پس این پائیز کجاست؟

چرا این تابستان تمام نمی‌شود؟ چرا ما هر کاری می‌کنیم باز هم سر جای اولمان هستیم و انگار نه انگار. چرا اینقدر هوا گرم است؟ چرا هی برق می‌رود و دل ما را خون می‌کند؟ پس این پاییز کجاست؟ زمستان کی می‌رسد؟ اگر فکر می‌کنید ما احیانا داریم غر می‌زنیم کاملا در اشتباه هستید. ما فقط داریم شعر می‌گوییم تا شما با جنبه دیگری از شخصیت ما آشنا شوید.
کد خبر: ۱۹۰۴۴۷

 حالا این آشنا شدن به چه درد شما می‌خورد، خودمان هم نمی‌دانیم. خب، این هفته هم چندان نمی‌توانیم وراجی کنیم. چون تعداد نامه‌ها و ایمیل‌ها خیلی زیاد است. ما هم که فداکارررررررررررر! پس برویم دنبال کار خودمان بهتر است:

سکینه خانوم سلام. نامه‌ات رسید و مثل همیشه ما را شاد کرد. امیدوارم تا این جای تابستان به تو خوش گذشته باشد. ما هم خوبیم و مثل همیشه داریم دور خودمان می‌چرخیم! منتظر نامه‌های بعدی‌ات هستم.

داداش مجید خزایی همافر نوشهری، درسته که اونجا مجید خزایی زیاده ولی هیچ کدوم داداش مجید خودمون نمی‌شه! راستی این چیزی که نوشتی خطاب به کی بود؟ خطاب به ما که نبود؟ بود؟ یه خرده بیشتر وقت بذار داداش تا ما بفهمیم چه می‌گویی.

«سلام به آخاخیرسه (سلام به آقاخرسه) پاشو برو مدریسه/ خیرسه چخدر می‌خوابی؟ همیشه تو بیرارییییییی (همیشه تو بیکاری)» این ابیات پر مغز و پر معنی را خواهرزاده صونا صبح‌های زود برای او می‌خواند تا بلکه بتواند صونا را از رختخواب جدا کند. ظاهرا انگار جواب می‌دهد. البته وروجک ما اگه دیوان مثنوی و بوستان و گلستان را هم برای ما بخواند، جواب نمی‌دهد. دست خودمان نیست، اصولا جدا شدن از خواب برای ما کار سختی است. راستی خیلی خرسند شدم که گفتی این مدت فقط کتاب خوانده‌ای. تا می‌توانی از این کارها بکن که خیر دنیا و آخرت در همین کتاب خواندن است. شایعه مردن بازیگر هری پاتر هم خالی‌بندی است. هی هر چند وقت یک بار از این چیزها می‌نویسند تا بازار هری پاتر گرم بماند.

به‌به دختر ترکمن، تولدت مبارک. راستش مرا ول کنند روز تولد خودم هم یادم می‌رود، بنابراین امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی. به هر حال ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است دیگه. اینو همه می‌دونن! اون نامه 3 خردادی‌ات هم دستم نرسیده. چرا نمی‌خواستی دیگه نامه بنویسی؟ عکاس‌ها مدل دوربین‌شان اصولا مدل‌های خفنی است که قیمتش هم بالاست. تو عکس‌هات را بفرست سردبیر اگه صلاح دونست چاپ می‌کنه. راستی من هنوز هم نفهمیدم جریان اون نامه‌ات چی بودها... .

جناب دیوونه، نامه شما هم رسید. چرا سیل اشک داره توی دلت تلفات می‌ده؟ بابا بی‌خیال. تو دیگه چرا؟ بعد هم چرا فکر می‌کنی اگه حرف دلت رو بنویسی من جواب نمی‌دم؟ کی گفته؟ کی شنیده؟ کی دیده؟ اینها همه شایعه است جان من، بله... بابا سینما، بابا تخیل، چیزی که نوشته بودی باحال بود. کلی خندیدیم!

یک ایمیل بامزه هم بخوانید از معین پشت کنکوریان: سلام به روی ماه نشسته کافه کاغذی و بر و بچ. اینجانب به اطلاع می‌رساند که به علت گرفتاری در درس و استرس برای شرکت در آزمون سراسری ورودی دانشگاه‌های کشور سال 1388 تا اولین پنجشنبه تیرماه سال 1388 هیچ گونه نامه با پیوست و فاقد پیوست به آدرس کافه ارسال نمی‌کنم. هر گونه نامه ارسال‌شده با اسم اینجانب فاقد اعتبار است و پیگرد غیرقانونی دارد.

فائقه از یزد، برای پل ماکارونی‌ات متاسفم، اما به نظرم همین که شما اون رو ساختید مهمه! بعد هم بی‌خیال بابا، یعنی چی دیگه وقت نمی‌کنم نامه بدم. یه خرده فکر کن، حتما وقت می‌کنی. من منتظرما!

سیده فرشته از شهرک اندیشه، همون طور که هفته پیش گفتم اتفاقا برای شترجان باید به آدرس ایمیل نسل 3 نامه بفرستید. آدرس ایمیل ما رو هم که دارید دیگه!

بانوی نیمه‌شب: «در زمان امتحانات تمام ضمیمه‌های مورد علاقه‌ام تا سقف اتاقم روی هم چیده شده بود. برای خواندن هیچ‌کدامشان وقت نداشتم و کافه کاغذی هم نخواندم. بعد از تمام شدن امتحانات (که چه گویم که ناگفتنم بهتر است) بعد از گذراندن چند روز استراحت و بخور و بخواب (یعنی بیدار می‌شدم دست و رویم را می‌شستم و می‌نشستم سر سفره... اگه گفتی... نه... سفره صبحانه نه، سفره ناهار!!!!!!!!!) رفتم سراغ ضمیمه‌ها و شروع کردم به خواندن نسل سوم‌های انبارشده. فی‌الواقع 2 روز است که بینایی من به حالت طبیعی برگشته است، تا پریروز اینقدر درس خوانده بودم که فقط می‌توانستم اجسام را در فاصله کتاب تا صورتم ببینم و بقیه را دولایه می‌دیدم. خلاصه امروز تمام نسل سوم یک ماه را یکجا خواندم و الان که این ایمیل را تایپ می‌کنم، ساعت 37/12 دقیقه است و تازه آخرین کافه کاغذی را به انتها رسانده‌ام. از خواندن شیوه کنکور دادنتان یاد کنکور دادن خودم افتادم. چقدر شبیه هم بودیم، فقط من یک سوژه خنده کنار دستم نداشتم، ولی خودم سوژه خنده دیگران بودم. در آن تب و تاب و استرسی که داشت اطرافیانم را سر جلسه کور می‌کرد، بی‌خیال می‌گفتم: بابا این سوالات رو بیارین دیگه هر چی استرس جمع کرده بودیم پرید!!!!!!!! (فکر کنم یه نسبت دوری با من دارید) و خلاصه هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم یه کم استرس داشته باشم. صندلی من کنار شوفاژ بود و خیلی راحت پاهایم را انداخته بودم روی لوله‌های شوفاژ و نصف کنکور را به‌صورت درازکشیده برگزار کردم. خواهرم بهم گفته بود آنهایی را که شک دارم علامت نزنم. اول کنکور آمدم به توصیه‌اش گوش کنم یکهو دیدم سوالات به نصف رسیده و برگه پاسخنامه من سفید است!!!!! دوباره از اول شروع کردم و همه را علامت زدم. البته مثل فرم نظرسنجی!!! هر کدام را که به نظرم و عقیده‌ام بیشتر می‌آمد علامت می‌زدم و هی وسط سوالات می‌گفتم: بابا یه کم جدی باش کنکوره‌هاااااااااااا. ولی چه فایده 2 دقیقه بعد فراموش می‌کردم و باز هم سوال از نو و جواب از نو. زمان گرفتن جواب کنکور که از ساعت 8 روی سایت بود، ساعت 30/9 تازه از خواب بیدار شدم و دوست بیچاره‌ام که منتظر تلفن من بود تا جواب کنکورش را بگویم، تمام شب را نخوابیده بود و از ساعت 7 کنار تلفن نشسته بود. خیلی پستم نه؟ بالاخره هم من و هم دوستم قبول شدیم، فقط من یک خط هم نخوانده بودم و او اکثر کتاب‌ها را به نصف رسانده بود!!! به خدا کنکور دادن من می‌تواند از من یک کمدین بسازد. با من همکاری می‌کنید؟ می‌شویم پت و مت!».

خب آقاجان ما رفتیم. تا حالا هیچ فکر کردید همه چیزمان برعکس شده؟ یعنی موتوری‌های محترم از پیاده‌رو رد می‌شوند، عابران از خیابان؟ کمی به فکر غربت پیاده‌رو‌ها باشید، ای بابا... عابر اینقدر بی‌معرفت! تا هفته بعد خدافظ!
kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها