من در رویا بودم

«وقتی با ماریا ازدواج کردم، اطرافیانم مرا خوش شانس‌ترین مرد اطرافشان می‌خواندند. از نظر آنها با وجود این‌که ما از قشر متوسط و حتی پایینی بودیم، ازدواج من با دختری که از نظر مالی در رفاه کامل به سر می‌برد یک خوش‌شانسی بزرگ بود. علاقه‌مند شدن «ماریا» به من از نظر آنها یک شانس در زندگی بود که برای هیچ‌کدام از اعضای خانواده و یا حتی بستگان من پیش نیامده بود. ما همه کارگرانی متوسط بودیم که اگر یک روز سرکار نمی‌رفتیم پولی در بساط نداشتیم.
کد خبر: ۱۹۰۶۹۳

من از زمانی‌که درسم را تمام کرده بودم در فروشگاه‌های مختلف کار می‌کردم و به خاطر نداشتن سرمایه می‌دانستم که سال‌های سال و حتی تا پایان عمر این وضع ادامه خواهد داشت، اما آشنا شدن با ماریا همه چیز را تغییر داد. او دختر زیبایی بود که خانواده مرفهی داشت و همه چیز در زندگی برای او شیرین بود. انگار در زندگیش هیچ کمبودی نداشت و فکر می‌کنم شاید انتخاب کردن من برای به وجود آوردن تغییر و یا هیجان در زندگی قابل پیش‌بینی بود که او سال‌های سال در آن زندگی می‌کرد. پدر «ماریا» دندانپزشک بود و تنها همین یک دختر را داشت. مادرش همه عمرش را صرف تربیت درست ماریا کرده بود که همین موضوع از او دختری بسیار مودب، آرام و هنرمند ساخته بود. بعدها زمانی‌که ماریا برایم پیانو می‌نواخت با خودم فکر می‌کردم او همان دختری است که در آرزوی هر مردی وجود دارد با دختری که تمام کمالات را بدون هیچ عیب و نقصی در خود جمع کرده بود، دختری که من لیاقتش را نداشتم.»

«آگوستو سراگ» 32 ساله به اتهام به قتل رساندن همسرش ماریا و دو فرزند 3 و 4 ساله‌شان «جان» و «لیزا» دستگیر شده است. این مرد بی‌رحم متهم است در اقدامی جنون‌آمیز و در پی ماه‌ها درگیری با همسرش نقشه قتل او و فرزندانشان را طراحی و در نهایت اجرا کرده است. ماموران پلیس برای دستگیری آگوستو که از همان لحظه اول مشخص بود قاتل این خانواده است 2 ماه تلاش کردند تا در نهایت توانستند او را در حالی که در هیات گداهای خیابانی در پارک زندگی می‌کرد، دستگیر کنند. آگوستو به محض دستگیر شدن توسط پلیس اعتراف کرد که همسر و فرزندانش را به قتل رسانده است. زیرا احساس می‌کرده لیاقت آنها را نداشته و در عین حال نمی‌توانسته آنها را از دست بدهد. پزشکان پس از انجام تعدادی معاینات تشخیص دادند که او به اسکیزوفرنی دچار است و باید مورد معالجه قرار بگیرد. بیماری که آگوستو خودش اقرار می‌کند هرگز به آن دچار نبوده است. «آشنایی من و ماریا تنها یک ماه طول کشید. او مرا در سوپرمارکت بزرگی که در آن کار می‌کردم دید و بر خلاف آنچه تصورش را می کردم از من خوشش آمد. رابطه ما خیلی زود رنگ عاشقانه به خود گرفت. نمی‌دانستم او در من چه چیزی دیده است که حتی حاضر شده بود با من به صحبت بنشیند. او می‌گفت در کلام من و نگاهم سادگی خاصی وجود دارد که برایش ارزشمند است.

می‌دانست که حاضرم هر کاری برایش بکنم و این احتیاجی به اثبات نداشت. 2 هفته بعد از آشناییمان به او گفتم که من در زندگی هیچ چیز ندارم و حتی خانواده‌ای هم که به اصطلاح با من هم خون هستند کوچک‌ترین کمکی به من نخواهند کرد. از او خواستم تا فکرهایش را بکند و تصمیم بگیرد اگر می‌‌تواند با شرایطی که من دارم با من زندگی کند به سوال خواستگاری من جواب مثبت بدهد. 24 ساعت بعد او با حضور در فروشگاه به ازدواج با من جواب مثبت داد و من خوشبخت‌ترین مرد فامیل شدم.» آگوستو پس از این که ماریا به ازدواج با وی رضایت داد پیش خانواده او رفت. هر چه بیشتر پیش می‌رفت او متوجه می‌شد فاصله‌ای که بین او و خانواده همسرش وجود دارد بیش از آنچه است که او حتی فکرش را می‌کرد. پدر ماریا با مهمان‌نوازی‌هایش نشان داد که به انتخاب دخترش احترام می‌گذارد و به آگوستو قول داد هر کاری که از دستش بر می‌آید انجام دهد تا این زوج خوشبخت‌تر از همیشه زندگی کنند. آگوستو تنها یک چیز را حاضر نبود بپذیرد. او نمی‌خواست از طرف خانواده‌ همسرش هیچ کمکی به او بشود و این جمله را از همان روزهای اول نامزدیشان با ماریا در میان گذاشت. این شرط باید تا پایان زندگی‌شان برقرار می‌ماند. «من عاشقانه همسرم را دوست داشتم وقتی حاضر شد به جای ازدواج باشکوهی که پدرش از آن صحبت می‌کرد در یک کلیسا و بسیار خصوصی با من ازدواج کند، بیش از بیش به او علاقه‌مند شدم. او به پدرش گفت که زندگی در رفاه کامل را امتحان کرده است و اکنون دلش می‌خواهد آن طور که شوهرش زندگی می‌کرده است به زندگی ادامه دهد. او در یک عکاسی مشغول به کار شد و من هم در همان سوپرمارکتی که با او آشنا شده بودم کار می‌کردم. همه‌چیز عالی بود، همه چیز رویایی پیش می‌رفت و هم اطرافیان من غبطه می‌خوردند که چه طور من چنین آرامشی را به دست آورده‌ام. ماریا خیلی خوب با شرایط جدیدش وفق کرده بود و هر هفته هم به منزل پدرش می‌رفت. او حتی به خانواده‌اش هم عاشقانه سر می‌زد و تمام وجودش محبت بود».

سال‌ها از ازدواج آگوستو با ماریا گذشت. ماریا ظاهرا برخلاف آنچه که تصورش را می‌کرد با گذشت زمان بیش از پیش اختلاف‌ها را درک می‌کرد و این موضوعات آزارش می‌داد. او مدام به آگوستو گوشزد می‌کرد که بهتر است برای ارتقای خودش کاری بکند، اما بی‌فایده بود. آگوستو در اعترافاتش نزد پلیس عنوان کرد، زمانی که عشق در زندگی‌شان از بین رفته او همسرش را هم از دست داده است. ضربات چاقویی که آگوستو بر پیکر همسر و دو فرزند خردسالش وارد کرده بود از شدت تنفری بوده که از زندگی خودش پیدا کرده، اما جرات گفتن آن را نداشته است.
آگوستو از روزی که متوجه شد نمی‌تواند خواسته‌های همسرش را برآورده کند، دچار مشکلات عمیق روحی شد.
«برای ما همه چیز عاشقانه بود، اما کم‌کم نمی‌دانم چرا این عشق از بین رفت، مشکلاتمان زیاد شده بود و سر هر مساله‌ای ماریا سراغ پدرش می‌رفت و این مرا عذاب می‌داد. با خودم عهد کرده بودم او را خوشحال نگه دارم، اما نمی‌توانستم. بچه‌دار شدنمان هم به مشکلات ما اضافه کرده بود و زیر بار این مشکلات خم شده بودم. انگار همه آنچه در رویا می‌دیدم از بین می‌رفت و حقیقتی تاریک جای آن را می‌گرفت. من و ماریا واقعا نمی‌توانستیم خوشبخت شویم».

جسد بی‌جان ماریا و دو فرزندش توسط همسایه این زوج کشف شد. پلیس به محض حضور در صحنه دلخراش این مرگ غم‌انگیز با صحبت با همسایه‌ها متوجه شد اختلافات این زوج در روزهای اخیر به اوج خود رسیده و صدای دعوا و حتی کتک‌کاری‌های آنها را همه می‌شنیده‌اند. از همان زمان با صدور اعلامیه‌ای همه افراد پلیس برای پیدا کردن مردی با مشخصات آگوستو در جریان قرار گرفتند و 2 ماه بعد تلاش پیوسته پلیس توانست او را به دام بیندازد.
«من نمی‌خواستم او از من جدا شود. می‌دانستم او نقشه این کار را در سر می‌پروراند، اما دلم نمی‌خواست این اتفاق بیفتد. می‌خواستم به او ثابت کنم که از پس مشکلات برمی‌آیم که نشد».

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها