واگویه‌های ‌اتوبوسی‌

بادبزن سفید و سورمه‌ای‌اش را از کیف بیرون می‌آورد و شروع می‌کند به باد‌زدن سر و صورتش که آفتاب مستقیم به آن می‌زند. می‌گوید خانم‌ها بلیت‌هایشان را دست به دست بدهند تا راننده بیشتر از این تاخیر نکند.
کد خبر: ۱۹۰۲۲۵
مسافران به سمت صدا که از صندلی ردیف جلوی قسمت زنان می‌آید برمی‌گردند و او در حالی که سرش را به سمت عقب اتوبوس می‌چرخاند، دوباره تکرار می‌کند: بلیت‌ها را دست به دست بدهید پختیم از گرما. از این که صندلی خوبی گیرش نیامده، شاکی است و مدام غر می‌زند.

می‌گوید: هر روز 20 دقیقه تا نیم ساعت از وقتش در ایستگاه‌های اتوبوس که بسیاری از آنها نه سایبان دارند و نه صندلی، تلف می‌شود و هر وقت هم به مسوولان اعتراض می‌کند، می‌گویند با تاکسی برو.

50 ساله می‌زند و تا اتوبوس راه بیفتد، کلی از مشکلاتش می‌گوید و به مساله اجاره بهای خانه‌اش که می‌رسد، مسافران نیز آرام آرام با او وارد بحث می‌شوند. یکی از مسافران که چادر گلدار طوسی‌رنگی بر سر دارد و از میله وسط اتوبوس آویزان شده است.

بی‌هیچ مقدمه‌ای می‌گوید ماهی 450 هزار تومان اجاره می‌دهد و صاحبخانه گفته در صورت تمدید باید 200 هزار تومان دیگر به اجاره‌بها اضافه کند و این میزان اجاره از توان مالی او و پسرش که در یک شرکت عطرفروشی کار می‌کند، خارج است.

او در حالی که این جملات را به زبان می‌آورد، چادرش را جلو می‌کشد و چشم می‌دوزد به پنجره‌های کدر نیمه‌بازی که باد گرم از میان آنها به داخل اتوبوس هجوم می‌آورد و به صورت خسته و چروکش می‌خورد. گویی دیگر نای گفتن سختی‌های زندگی‌اش را ندارد.

با سکوت غمگین او که دنیایی از درد و سختی‌ها را در چشمانش پنهان دارد، سر و صدا و گپ و گفتگو میان مسافران زن اتوبوس شهری بالا می‌گیرد و هر کسی از دری سخن می‌گوید. هر چه سر و صداها بالا و بالاتر می‌رود، حرکات دست معلم بازنشسته که آغازگر این بحث‌ها بوده، تند و تندتر می‌شود و بادبزن سفید و سورمه‌ای‌اش در میان پرتو طلایی رنگ آفتاب به سیاهی می‌گراید.

سعی می‌کند مانند کلاس‌های درس مدرسه که نزدیک 30 سال کنترل آنها را به عهده داشته، مدیریت بحث‌های پراکنده اتوبوس را به دست بگیرد که ناگهان برخورد و حرکت مسافر مردی که با حالتی عصبانی و اخم‌آلود سوار اتوبوس می‌شود، تلاش دوباره او را برای ادامه بحث به سکوت تبدیل می‌کند و بهت و حیرت او و دیگر مسافران را برمی‌انگیزد.

مسافر مرد که قدی بلند و هیکلی درشت دارد و به نظر کم‌سن و سال می‌رسد، از زن مسنی که در صندلی ردیف آخر قسمت مردان نشسته، با لحن تندی می‌خواهد که بلند شود و به قسمت زنان برود. زن مسن در حالی که چرخ دستی قرمز رنگ خرید را محکم در دست گرفته، بدون هیچ حرفی بلند می‌شود و به قسمت عقب اتوبوس می‌آید. می‌گوید دیسک کمر دارد و نمی‌تواند بایستد.

یکی از مسافران زن که نزدیک در اتوبوس ایستاده و از شدت عصبانیت اخم‌هایش را درهم کشیده است دستش را به سمت زن مسن که آرام و بی‌صدا روی صندلی نشسته می‌برد و با صدای بلند که رفه رفته بم‌تر می‌شود، می‌گوید: «چرا بلند شدین؟ من اگر جای شما بودم، به او می‌فهماندم که جواب این نوع بی‌ادبی چیه» هنوز صحبت‌های این مسافر تمام نشده که یکی از مسافران از صندلی ردیف وسط اتوبوس حرف او را قطع می‌کند و با بغض می‌گوید: این که غریبه است، این رفتار را می‌کند. انتظاری هم نباید داشته باشیم.

دختر من که پاره وجودم و از نفس به من نزدیک‌تر است، طوری با من برخورد می‌کند که روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کنم. این زن مسافر که مانتو و مقنعه مشکی‌رنگی پوشیده و کیسه بزرگی را روی زانوان لاغرش قرار داده است، با چنان سوزی از بدرفتاری‌های دخترش سخن می‌گوید که همه نگاه‌ها مبهوت‌تر از دقایق پیش به سوی او متمایل می‌شوند.

زن مسن هم که همچنان خودش را در برابر حرکت مرد جوان خونسرد و صبور نشان می‌دهد، سرش را بزحمت به سمت او می‌چرخاند و گوش می‌سپارد به درددل‌های زنی که گویی زخم‌های کهنه‌اش سرباز کرده‌اند.

او می‌گوید: 7 سال است دخترش ازدواج کرده و در این 7 سال به اندازه 70 سال به او زجر داده، طوری که بعضی وقت‌ها از دست او به امامزاده صالح پناه می‌برد و برای بخشوده شدن گناهانش دعا می‌کند.

آن روز سرم از ضعف گیج می‌رفت و از ترس دخترم نمی‌توانستم لحظه‌ای بنشینم و استراحت کنم.

مسافر زن وقتی یاد بدرفتاری‌های دختر 26 ساله‌اش که حالا خود مادری شده و پسری 3 ساله دارد می‌افتد، اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود، طوری که مسافر کناری او که از دردها و زجرهای او متاثر شده، دست روی شانه‌اش می‌کشد و از او می‌خواهد صبور باشد. اما مادر چون آتشفشانی که غصه‌هایش سرازیر شده‌اند، به گفتن زجرهای پنهان‌اش ادامه می‌دهد، شاید اندکی آرام بگیرد.

او می‌گوید: وقتی نوه‌ام به دنیا آمد، با چنان سرعتی خودم را به بیمارستان رساندم که کم مانده بود تصادف کنم و آن لحظه از اعماق دلم دخترم را با تمام بدی‌هایش بخشیدم، چون فکر می‌کردم حالا که خودش مادر شده، بیشتر درکم می‌کند و قلبش نرم‌تر می‌‌شود.

3 سال پیش 9 میلیون تومان برای پسرش سیسمونی خریدم. برخی تشت‌های حمام نوزاد را که در بازار تهران نیافته بودم، سفارش دادم از دوبی آوردند. تنها برای حمامش 9 تا لگن در اندازه‌ها و شکل‌‌های مختلف خریدم. می‌خواستم دخترم پیش زنان فامیل شوهرش سربلند باشد و نگویند چون پدر ندارد، مادرش از پس هزینه‌های سیسمونی برنیامده است.

مادر دلشکسته در حالی که از اعماق درونش آه می‌کشد و دسته‌های کیف‌دستی بزرگ را در دست‌هایش محکم فشار می‌دهد، می‌گوید: همیشه بهترین‌ها را برایش می‌خواستم و همیشه بهترین‌ها را برایش تهیه می‌کردم. نمی‌دانم او چرا هیچ وقت خوشحالی مرا نمی‌خواهد و همیشه با رفتارهایش غمگین و افسرده‌ام می‌کند. شاید اگر بمیرم، قدرم را بیشتر بداند. مسافران زن دوباره در بهت و حیرت فرو می‌روند، یهتی که دیگر از تعجب نیست.

بی‌احترامی یک جوان به زن مسافر غریبه را شاید به حساب جوانی و نادانی فرد بگذارند، اما بدرفتاری یک دختر با مادرش مثل یک کابوس تلخ می‌ماندکه در تمام طول مسیر45 دقیقه‌ای ذهنم را درگیر می‌کند و به هم می‌ریزد. یاد صحبت‌های نحوی‌نژاد، مدیرکل امور سالمندان سازمان بهزیستی می‌افتم.

او که در جریان تهیه یکی از گزارش‌هایم موضوع سالمندآزاری پنهان در جامعه ایران را پیش کشیده بود و می‌گفت سالمندان مدام از فرزندان خود شکایت دارند و می گویند بی‌احترامی بیشتر از پیری و بیماری آزارمان می‌دهد و برخی از آنها  با پای خود به خانه سالمندان می‌آیند یا از ما می‌خواهند آنها  را به خانه بازنگردانیم.

من امروز در اتوبوس این مساله را با تمام وجود درمی‌یابم. چیزی در قلبم فرو می‌ریزد، وقتی در چشمان این مسافر زن و بهتی که معلم بازنشسته را فرا گرفته دقیق می‌شوم. شاید او هرگز تصور نمی‌کرد همین دختربچه‌هایی که در کلاس درس مهر مادری را می‌آموختند و با او کلمه مادر را تکرار می‌کردند، روزی قلب مادری را با بدرفتاری‌ها و بی‌مهری‌هایشان به درد بیاورند.

شاید او هرگز نمی‌خواهد باور کند که در جامعه‌اش چه اتفاقی افتاده یا می‌خواهد بیفتد. صدای او که تا چند لحظه پیش تمام اتوبوس را پر کرده بود و از همه جای اتوبوس به گوش می‌رسید، حالا به سکوتی تبدیل شده که گویی تمام اتوبوس را نیز در برگرفته است؛ چون دیگر کسی نه اظهار نظر می‌کند، نه نصیحت و من در حالی که با چشمان بهت‌زده‌ام گام‌های ضعیف مادر دلشکسته را دنبال می‌کنم، از اتوبوس پیاده می‌شوم.

نرگس رضایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها