عادت شکسته

کد خبر: ۱۹۱۶۹۸

به طرف اتاق حاجی رفت. در را آرام باز کرد، حاجی روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره. دوید و دستانش را گرفت سرد بود مثل هوای خانه. خواست فریاد بکشد. همسایه‌ها را خبر کند، اما دیگر دیر شده بود حاجی نفس نمی‌کشید. سرش را روی سینه او گذاشت و های های گریه کرد.

 چرا خواب موندی حاجی؟

بازنشست که شدی چقدر گفتم یه روز صبح راحت بخواب بذار خستگی این همه سال کار کردن از تنت بیرون بره. چقدر گفتم صبحای زود بیدار نشو حاجی. بخواب. گفتی عادت کردم، گفتی این همه سال تو برام صبحانه آماده کردی، حالا نوبت منه تو بخواب خودم همه کارهارو می‌کنم.

 پس چرا خواب موندی حاجی؟

بلند شو، مگه عادت نکرده بودی! پاشو حاجی پرده‌ها رو بکش، چایی دم کن، رادیو رو روشن کن، باغچه‌ رو آب بده ...

سرش را بلند کرد، چشمان حاجی را بست. حاجی آرام و راحت خوابیده بود، دوباره های های گریه کرد.

سمیرا منصوری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها