سبب سازی و سبب سوزی حق

6- مرحوم آیت الله حاج سید احمد زنجانی می نویسد: مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم یزدی موسس عالیقدر حوزه علمیه قم نقل کرد که در کربلا یک نفر نابینا بود.
کد خبر: ۱۹۱۱۶
در عین بی چشمی ، چنان از درخت خرما بالا می رفت ، مثل این که چشم دارد. از این شاخه بر آن شاخه در کمال سهولت منتقل می شد. فرمود او دزدی می کرد، به این طریق که پنهانی می رفت سر درخت خرما می چید. یک وقت به همین عنوان در باغ بالای درختی رفته بود که خرما بدزدد، یک دفعه شاخه شکسته ، او سرنگون شده بود. با همان افتادن ، چشمش باز شد! گویا در پیش چشم او پرده ای قرارداشت که از ضرب ، پاره شده بود. خلاصه ، بینا شد و بر اثر آن ، چشم بصیرتش نیز بازگردید. از دزدی توبه کرد و رفت مشغول کسب گردید. او از نردبان شقاوت بالا رفته بود؛ ولی توفیق خداوندی او را از همان جا به دامن سعادت انداخت...
7- مرحوم زنجانی همچنین آورده است که : در باب بدیع الزمان همدانی (ندیم دانشمندگ صاحب بن عباد) نوشته اند که او «سکته کرده بوده ، اطرافیان گمان کرده بودند که از دنیا رفته لذا دفنش کرده بودند. بعد از دفن ، آواز ناله ای از قبرش شنیده شد، قبر را شکافته دیدند که او به هوش آمده ، بعد که خود را در تنگنای قبر محصور یافته از واهمه و وحشت ، ریشش را با دست گرفته و به همان حال از دنیا رفته است . او از ادبای مهم شیعه بوده ، تسلط غریبی در انشائ داشته ، «مقامات» او کاشف از مقامات او است . می گویند او کاغذی یا مطلبی را از آخر شروع نموده ، می نوشت تا می رسید به اول . وفات او در سنه 398اتفاق افتاد. درباره طبرسی ، صاحب مجمع البیان ، نیز نوشته اند که او نیز بیهوش شده بوده و به گمان مرگ ، دفنش کرده اند. پس در قبر به هوش آمده و ملتفت شده که در گلوی مرگ گیر کرده ، نذر کرده بود که اگر از این ورطه نجات یابد تفسیری به کلام الله بنویسد. از قضا، توفیق الهی یک قبرکن را رهنمون کرد که برای سرقت کفن ، قبر او را شکافت ، خواست کفن از تن او برباید، اما طبرسی دست او را گرفت . وی وحشت کرد. طبرسی گفت : مترس ، من نمرده بودم ، اشتباها مرا دفن کرده اند، خداوند تو را وسیله نجات من قرار داد! پس قبرکن او را به خانه خود آورده ، کسان وی را خبر کرد و خودش هم به وسیله وی ، توبه کرد و از این کار زشت نجات یافت.
8- مرحوم زنجانی ، سپس به نقل داستانی شگفت می پردازد: آن هنگام که امانات پستی را به وسیله اسب ، حمل و نقل می کردند، غلام پست ، اسبها را می رانده ، از قضا به نایین که می رسد می بیند دو جانور با یکدیگر جنگ می کنند. دقت کرده ، دیده بود که یکی از آن د و انسان است که او را به کمک می طلبید. پس غلام ، پیاده شده ، کمک کرده بود تا با هم آن جانور را دفع نموده بودند. معلوم شد که او، از اهل نایین بوده که به اشتباه دفنش کرده اند، خداونداورا به وسیله این جانور که قبر را شکافته بود تا او را بخورد از قبر و به وسیله غلام پست ، نیز از جانور نجات داد!
9- مرحوم زنجانی می افزاید: ناقل این قضیه شخصی موثق و مورد اعتماد بود؛ ولی نگارنده غفلت کرده ، اسم او را در دفتر یادداشت ثبت نکردم . خداوند برای نجات ، سببهایی دارد خیلی عجیب . آقای آقا سید ابوتراب قزوینی برادر زاده آقای حاج سید باقر نقل کرد که در قزوین ، در منزل امجدالوزرا، آب سماور به دست کلفت او ریخته بود، او فریاد کرده بود، تمامی زن و بچه که در اطاق بودند ریخته بودند بیرون ، همین که آنها بیرون شده بودند سقف اطاق یکدفعه پایین آمده بود! فریاد آن زن وسیله نجات آن همه نفوس گردید.
10- نجات دیگر نظیر همین قصه را، باز آقا سیدمحمد قزوینی فرزند آقای حاج سید محمدباقر (معظم له) نقل کرد که در قزوین ، میرزا شکرالله نامی که در مجالس روضه خوانی پا منبری می خواند و هر سال هم بعد از ماه صفر، سوری به اهالی منبر می داد، در یکی از سال ها که روز دعوت همان سور بود، مدعوین در اطاق بودند. میرزا شکرالله پسر 2ساله ای داشت که تازه راه می رفت ، او رفته دم چاه توی دلو نشسته از قضا دلو رفته بود توی چاه یک نفر دیده فریاد زده بود که بچه توی چاه افتاد. همه میهمان ها دویده بودند بیرون که بچه را از چاه بیرون بیاورند. در این اثنا، که مشغول بیرون آوردن بچه بودند، سقف همان اطاق پایین آمد، میهمان ها از آسیب آن محفوظ ماندند! بچه هم صحیح و سالم از چاه بیرون آمد، چون از دلو پرت نشده بود و آب هم دلو را کاملا نگرفته بود پس فوری دلو را کشیدند و بچه از آن بیرون آوردند!.
11- آقای میرزا محمد ثقفی طهرانی [پدر همسر امام خمینی (قدس سره)] فرمود: من بیرونی منزل خودمان را به کسی اجاره داده بودم . یک شبی او میهمانی داشت که در اطاق خوابیده بود. نصف شب نگاه می کند که یک نفر در جلوی اطاق میهمان قدم می زند، نزدیک می آید که بفهمد او کیست؛ مبادا دزد باشد؛ می آید می بیند همان میهمان است . پرسیده بود که مگر خوابت نمی برد، گفته بود چرا در خواب دیدم که سقف اطاق خوابید، از وحشت دویدم بیرون . از قضا، همان دم که قصه خواب را نقل کرد، سقف پایین آمد! خداوند میهمان را به وسیله خواب خبر کرد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها