در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماما دایزی از پشت پیشخوان گفت: بهت بگویم جانی، اگر اینجا شر راه بیندازی همهتان را از دم بیرون میاندازم. برایم فرقی نمیکند،چه تو باشی و چه کینگ.
بجز ما سه نفر کسی در کافه نبود. این کافه در منطقه سوهوی لندن پاتوق تبهکاران بود، جایی که جدیدترین خبرهای این قبیل آدمها شنیده میشد. اما ماما دایزی در سالهای گذشته فهمیده بود که باید اجازه ندهد در کافهاش دعوا و آشوب بپا شود.
من اغلب پیش ماما دایزی میرفتم چون میتوانستم از طریق او اطلاعات دست اولی درباره تبهکاران بدست بیاورم. این اقتضای شغلم بود و من اغلب از اینجا و آنجا ماموریت مییافتم که اطلاعاتی را بدست بیاورم. از آنجا که احتمالا تنها مشتری این کافه بودم که شبها با وجدان آسوده سرم را روی بالش میگذاشتم صاحب کافه، ماما دایزی، از من خوشش میآمد و گاه اطلاعات گرانبهایی را در اختیارم میگذاشت که برای کارم بیاندازه حائز اهمیت بودند.
این که آن روز و در آن ساعت پیش ماما دایزی بودم کاملا اتفاقی بود و از آنجا که از اتفاق هیچ خوشم نمیآید از رفتنم به آنجا کلی ناراحت بودم.
جانی زیبل که بار آخر در جمع تبهکاران گروه کینگ دیده بودمش کمی بعد در یک درگیری و تیراندازی در منطقه سوهوی لندن به دام پلیس افتاده بود. اگرچه فقط چند ماه در زندان بسر برده بود، اما حدسم این بود که حسابی گوشمالیش داده بودند.
طبق معمول بعد از زندانی شدن جانی شایعات زیادی بر سر زبانها افتاد یکی از این شایعات این بود که کینگ، رئیس گروه، به جانی نامردی کرده، ترتیبی داده تا به چنگ پلیس بیفتد، تا بتواند نامزدش کارولین را بدست بیاورد. آنطور که من کینگ را شناخته بودم ضمنا این را هم اضافه کنم که او به عنوان شاه بیتاج و تخت اوباش لندن برای خودش شخصیتی بود چنین نارو زدنی از او بعید بود.
حالا جانی زیبل در کافه نشسته و قصد داشت با کینگ تسویه حساب کند. بخوبی میدانستم که دخالت کردن در این ماجرا برایم بیخطر نخواهد بود. اما چه کنم که آنجا حضور داشتم و در چنین مواردی جلوی دهانم را نمیتوانم بگیرم. چیزی که بیش از همه از آن وحشت داشتم این بود که کار به دعوا و هفتتیرکشی بینجامد و پلیس کافه را تعطیل کند. بدین ترتیب منبع اطلاعاتم را از دست میدادم. علاوه بر این باید به کینگ کمک میکردم، چرا که او یکبار جانم را نجات داده بود. جانی پرسید: بوریس برگشته؟ بعد افزود: او احتمالا آنجا بوده. کینگ هم همینطور. من بعد از جانی وارد کافه شده بودم، اما ماما دایزی برایم تعریف کرده بود که جانی بوریس را، این تبعیدی روس را، فرستاده بود تا کینگ را بیاورد.
ماما دایزی از پشت پیشخوان گفت: جانی، از بدشانسی تو بود که به هلفدونی افتادی. کینگ واقعا تقصیری نداشت. کارولین هم بیگناه است. او به تو وفادار مانده. همه چیز عین سابق است.
جانی زیبل: دهنترو ببند.
ماما دایزی از پشت پیشخوان گفت: دست به هفتتیرت نزن. مثل این که امروز با همه سر دعوا داری. جانی زیبل دوباره سرمیزش نشست. پرسید: چرا وقتی آزاد شدم کارولین به دیدنم نیامد.
مطمئنم که کینگ نامرد نگذاشت که او به دیدنم بیاید.
ناگهان در باز و کارولین وارد کافه شد.
دختر از دم در گفت: جانی! کی آزاد شدی؟ از اینکه میبینمت خیلی خوشحالم!
بطرف جانی آمد. اما جانی بلند شد و او را از خودش راند.
گفت: اگر آدم بانزاکتی نبودم میدانستم چی بارت کنم.
کارولین پرسید: چرا رفتارت اینجوری شده، جانی؟ جانی با لحنی نیشدار گفت: چرا، خوشحالم. اما اینکه در این فاصله با کینگ روی هم ریختهای حالم را بدجوری گرفته. مرا توی هلفدونی کردید تا بدون مزاحمت با هم باشید.
کارولین با عصبانیت گفت: تو دیوانهای، جانی. کی این مهملات را بتو تلقین کرده؟
جانی گفت: تو حتی یک بار در زندان به ملاقات من نیامدی. از وقتی هم که آزاد شدهام آفتابی نشدهای. نکند میخواهی بگویی کینگ دراینباره هیچ نقشی نداشته؟
کارولین گفت: تو داری خیالپردازی میکنی. من هیچ رابطهای با کینگ نداشتهام. از وقتی خبر آزادیت را شنیدهام هر روز به اینجا میآمدم و سراغ تو را میگرفتم. اما هیچکس خبری از تو نداشت. امروز هم به قصد پیدا کردن تو به اینجا آمدم اما بجای اینکه خوشحال باشی این سرزنشهای احمقانه را مطرح میکنی.
جانی گفت: چه دیدار مسرتبخشی! بهتر است این مزخرفات را کنار بگذاری، بوریس را فرستادهام تا کینگ را اینجا بیاورد. اگر آدم بزدلی نباشد میآید.
صدایی از در شنیده شد: کینگ بزدل نیست.
جانی ناگهان برخاست، اما دستش را زیر میز نگه داشت. من هم به طور ناخودآگاه به طرف کلتم دست بردم.
اما آن صدای بوریس بود. تبعیدی روس گفت: خب، تو و کارولین همه حرفهایتان را زدید؟ میبینم که کارولین هم آمده. چه تصادف خوبی. بوریس عصبی و تند حرف میزد، انگار دوان دوان آمده بود.
جانی پرسید: کینگ چه شد؟
بوریس گفت: فکر میکنم دیگر لازم نباشد که او بیاید. باز هم فکر میکنی که کارولین با او رابطهای داشته؟
جانی پرسید: آیا آن طور که به تو ماموریت داده بودم به کینگ گفتی که بیاید؟ یک ساعت پیش تو را برای آوردن او فرستادم، نکند اصلا دنبال او نرفتی؟ یا این که او جرات آمدن نداشته؟ ضمنا دیگر نمیخواهم با این زن سر و کار داشته باشم.
گفتم: جانی،مودب باش، وگرنه یک لگد دیگر هم میخوری. کارولین زن نیست، بلکه یک دوشیزه است چه نامزد تو باشد و چه نباشد.
جانی با نفرت گفت: لازم نکرده خودت را وارد مسائلمان کنی، جاسوس.
باز برای اطمینان دستم را به طرف کلتم بردم.
بوریس، این تبعیدی روس، طوری نگاهم میکرد که انگار از جانم سیر شدهام.
بعد گفت: من به کینگ گفتهام که بیاید. اما یک بار دیگر حرفم را تکرار میکنم که قضیه ارتباط کینگ با کارولین واقعیت ندارد. فکر میکنی اگر چنین چیزی بود من متوجه نمیشدم؟
جانی گفت: تو هم با او همدستی. بعلاوه کینگ آدم خیلی مکاری است و نمیگذارد کسی از کارهایش سر در بیاورد.
ماما دایزی گفت: آقای پیپرلینگ، جانی و بقیه را بیرون بیندازید. بهتان بگویم اگر اینجا تیراندازی راه بیفتد فورا به پلیس تلفن میکنم.
ناگهان صدایی آمد که میگفت: اینجا تیراندازی نخواهد شد. کینگ بود که در میانه در ظاهر شده بود. بازوهایش کمی بالا بود. دست راستش مصنوعی بود.
گفت: جانی، میبینی که اسلحهای با خودم ندارم.
جانی زیبل از جایش برخاست و گفت: کینگ، بالاخره آمدی. میدانی که معنایش چیست.
کارولین فریاد زد: جانی، احمق نباش. بعد سعی کرد خود را جلوی کینگ قرار دهد. ماما دایزی دستش را به سوی گوشی تلفن برد.
جانی با صدایی برنده داد زد: دست به تلفن نزن. ناگهان در دستش تپانچهای ظاهر شد.
کینگ گفت: این منصفانه نیست. من که مسلح نیستم. اگر جای تو بودم در موقعیت مساوی مبارزه میکردم.
جانی گفت: کینگ، تو آدم زرنگی هستی. چون میدانی در تیراندازی از دیگران مهارت بیشتری داری میخواهی در موقعیت مساوی قرار بگیری. اما من قصد مسابقه با تو را ندارم. عقلم هم کاملا خوب کار میکند.
کینگ با خونسردی گفت: نه، جانی. عقلت چندان هم درست کار نمیکند. تو خیالات برت داشته که من تو را به پلیس لو دادهام و این که با کارولین ارتباطی داشتهام و نمیدانم چه چیزهای دیگر. از خود این دختر بپرس. من هفتههاست که او را ندیدهام. یا میتوانی از بوریس بپرسی!
بوریس گفت: واقعا همینطور است، جانی. میدانی که دوست تو هستم. همیشه دوستت بودهام. پس عاقل باش. اگر او را بکشی اعدامت میکنند.
جانی کمی تامل کرد، بعد گفت: بسیار خوب، کینگ. حرفت را در مورد کارولین باور میکنم، اما میخواهم منصف باشم. من برایت تپانچهای روی میز میگذارم. تو باید به اندازه سه قدم از آن فاصله بگیری. من هم سه قدم عقب میروم. جانی دست در جیبش کرد و تپانچه دیگری را بیرون آورد. بعد آن را روی میز گذاشت. بدون این که چشم از دیگران بردارد سه قدم به عقب رفت، و در حین عقب رفتن پایش به صندلی برخورد و آن را واژگون کرد.
بعد ادامه داد: تنها موقعی از تپانچهام استفاده خواهم کرد که قواعدی را که گفتم رعایت نکنی. با این که مسلح نبودنت را باور نمیکنم اما این امکان را به تو میدهم، کینگ. حداقل با تپانچه من شلیک کن. هنگامی که تا سه شمرده شد بپر به طرف میز. اگر زودتر از من به میز رسیدی تو برندهای. اما اگر از جیبت تپانچهای بیرون بیاوری آن وقت بیهیچ ملاحظهای شلیک میکنم. من با دست چپ شلیک خواهم کرد.
بعد تپانچهاش را در دست چپش گرفت و با لحنی تحکمآمیز گفت: ماما دایزی میشمرد!
ماما دایزی گفت: محال است که بشمرم! کارولین، تو چیزی بگو. یا تو بوریس، همینطور مثل احمقها نگاه نکنید!
بوریس کمی این دست و آن دست کرد، بعد گفت: جانی، کینگ واقعا قصد جنگیدن با تو را ندارد. وقتی مرا پیش او فرستادی به کارولین گفت که باید آرامت کند، همه...
بوریس وسط حرفش ماند و ادامه نداد.
جانی کاملا خونسرد بود. در حالی که به کارولین نگاه میکرد گفت: که اینطور! گمان میکردم کینگ هفتههاست که تو را ندیده در حالی که وقتی بوریس پیش او رفت تو پیشش بودی. دست همه شما توی یک کاسه است، لعنتیها...
جانی نتوانست حرفش را تمام کند. کنیگ خیلی آهسته با دست چپش تپانچهای را از زیر دست مصنوعی راستش بیرون کشیده بود. لحظهای بعد صدای شلیکی در فضای کافه طنین انداخت. جانی روی زمین افتاد، یکبار سعی کرد بلند شود، اما نتوانست و دوباره نقش زمین شد.
کارولین جیغ کشید، بوریس به بیرون دوید. ماما دایزی با وحشت به پیکر گلوله خورده و خونآلود خیره شده بود.
من دستهایم را بالا برده بودم و جرئت تکان خوردن نداشتم. کینگ دست مصنوعیاش را درآورد و آن را همراه با تپانچه به شکلی تحقیرآمیز کنار جنازه غرق در خون جانی پرت کرد. بعد به من گفت: شما شاهد بودید که من در وضعیت دفاع از خودم به او شلیک کردم. او قصد شلیک به مرا داشت.
به کینگ گفتم: با این همه منصفانه رفتار نکردید، چون به او کلک زدید. زیر دست مصنوعیتان تپانچهای قایم کرده بودید. میدانید به خاطر ماجرای تیراندازی در انبار و نجات جانم به شما مدیونم. اما ماجرای امروز از مردانگی به دور بود.
کینگ به سویم غرید: چه چیزش نامردی بود؟ باید اجازه میدادم سوراخ سوراخم میکرد؟ فکر میکنید جانی منتظر میماند تا به میز برسم؟
پرسیدم: در مورد آن دختر چطور؟ حرفهای جانی درباره شما و کارولین درست بود، اینطور نیست؟
کینگ با عصبانیت سرم فریاد کشید: این فضولی ها به تو نیامده. و قبل از این که عکسالعملی نشان بدهم مثل برق دست چپش را به سوی تپانچه روی میز دراز کرد و آن را برداشت. بعد فورا آن را به سویم گرفت و انگشتش را روی ماشهاش فشرد. در همان لحظه خودم را روی زمین انداختم و در ضمن کارولین را هم پایین انداختم.
میدانستم که سرعت عکسالعملم چندان زیاد نبود، اما با وجود این احساس درد نمی کردم. انفجار مهیبی کافه را لرزاند. یک دستم را جلوی صورتم گرفتم و با دست دیگرم سر کارولین را به زمین فشردم. چند دقیقه بعد دودی که کافه را پر کرده بود فرو نشست.
کینگ غرقه در خون روی زمین افتاده بود. انفجار یکطرف بدنش را از بین برده بود. اما هنوز نفس میکشید.
به طرفش خم شدم. با زحمت زیادی این کلمات از دهانش خارج شد: دیدید... جانی هم منصفانه رفتار نکرد...
تپانچهاش... یک ... سلاح ... منفجره... بود... من...
هنگامی که پلیس رسید، کینگ تمام کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: