در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صادق درباره نحوه ربوده شدنش توضیح میدهد: آبان بود. آن روز از طرف مدرسه به اردو رفته بودیم. بعد از بازگشت به خانه، به کوچه رفتم تا کمی بازی کنم. دقایقی بعد متوجه سه مرد غریبه شدم. همان لحظه فهمیدم حضور آنها غیرعادی است، به همین خاطر به طرف خانهمان رفتم اما یکی از آنها دنبالم کرد. سرعتم را زیادتر و سعی کردم خودم را به منزل برسانم. آن مرد هم میدوید. نزدیک خانه که رسیدم پایم سر خورد و به زمین افتادم. مرد ناشناس مرا بلند کرد و به طرف یک ماشین پژو برد و دو دوست دیگرش به زور مرا سوار ماشین کردند.
لحن و ادبیات صادق به گونهای است که نمیتوان باور کرد او فقط 14 سال دارد. طوری صحبت میکند که گویی مردی پخته است با کولهباری از تجربه. آنها که بودند، چه میخواستند، تو را کجا بردند و... صادق وقتی در برابر رگبار سوالات قرار میگیرد در تلاش برای حفظ آرامش و خونسردیاش، روی صندلی جابهجا میشود و میگوید: آن موقع هیچ چیز نمیدانستم. آنها به زور به من شربتی خوراندند که باعث شد خوابآلود و گیج شوم. چشمانم بسته بود و نمیفهمیدم مرا به کجا میبرند. ساعتها سوار ماشین بودم. مسافت زیادی را هم پیادهروی کردم. از کوهی بالا رفتیم و دوباره پایین آمدیم. واقعا نمیدانستم کجا هستم.
صادق پس از سپری کردن روزی شاد همراه با همکلاسیهایشان در چنگ آدمربایان ناشناس گرفتار و ضربه روحی سنگینی به او وارد شده بود. پیادهروی طاقتفرسا، دوری از خانواده، تهدیدهای گروگانگیران و... پسرک را در شرایطی دشوار قرار داده که فقط خودش آن را درک میکند. او درباره محلی که در آنجا زندانی بوده، میگوید: یک اتاق کوچک بود که هیچ صدایی از بیرون به گوش نمیرسید. گوشهای از اتاق یک تلویزیون قرار داشت. طرف دیگر یک پنکه گذاشته بودند و ظرف آب هم وجود داشت. روزهای اول هنوز نمیدانستم چه بر سرم آمده است اما به تدریج فهمیدم موضوع چیست؛ آنها مرا گروگان گرفته بودند و میخواستند از پدرم باج بگیرند.
همان طور که صادق وقایعی را که برایش رخ داده است بازگو میکند، احساس میکنم در چاهی عمیق افتادهام که انگار بیانتها است. ترس و اضطراب تا اعماق وجودم نفوذ میکند.
با احتیاط میپرسم چطور هدف آدمرباها را فهمیدی؟
آنها به من گفتند اگر پدرم پول ندهد من را آزاد نمیکنند. مرتب تهدیدم میکردند. آنقدر شرایط برایم بد بود که واقعا نمیتوانستم تحمل کنم. فکر میکردم اگر مشکل با پول حل میشود چرا پدرم آن را نمیپردازد تا من آزاد شوم.
تصور میکردم همه من را فراموش کردهاند و دیگر کسی به یاد من نیست. این احساس بعدها که مدت حبسم طولانیتر شد، شدت بیشتری گرفت. فکر نمیکردم روزی آزاد شوم.
وقتی صادق توضیح میدهد که روزهای پردلهره اسارت را چگونه سپری میکرده است هوش و اعتماد به نفس او مرا به تحسین وامیدارد. پسرک میگوید: پیش خودم گفتم باید روحیهام را حفظ کنم. باید تحرک میداشتم، به همین دلیل شروع به ورزش کردم. صبحها ساعت 11، عصرها ساعت 4 و شبها ساعت 7. این برنامه هر روزم بود.
نمیخواستم بیمار و ناتوان شوم. بعضی وقتها هم اجازه مییافتم در هوای آزاد، در حیاط، پیادهروی و آسمان را تماشا کنم. واقعا آسمان خیلی زیباست. من این زیبایی را خیلی بهتر از دیگران میفهمم. البته بعضی وقتها هم با یک آتاری قدیمی که آدمرباها برایم آورده بودند، بازی میکردم.
به سختترین لحظه گفتگو میرسیم، جایی که باید از دشواریها و رنجهای آن دوران بپرسم. صادق بدون آن که استرس بر او غلبه کند، میگوید: در این مدت چند بار تلفنی با مادرم صحبت کردم، اما هیچ چیز جای نوازشهای او را نمیگرفت. از طرفی هرچند غذاهای متنوع به من میدادند، اما برای من که هیچ تجربهای در زندگی نداشتم تنهایی و بدون کمک غذا خوردن خیلی سخت بود. آب هم به اندازه کافی نداشتم و مجبور بودم صرفهجویی کنم.
چند بار هم مریض شدم. کلیههایم درد گرفت و سرما خوردم، اما خودم، خودم را با غذا و ورزش درمان کردم. یکی از کارهایی که باعث میشد همه این سختیها را تحمل کنم، عبادت کردن بود. واقعا آدم وقتی با خدا صحبت میکند، قلبش آرام میگیرد و میتواند خیلی از سختیها را تحمل کند. حالا هم که آزاد شدهام از یاد خدا غافل نیستم و از او میخواهم مادرم را شفا دهد، چون او بیماری قلبی دارد و به خاطر مشکلی که برایمان پیش آمد الان بستری است.
پسر نوجوان در پاسخ به این سوال که در خلوت و تنهایی روزهای در بند بیشتر به چه مسائلی فکر میکرده است، میگوید: به گذشتهها، به مادر و خواهرم، به برادر و پدرم. یادم میافتاد که آن موقعها چقدر رفتارهای کودکانه داشتم.
مرتب با بهانههای بچگانه غر میزدم و بدرفتاری میکردم. عمرم را الکی هدر میدادم. به یادم میآمد چطور بعضی وقتها دوستانم را میرنجاندم و واقعا از کارهای گذشتهام پشیمان میشدم و دعا میکردم فرصتی داشته باشم تا بتوانم جبران کنم.
وقتی نوبت به روز رهایی میرسد و از صادق میخواهم این بخش از ماجرا را تعریف کند، برقی در ته چشمانش میدرخشد و میگوید: من نمیدانم در کجا زندانی بودم، فقط میدانم هوا خیلی گرم بود و تلویزیون برنامه فارسی نداشت. این موضوع خیلی مرا ناراحت میکرد تا این که یک روز به من گفتند باید از آنجا برویم. خیلی خوشحال شده بودم. در پوستم نمیگنجیدم. از همان کوهی که قبلا از آن عبور کرده بودیم سرازیر شدیم و بعد از ساعتها مسافرت اول بازپرس پروندهام را دیدم و او من را پیش پدرم برد. بیشک میتوان ساعتها و روزها پای صحبت صادق نشست و خاطرات تلخ و شیرین او را شنید، اما مجال اندک است و باید این جمله صادق را که از پلیس و تمام افرادی که پروندهاش را پیگیری میکردند، تشکر میکند، پایان مصاحبه تلقی کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: