در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نامه تو را که خواندم خیلی ناراحت شدم. فکر میکنم آدمهای زیادی مثل تو در این شرایط قرار دارند. شرایطی که نمیتوان برای آن دلیلی تراشید یا حتی کسی را مقصر دانست، اما من هم به سهم خودم میخواهم یک چیز را به تو بگویم: صبور باش. فقط با صبوری است که میتوانی راه خودت را پیدا کنی. شاید به خودت بگویی این هم خوب نشسته کنار گود و دستور میدهد ولی این طور نیست. صبوری راهی است که من از آن به بهترین نتیجه زندگیام رسیدم. البته شرایط من از تو کمی بدتر بود. چون علاوه بر برادرانم، پدر و مادرم هم با ازدواج ما مخالف بودند و فکر میکردند من انتخاب بدی کردهام. در ظاهر هم چنین بود. همسر من اگرچه مدرک فوقلیسانس داشت و در یک اداره دولتی مشغول به کار بود، ولی اصلا خانواده خوبی نداشت. مادرش فوت کرده بود و پدر و برادرهایش معتاد بودند. در شهر کوچک ما این چیزها خیلی زود پخش میشود و همه از حال هم خبر دارند. به خاطر همین هیچ کس نظر خوبی نسبت به آنها نداشت. به همین خاطر فرزاد شوهرم تمام عمر به پای آنها سوخته بود و همه او را هم جزو خانوادهاش به حساب میآوردند. هیچ کس به این نکته توجه نمیکرد که او با این شرایط سخت چطور درسش را ادامه داده و چطور خرج تحصیلش را تامین کرده است. خلاصه که شرایط خیلی بدی بود. وقتی فرزاد به خواستگاری من آمد، پدرم او را با داد و فریاد بیرون انداخت، چون حتی گفتن این حرف و طرح این موضوع را اهانت به خانواده و خودش میدانست. برادرانم هم کلی برایش خط و نشان کشیدند. خود من هم از این موضوع تعجب کرده بودم که او چرا برای ازدواج مرا انتخاب کرده است؟
ما از خانوادههای سرشناس شهرمان محسوب میشویم و علاوه بر وضعیت خوب مالی از اسم و رسم بالایی برخورداریم. خلاصه که همه عصبانی شدیم. تا این که چند روز بعد از ماجرا یک نامه به محل کارم ارسال شد. نامهای از فرزاد. او در این نامه پیش از هر چیز از این که باعث ناراحتی من و خانوادهام شده، معذرتخواهی کرده بود. نوشته بود که دیگر خسته شده از بس او را به گناه خانوادهاش سوزاندهاند. این که هر چه تلاش میکند نمیتواند خودش را از آن منجلاب بیرون بکشاند و این که مردم چرا نمیفهمند او با دیگران فرق دارد. از مادرش هم نوشته بود و این که او همه امید مادرش بوده و او فقط به خاطر مادرش بوده که تصمیم گرفته از همان راهی که برادران و پدرش رفتهاند، نرود. خلاصه در آن نامه خیلی چیزها نوشته بود و در آخر هم گفته بود؛ علت انتخاب من جدای از علاقه شخصی که مدتهاست نسبت به من دارد، این است که میخواهد زندگی مشترکش به کلی متفاوت از زندگی گذشتهاش باشد و... .
نمیتوانم بگویم با همان نامه اول متقاعد شدم که با فرزاد ازدواج کنم، اما بعد از چند جلسه گفتگوی تلفنی که البته با اطلاع مادرم بود کمکم به این نتیجه رسیدم. او همان کسی است که من میخواهم. هیچ وقت آن روزی که مادرم به پدر و برادرهایم گفت من با ازدواج با فرزاد موافقتم را فراموش نمیکنم. نمیدانی چه توفانی به پا شد. کار به آنجا رسید که پدرم گفت اگر دست از این تصمیم برنداری دیگر اجازه سرکار رفتن هم به تو نمیدهم، اما من فقط سکوت کردم. بعد از مدتی دوباره مساله را مطرح کردم و دوباره همان آش و همان کاسه، اما بالاخره یک شب به سراغ پدرم رفتم و حرف آخرم را به او زدم. به او گفتم من تصمیم خودم را گرفتهام و تمام مسوولیت این تصمیم را بر عهده میگیرم. خلاصه آن شب خیلی با پدرم حرف زدم و او همچنان مخالفت میکرد. چند روز بعد هم فرزاد شخصا به سراغ پدرم رفت و از او خواست که در مورد خودش از محل کار و تحصیلش تحقیق کند و لااقل بعد از این تحقیق به او جواب منفی بدهد. پدرم اول راضی نمیشد ولی وقتی فرزاد به او گفته بود اگر شما از بد بودن و نااهل بودن من اینقدر مطمئن هستید چرا از تحقیقکردن میترسید؟ پدرم راضی شده بود که تحقیق کند چون فرزاد به او گفته بود هیچ متهمی را بدون دلیل محاکمه نمیکنند و خلاصه پدرم مجاب شده بود. از اینجا به بعد همه چیز عوض شد. پدرم و برادرهایم تحقیق کردند و برخلاف تصورشان همه از دینداری و رفتار خوب فرزاد تعریف کردند. همه به آنها گفتند که اگر برای ازدواج این تحقیق را انجام میدهید، لحظهای درنگ نکنید.
خلاصه ناگهان ورق برگشت. حالا من و فرزاد یک سالی میشود که ازدواج کردهایم و خوشبختیم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: