفش منو می‌بندی،‌ من داشتم رو به دوربین دیالوگ می‌گفتم در عین حال خم شدم و بند کفش و ساعتش‌رو بستم و نشوندمش سر جاش.

آیا از این همه احترام، توجه و لبخند به خودتون مغرور   منور و ... نمی‌شین احساس واقعی‌تون رو بفرمایین؟

این حس ناخودآگاه ممکنه برای همه به وجود بیاد اما من اونو مثل یه شیطان دور و بر خودم می‌بینم و... اصلا نمی‌خوام خدای نکرده کسی فکر کنه مغرورم.

آدمای مغرور؟ [در یک کلمه]

به هیج جایی نمی‌رسن.

از قصه‌های ایرانی و خارجی مورد علاقه؟

رویای سبز آن‌شرلی   قصه‌های آقای میرکیانی، قصه‌های نو در سرزمین‌های کهن.

چی همیشه تو وجدانتون هست؟

یه چیزی که می‌گه باید مردمی  باشم چون اونها منو خواستن که هستم.

خواهرزاده دارید؟

نه، خاله نیستم اما به واقع طعم خاله بودن رو ‌چشیدم.

بچه‌های توی خونه رو چی جوری می‌بینید (می‌تونید اونارو ببینید)‌؟

احساس می‌کنم همشون کنار تلویزیون نشستن و از من تاثیر می‌گیرن، برای همین حواسم کاملا بهشون هست.
خاله‌شادونه می‌پرسه: یه چیز جالب بگم؟ [بفرمایید] وقتی بچه بودم فکر می‌کردم مجری تلویزیون فقط داره با من حرف می‌زنه،‌ برنامه فقط برای منه و تو خونه ما فقط داره پخش می‌شه، آخه هر طرف می‌رفتم نگام می‌کرد.

اگه یه روزی به یه علتی نتونین برای بچه‌ها برنامه اجرا کنید...

کاری می‌کنم که در ارتباط با بچه‌ها باشه.

آموزش از نظر شما.

به صورت نمایش تا بچه خسته نشه.

یعنی چه جور آموزشی؟

بچه آموزش مستقیم‌رو نمی‌پذیره.

لباس‌هاتون در عین حال که محلی نیست رنگ و بوی اونارو داره.

طراح لباسم شخصیت خاله‌شادونه رو آنالیز می‌کنه، خیلی اهمیت می‌ده، ازش ممنونم چون بچه‌ها با لباس‌های من دوست هستن.

بچه‌ها خواب شما رو می‌بینن؟

یه مادری می‌گفت بچه من خواب لباس شما رو می‌بینه و از لباس شما می‌خواد.

یعنی با لباس یه جور آموزش غیرمستقیم می‌دید؟

آره، تا بچه‌ها لباس شاد بپوشن وگرنه نمی‌تونن بچگی کنن.

از دکور چه جوری بهره می‌برید؟

برای‌ آشنایی با آب و هوا و میوه‌ها و اتفاقات فصل‌ها.

اولین باری که برنامه‌رو اجرا کردید؟

خیلی استرس داشتم... می‌گفتم یعنی بچه‌ها منو می‌پذیرن.

توی خونه چی صداتون می‌کنن؟

بار اول ملیکا... بار دوم خاله‌شادونه.

عموها و خاله‌های دیگه؟

همه یه هدف داریم.

خب؟

که به بچه‌ها عشق و دوست داشتن‌ رو یاد بدیم.

می‌تونین مثلا راه‌های مقابله با‌ آتیش‌سوزی و عکس‌العمل‌ها و... رو بگنجونید؟

اینها رو تو قصه‌های باغ داریم.

غیر از بچه‌ها چی‌ تو ذهنتون زندگی می‌کنه؟

خود خاله‌شادونه در ذهن ملیکا زارعی.

این همه شادی و لبخند از کجا می‌آد؟

از انرژی مثبت بچه‌ها.

علت موفقیت‌تون؟

نمی‌دونم موفق شدم یا نه ولی فکر کنم همدلی با بچه‌ها بود.

و دیگه...؟

سعی می‌کنم از تجربیات دیگران استفاده کنم تا بتونم تو ذهن بچه‌ها جا باز کنم.

وقت‌های آزادتون؟

یه دفتر بزرگ درست کردم و نامه‌ها و یادگاری‌‌‌های بچه‌هارو توش می‌چسبونم.

رویای کودکی‌تون؟

(خیلی پرانرژی می‌گه)‌ یه بستنی خیلی بزرگ داشتم قد خونمون و همش‌رو می‌‌‌خورم.‌

برنامه مورد علاقه‌‌تون (اون زمان و حالا)‌؟

چاق و لاغر.

و الان؟

کارتون‌ها یه مدلی شدن اما شبکه یک، برنامه قصه ما مثل بود.

از شیطونی‌‌های قدیم؟

نداشتم.

باران؟

صورتم خیس می‌شه.

یه جمله که همیشه توی ذهنتونه/ آویزه گوشتونه؟

قوی باش.

از دیگران؟

عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می‌نگری.

موسیقی و شعر چقدر توی کاراتون جا داره؟

از سال 73 پیانو می‌زنم و دوران ابتدایی شعر می‌گفتم و معلم ریاضی‌ام یادگاری نگه می‌داشت.

چیزی به یاد دارید؟

یه بیتش رو: دلم یاقوتی‌ست از دلها  دلم شبنمی‌‌ست از گلها  در دلم خاری‌ست از تیغ و قلبم امیدی‌ست به دنیا.

شعر امروز؟

شعر کهن رو دوست دارم. زیاد پذیرای شعر نو نیستم.

شعر  اصلا وقت می‌کنین؟

خیلی دوست دارم. بازم با بچه‌ها در ارتباطم.

از صفت‌های خوبتون؟

خوشرو و صبورم و سعی می‌کنم انرژی مثبت بدم.

و صفت بد؟

یه ذره دوست دارم کارامو سریع انجام بدم.

وقتی به دوربین نگاه می‌کنین چه حسی دارین؟

می‌گم ای داد بیداد می‌بینی از یه دوربین می‌‌تونم با همه بچه‌ها ارتباط برقرار کنم.

فاصله بین بزرگترها و بچه‌ها؟

کم، خیلی کم.

فرقشون؟

دنیا و ذهن بچه‌ها وسیع‌تره، بازتره.

مهم‌‌‌ترین آدم زندگی‌تون؟

مادر و پدرم.

چی شد اومدین توی جعبه (تلویزیون  جعبه جادو)‌؟

از پشت تلویزیون اومدم توش... پیچ‌هاشو باز کردم.

امروز چی از همه چی مهمتره؟

توجه به بچه‌ها.

بزرگ‌ترین سرمایه ما؟

[خیلی فکر کرد و انگشت‌هاش رو روی میز می‌زد تا 30 ثانیه؛ سکوت نشست تو مصاحبه].

چه بانکی حساب باز کنیم خوبه؟

کاش بانک صداقت داشتیم و سود صداقتمون رو می‌گرفتیم.

چی‌رو از دست دادیم/ داریم می‌دیم؟

همدلی.

روحتون رو چه جوری صیقلی می‌دین؟

با آرامش.

گل محبوب‌‌تون؟

رز، چون ساده و قشنگه.

خداحافظی همیشگی؟

آخرین حرف خاله‌شادونه به بچه‌های گل توی خونه لبخند یادتون بمونه.

چه تنقلاتی استفاده می‌کنین؟

مخالف تنقلاتم.

شکلات چی؟

شکلات بده... دندون‌پزشکا وای وای وای.

بازم از بچه‌ها بگین.

قلب منن.

اجرا باید چه جوری باشه؟

متفاوت.

وقتی برنامه تمومه می‌شه.

احساس می‌کنم یه برنامه دیگه شروع شده، آشنایی با مادر پدرا.

وقتی سلام می‌کنید.

با خودم می‌گم با یاد و نام خدا شروع می‌کنم.

الان دارید به چی فکر می‌کنید؟

نمی‌دونم، رفتم به اولین برنامه.

خستگی‌هاتون رو کجا می‌برین؟

کنار مادرم، فقط اون خستگی منو می‌بینه.

اگه به آخرین برنامه برسین؟

خیلی حرف می‌زنم.

چی می‌گین یعنی آخرین جمله/ کلمه؟

به امید دیدار.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها