گفتگو با جواد طوسی منتقد سینما و قاضی دادگستری

گریزی از عدالتخواهی نیست

ترکیب دو دغدغه ــ نقد فیلم و روزنامه‌نگاری سینمایی و قضاوت ــ آنقدر جالب توجه و کنجکاوی‌برانگیز است که هر خبرنگاری را برای انجام مصاحبه با فردی که این دو موضوع در او جمع شده، تحریک کند. به این کنجکاوی‌ها می‌توان خصلت‌های شخصی «جواد طوسی» را هم اضافه کرد. دغدغه‌های او در سینما از جنس خاصی است که برای همه خوانندگان مطالب او آشنا و برای بعضی‌ها دوست‌داشتنی است و شاید بتوان آن را در دغدغه مهمی به نام «عدالتخواهی» خلاصه کرد که در طول این مصاحبه بارها مورد اشاره قرار گرفت.
کد خبر: ۱۸۹۹۵۶

 

علاقه جواد طوسی به سینما آن گونه که خود در این مصاحبه اشاره می‌کند، از کودکی آغاز شد. پدر او یک ارتشی ساده بود که به شکلی غریزی به سینما علاقه‌مند بود و علاوه بر برنامه هفتگی روزهای سه‌شنبه و جمعه که دست زن و بچه را می‌گرفت و به تماشای فیلم در سینمای ارتش می‌برد، در روزهای دیگر هفته نیز خانواده را در لذت بردن از این کانون رویاپردازی سهیم می‌کرد. فیلم‌های گنگستری و وسترن و آثاری با وجوه اجتماعی پررنگ از علائق خاص طوسی در دوران کودکی و نوجوانی است. فیلم‌هایی که بعدها نقطه امنی را برای او و هم‌نسلانش ایجاد کرد و در جهان‌بینی او موثر واقع شد.

طوسی آن گونه که خود می‌گوید از سال 1363 همزمان با تحصیل در رشته حقوق، به عنوان نویسنده نیز فعالیت خود را در «مجله فیلم» آغاز کرد. او در چند فیلم و سریال و نیز مراجع داوری خانه سینما به عنوان مشاور حقوقی حاضر بوده. به این سوابق می‌توان حضور در هیات داوری دو دوره بخش مسابقه داخلی جشنواره فیلم فجر و چند جشنواره دیگر و نیز حضور در هیات انتخاب بخش مسابقه یکی از دوره‌های جشنواره فیلم فجر و حضور در نقش یک قاضی در فیلم «هزاران زن مثل من» و یکی از قسمت‌های سریال «هزاران چشم» (کیانوش عیاری)‌ را هم اضافه کرد. گفتگو با جواد طوسی در عصر یک روز تعطیل در روزنامه جام‌جم انجام شد و طی 3 ساعت گفتگو، چندین بار چای خوش عطر آبدارچی از دهن افتاد و صحبت‌های ما هر لحظه هیجان بیشتری گرفت، اما محدودیت صفحات روزنامه سبب شد تا به بخش مشخصی از این گفتگو قناعت کنیم. طوسی در فاصله انجام تا تنظیم این گفتگو، به عنوان یکی از 10 منتقد برگزیده 30 سال اخیر از سوی 200 منتقد در جشن اخیر انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران انتخاب شد.

در میان منتقدان سینما شما به طرفداری از «مسعود کیمیایی» شهرتی خاص دارید؟ چرا اینقدر سنگ مسعود کیمیایی را به سنگ می‌زنید؟

شاید در یک شرایط متعادل اجتماعی / سیاسی، من تعریف دیگری از سینما داشته باشم، اما معتقدم در این جامعه پرالتهاب و نامتوازن باید در نگاهم نسبت به سینما اولویت‌هایی را در نظر بگیرم و برای سینمای تاثیرگذار و هم‌سو با جامعه، نقاط انتخابی را در نظر بگیرم. یکی از این نقطه‌های انتخاب برای من حوزه‌های اجتماعی و عدالتخواهانه است که در سینما به دنبال آن بوده‌ام و البته تلاش کرده‌ام ذهن جستجوگرم تنها در یک اجرای ظاهری خلاصه نشود و فیلم‌های مورد علاقه‌ام جذابیت‌های ساختاری و بصری نیز داشته باشند. فیلمسازانی مانند: مسعود کیمیایی، فرد زینه‌مان، فرانچسکو رزی، جان فورد، سام پکین‌پا و... به این دلیل برایم ارزشمند هستند که در اجرای مناسب سینمایی، مضمون و ساختار را به خوبی و با مهارت تلفیق کرده‌اند. البته علاقه من به سینمای مسعود کیمیایی به دلیل تاثیر زیادی است که تماشای فیلم‌های او در دوره‌ای از زندگی‌ام (نوجوانی و جوانی)‌ بر شخصیت من گذاشت. «قیصیر» اولین فیلم ایرانی بود که «عدالتخواهی» موجود در آن و روحیه عاصی و معترض و ستیزنده شخصیت اصلی (قیصر)‌ و چالش کلامی او با نسل گذشته در کنار اجرای بشدت هنرمندانه کیمیایی، بر من تاثیر گذاشت. در آن سن و سال برای این تاثیر‌پذیری پاسخ آگاهانه و عقلانی نداشتم و بیشتر حس و غریزه مرا به این دنیا و آدم‌هایش جذب کرد. این خط عدالتخواهی در فیلم‌های بعدی کیمیایی و حتی در فیلمی شخصی مثل «رضا موتوری» هم بارز است. فیلمی که در آن یک جوان زیر بازارچه هوس می‌کند بازیگر اصلی رویاهایش بشود و (در این بازی میان فانتزی و واقعیت) طبقه اجتماعی خود را عوض کند، اما او در این جابه‌جایی طبقاتی به نوعی خودشناسی و واقع‌بینی می‌رسد و نهایتا به پیشواز مرگی آگاهانه می‌رود. در همین فیلم «عدالتخواهی» و شاید بی‌عدالتی در اتومبیل گران‌قیمتی دیده می‌شود که کنار «امامزاده یحیی» جا خوش کرده و چند کودک پاپتی زیر بازارچه با آن تفریح می‌کنند و از سر و کولش بالا می‌روند. کیمیایی در این فیلم آگاهانه اتومبیل رولز رویسی را که متعلق به یک طبقه اشرافی است، به زیر بازارچه می‌آورد تا با آن یک بازی کودکانه و نیز نگاهی عدالتخواهانه را با زبان ناب سینما رقم بزند.

در «خاک» و «بلوچ» این عدالتخواهی پررنگ‌تر است، اما نقطه تمام‌عیار این عدالتخواهی فیلم «گوزن‌ها» است که اگر بخواهیم 3 فیلم عدالتخواهانه را در سینمای ایران ذکر کنیم، «گوزن‌ها» یکی از آنهاست که دیگر حتی سازنده آن هم نتوانست فیلمی به خوبی آن بسازد.

کیمیایی سفره رفاقتش را برای عدالتخواهانی پهن می‌کند که پای اصول و مرامشان می‌ایستند. او در «سفر سنگ» (همراه با تحولات جامعه)‌، نگاه عدالتخواهانه‌اش را معطوف یک حرکت عمومی اجتماعی می‌کند.

چرا این موفقیت در ساخته‌های دیگر کیمیایی تکرار نشد؟

وضعیت فیلمسازی این زمانه کیمیایی را باید براساس شرایط خودش ارزیابی کرد. البته در این دوره هم او دستش چندان خالی نبود و از خط قرمز، دندان مار، ردپای گرگ، سرب، سلطان و اعتراض می‌توان به عنوان فیلم‌های قابل بحث کیمیایی این زمانه یاد کرد، اما من از او که بخشی از پیکره نوجوانی و جوانی‌ام را رقم زد، بیش از این انتظار دارم.

شخص کیمیایی هم چنین انتظاری از خودش دارد؟

 خودش می‌گوید نباید اینقدر از من انتظار داشته باشی. او می‌گوید رشد و خلاقیت و تکامل یک هنرمند تابع شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دوران خودش است. من به عنوان یک هنرمند (با همه حساسیت‌های درونی‌اش)‌ حق دارم کم بیاورم، منزوی و خسته شوم و نسبت به بعضی از دیدگاه‌های گذشته‌ام پشت کنم و در ارتباط با جامعه معاصرم و آدم‌های پرتناقض‌‌اش دچار مشکل شوم، اما با این همه من از منظر «عدالتخواهانه» خودم انتظار بیشتری از او دارم و امیدوارم هر چه سریع‌تر شرایط مطلوبی فراهم شود تا کیمیایی بتواند با تمرکز و انگیزه بیشتری فیلم بسازد. همیشه در صحبت‌ها و بحث‌هایم با کیمیایی سعی می‌کنم او را به نقاط اوج و درخشان کارنامه سینمایی‌اش رجعت دهم. فکر می‌کنم روشنفکر مسوول باید آنقدر هوشمندی داشته باشد که بستری برای اعتماد و جذب طبقات اصلی و تعیین‌کننده جامعه فراهم کند؛ هرچند متاسفانه این روزها دیگر فاصله بین توده عادی و آسیب‌پذیر جامعه با قشر متوسط خیلی کم شده است.

همچنین ممکن است نشانه‌ها، کنش‌ها و واکنش‌های این اقشار برای هنرمند و روشنفکر معاصر، چندان دلپذیر و اقناع‌کننده نباشد. به هر حال، یک ویژگی باز مسعود کیمیایی این است که در کنار «شرف جامعه‌نگری»، زبان سینما را خوب می‌شناسد.

خیلی از منتقدان و سینماگران ما دیگر حس نوستالژی گذشته خود نسبت به سینما را ندارند. انگار دیگر این هنر برای آنها مانند سابق تقدسی ندارد. چنین مساله‌ای را می‌توان در فیلم‌های بی‌اثری که هر سال در جشنواره فیلم فجر می‌بینیم به سادگی مشاهده کنیم. به نظر شما این وضعیت چه دلیلی دارد؟

بخشی از این آسیب متوجه نشریات و رسانه‌های ماست. متاسفانه ما زود وامی‌دهیم و منفعل می‌شویم و ــ در کنارش ــ از «نمایش و شو» راه انداختن بدمان نمی‌آید و به همین دلیل آن تعهد و دلبستگی در کارها دیده نمی‌شود. پیکره نشریات سینمایی و ادبی و فرهنگی و سیاسی ما اغلب تابع قواعد و فرمول‌های تئوریکی است که ما به ازای آنها در جوامع اروپایی موجود است نه در ایران! البته منتقد، هنرمند و روشنفکر جامعه حتما باید ذهن و نگاه متکثری داشته باشد، اما توجه صرف به تئوری‌هایی که برای جوامع دیگری کاربرد دارد، سبب شده تا جوانان علاقه‌مند ورود به عرصه روزنامه‌نگاری و نقادی، احساس کنند اگر هایدگر، میشل فوکو، هابرماس، ژاک دریدا، والتر بنیامین و مکتب فرانکفورت را نشناسند، نیم عمرشان شد بر فنا...، ولی بی‌خیال سهروردی، غزالی، عین‌القضات همدانی و... کسانی که در حوزه‌های فلسفی پرسه می‌زنند همواره باید دستاوردهای خود را کانالیزه کنند و برای جامعه خودمان نسخه بپیچند. وقتی هم قرار می‌شود نسخه‌ای پیچیده شود این نسخه نباید فقط محدود به «پوپولیسم» شود و فراتر از حوزه‌های سیاسی و به طبقه‌بندی‌های اجتماعی نیز تسری پیدا کند و به همه مهر «پوپولیست» زده شود! این مشکل جامعه روشنفکری ماست که وقتی می‌خواهد یک مقوله را منطبق با شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی ارزیابی و برایش سرفصل‌های مشخصی پیدا کند، بازتابش به نوعی نگاه ویترینی و شو ژورنالیستی تبدیل می‌شود. در صورتی که مسائل پیچیده جامعه دائم در تغییر و تبدیل ما نیاز به تحلیل اساسی و وام گرفتن از تجربیات داخلی و فرمول‌های اینجایی دارد.

در این زمینه فقط سینماگران مقصر هستند؟

نه، در موارد متعددی ممیزی هم اجازه پرداختن به موضوع‌های جدی را نداده است. سینمای ما در این سال‌ها ساختاری کاملا دولتی پیدا کرده و این ساختار در اغلب موارد برای سنگ‌اندازی در مقابل پای فیلمسازانی که بخواهند به مسائل اجتماعی بپردازند، واژه‌های مختلفی همچون «سیاه‌نمایی» را مطرح می‌کند. سال‌ها قبل اگر می‌خواستند جلوی ثبت معضلات و ناهنجاری‌های اجتماعی را بگیرند، قواعد بازی را هم رعایت می‌کردند و سوپاپ‌های اطمینانی را ایجاد می‌کردند تا هنرمند خودش را تخلیه کند و با نمایش معضلات، با یک «پایان خوش» داستان را تمام کند، اما الان جلوی همین کار را هم می‌گیرند. طبیعی است که وقتی فیلمساز نمی‌تواند از یک مسیر معقول و متعادل جلو برود، عطای هنر متعهد را به لقای آن می‌بخشد. به همین دلیل در یک دوره تسلسل تاریخی، بخشی از فیلمسازان شاخص و مطرح ما که بعد از انقلاب شکل گرفتند، نتوانستند جریانی مثل موج نو در اواخر دهه 40 و نیمه اول دهه 50 را رقم بزنند.

اشکال از خود فیلمسازان نیست؟

وقتی فیلمساز در شرایطی زندگی می‌کند که حمایتی از او نمی‌شود، او هم به آدمی منفعل تبدیل می‌شود که دیگر این حوزه‌ها برایش جذابیتی ندارد و به سمت کارهای خنثی می‌رود. به عنوان نمونه آیا فیلم‌های «ارتفاع پست»، «آژانس شیشه‌ای» و «از کرخه تا راین» ابراهیم حاتمی‌کیا با آثار اخیر او قابل مقایسه است؟ بله «خانه‌تکانی روح» را متوجه می‌شوم ولی بی‌تفاوت شدن نسبت به جامعه و آحاد اصلی‌اش را نه. فیلمسازی مانند رسول ملاقلی‌پور که از دانسته‌های تئوریک و آکادمیک برخوردار نبود، در دنیای حسی خود آدم صادقی بود و با تکیه بر همین صداقت غریزی، فیلم‌های خوب و شریفی ساخت که نمونه‌های مثال‌زدنی از سینمای عدالت‌طلبانه بود، اما درست در زمانی که تازه می‌توانست کارهای بهتری خلق کند، از این سرای خاکی رخت بربست. به نظر من مجموع این شرایط باعث شده که سینما دیگر آن حس و حال و جذابیت صادقانه سابق را نداشته باشد.

بین قضاوت و سینما، کدام‌یک برای شما شغل است و کدام‌یک عشق؟

سعی کرده‌ام قضاوت برای من یک شغل و حرفه نباشد، چون براساس عقبه و پیشینه تاریخی ــ مذهبی ما، همیشه شان قاضی بسیار بالا بوده است. تلاشم این بوده که در این وادی، اصول مشخصی را پیدا کنم. «عدالتخواهی» و «مسائل اجتماعی» با هم وجه اشتراکی داشته دارند که برایم جذاب است و دوست دارم (بدون آن که بخواهم شعار بدهم و ادا دربیاورم)‌ آن را در مناسبات فردی و اجتماعی و فعالیت‌های فرهنگی‌ام رعایت کنم.

در زندگی کمبود عدالت داشته‌اید؟

سختی زیاد کشیده‌ام، اما سعی کرده‌ام این مساله باعث نشود که این سختی‌ها برایم تبدیل به عقده شود و بخواهم نسبت به طبقات دیگر اجتماعی از موضعی انتقام‌جویانه برخورد کنم. همیشه این کلنجار را با خود داشته‌ام که به یک آدم عقده‌ای و پر از کمپلکس تبدیل نشوم، اما نمی‌خواهم منکر یک واقعیت شوم که تا زمانی که این فاصله طبقاتی عجیب و فزاینده و بی‌رحمانه وجود دارد، من گریزی از این زمزمه عدالتخواهی ندارم. شاید این نجوا و بغض درونی، برای امثال من پناهگاه و نقطه امنی باشد. گاهی هم فکر می‌کنم با فریاد این عدالتخواهی می‌خواهم در جامعه‌ای نامتعادل و از اصل دور افتاده، برای خودم «یک  پا و هم‌صدا» پیدا کنم و جمعی را که به این اصل اعتقاد دارند، به عدالتخواهی دعوت کنم.

از عدالتخواهی شما معمولا استقبال هم می‌شود؟

متاسفانه در جامعه سیاست‌زده ما وضعیت به اندازه‌ای بغرنج شده که الان وقتی بعد از گذشت 30 سال از یک حرکت اصیل اجتماعی که پایه اصلی‌اش عدالتخواهی بود می‌خواهی از عدالت، آرمانخواهی و توده مردم و خواسته‌های اولیه‌شان سخن بگویی، در انزوا قرار می‌گیری. انگار این مفاهیم در طول این سال‌ها معنی واقعی خود را از دست داده است.

چرا؟ مگر آرمان و عدالت چیز بدی است که معنی واقعی خود را از دست داده باشد؟

نه، اما آدم آرمانخواهی که در دوره‌ای یک حرکت اجتماعی و مردمی را رقم می‌زد ــ از یک آدم عادی تا یک روشنفکر کلاسیک یا دانشجوی خط امامی ــ حالا در دوره‌ای دیگر نظر دیگری دارد و گذشته خود را نفی می‌کند.

نمی‌توان اسم این رویه را تکامل فردی گذاشت؟

من کاملا به تکامل فردی و شخصیتی در ساحت درست فرهنگی و روشنفکرانه‌اش اعتقاد دارم و با نگاه ایستا و راکد و جزم‌اندیشانه مخالفم، اما تکامل با التقاط و تناقض شخصیتی و از این شاخه به آن شاخه پریدن روشنفکرنمایانه فرق دارد.

آخر یک فرد چطور می‌تواند در دهه 60 به عدالتخواهی و آرمان‌گرایی اعتقاد داشته باشد، اما در اواسط دهه 70 این مساله را کاملا نفی کند و به گفتمان دیگری اعتقاد پیدا کند؟ ذهن و نگاه تکامل‌یافته باید در نهایت به یک جمع‌بندی برسد و نسخه مناسبی را برای جامعه معاصر خود تجویز کند. بخشی از روشنفکران ما در دنیای تئوریک و انتزاعی خود پرسه می‌زنند و نگاه ویترینی به موضوع‌ها دارند و اغلب یک سری فرمول‌هایی را توصیه می‌کنند که چندان برای جامعه پیچیده و پرتناقض ما نمی‌تواند قابل استناد باشد. ممکن است این نوع نگاه‌ها و کدهای تئوریک وام‌گرفته‌شده از جوامع روشنفکرانه اروپایی خیلی جذاب و مرعوب‌کننده باشد. ممکن است این استحاله و «رفرمیسم مرحله به مرحله» از فرد یک شخصیت متکثر خلق کند و او را مدتی در بورس رسانه‌ها قرار دهد، اما عمق و ریشه ندارد. روی همین اصل، می‌بینیم که روشنفکران اتیکت‌زده ما همچنان با طیف‌های اصلی این جامعه که نمی‌توان حضور و موجودیت فردی و اجتماعی‌شان را منکر شد، بیگانه‌اند.

مصداق این وضعیت به طور مشخص کیست؟

شاید بتوان به «محسن مخملباف» به عنوان یک فیلمساز و انقلابی دوآتشه در اوایل انقلاب اشاره کرد. وقتی فردی اینقدر مسیر متناقضی را طی کند، نتیجه آثاری که خلق می‌کند برای من مخاطب چیزی جز سردرگمی به دنبال ندارد. این‌ که در یک دوره دغدغه اجتماعی او منتهی به ساخت آثاری عدالتخواهانه مانند «عروسی خوبان» و «بای‌سیکل‌ران» می‌شود و در دوره‌ای دیگر به آن شعور و درک بصری قابل اعتنا در «دستفروش» و «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما» می‌رسد و در ادامه در «نوبت عاشقی» و «شب‌های زاینده‌رود» به خانه‌تکانی ذهن می‌پردازد و قبض و بسط را (در ابعاد فلسفی)‌ تجربه می‌کند و سپس به «تست دموکراسی» می‌رسد و بعد با اینجا کات می‌کند و شهروند و هویت ایرانی و مسائل ریز و درشتش برای او بی‌اهمیت می‌شود و جغرافیای افغانستان به عنوان «ساحت انسانی» دستمایه کارش قرار می‌گیرد، همه این مسائل و تناقض‌ها و افراط و تفریط‌ها چندان برای من قابل هضم نیست.

برای خیلی‌ها قابل هضم نیست.

البته این تناقض تاریخی مختص به محسن مخملباف نیست و برای آن نسخه‌های دیگری هم داریم. انگار همه اینها بخشی از روان‌شناسی جامعه امروز و میزانسن واقعی و قابل باور دنیای پیرامون ما است. اما اگر به همین بسنده کنیم و با این واقعیت کنار بیاییم، آینده این جامعه و این نسل روز به روز در معرض بحران و آسیب‌پذیری بیشتر قرار می‌گیرد. او انرژی‌اش بیش از پیش تحلیل می‌رود و ناخواسته برای تفکرات و فرضیه‌هایی ارزش قائل می‌شود که ممکن است مابه‌ازای اینجایی نداشته باشد و در یک زمان و فاصله کوتاه تقش دربیاید.

راه‌حل چیست؟

هنرمند باید با ذهن منسجم و قوام‌یافته به تحلیل درست شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تاریخی جامعه‌اش بپردازد تا محصول تولیدشده او، بیننده و مخاطب را دچار سردرگمی نکند. متاسفانه این آفتی است که در بخش عمده‌ای از نسل جوان امروز نیز می‌بینیم. گویی او فقط می‌خواهد همه چیز را انکار کند و در نقطه بی‌اعتمادی تاریخی خود به گذشته پشت کند و نسل‌های گذشته را عامل وضعیت کنونی خود بداند. او می‌خواهد از خود و همه انتقام بگیرد. اگر این وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کند آینده خوبی در انتظار ما نیست. لذا باید به عنوان بحران آن را جدی بگیریم و راه‌حل مناسبی برایش (در حوزه‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی)‌ پیدا کنیم.

براساس دیدگاه عدالتخواهانه شما، اگر قضاوت درباره پرونده حاج کاظم شخصیت اصلی فیلم آژانس شیشه‌ای را به شما بسپارند چه می‌کنید؟

اگر مستمسک قانونی داشته باشم سعی می‌کنم کاملا برای او یک حکم عادلانه صادر کنم. اگر ببینم شرایط مطلوبی وجود ندارد، شاید اصلا درباره پرونده تصمیم نگیرم و به بهانه‌ای به آن رسیدگی نکنم. البته قانون هم برای خودش عوامل تخفیف‌دهنده‌ای را گذاشته که در چنین شرایطی سعی می‌کنم از آنها استفاده کنم و به عدالتخواهی خودجوش و از دل برآمده حاج کاظم پاسخ مناسب و منصفانه بدهم.

به نظر شما سینما قانون می‌خواهد؟

در دوره آقای «سیف‌الله داد» در معاونت سینمایی برای تدوین قانون سینما در معرض مشاوره بودم، اما به سرنوشت این قانون زیاد خوشبین نبودم. معتقدم قانونمند کردن سینما دست هنرمند و مجموعه خلاق را می‌بندد و آنها را از آن زایش و خلاقیت دور می‌کند. قانونمندی برای خودش تعریفی دارد، اما اگر این قانونمندی را به عنوان یک ماده خام در اختیار دستگاه قضایی بگذاریم، در شرایطی که تفاسیر متفاوتی از بعضی مواد این قانون می‌شود و شناخت و پذیرش لازم نسبت به فرهنگ و سینما وجود ندارد، ممکن است داوری در نقطه مخدوش‌کننده قرار گیرد. به عبارتی ساده‌تر ممکن است یک قاضی نسبت به مقوله سینما به دلیل خاستگاه سنتی خود تعریفی خاص و بعضا متعصبانه داشته باشد و تصور کند سینما ــ هنوز ــ محیطی است که می‌تواند زمینه بروز فعل حرام را فراهم کند. در چنین شرایطی چون ما نمی‌دانیم چه شرایطی در انتظار رسیدگی به پرونده‌های ارجاعی است، این قانونمندی به نفع جامعه سینمایی نخواهد بود. البته در شرایط مطلوب، باید قضات محترمی که این‌گونه پرونده‌ها به آنها ارجاع می‌شود به حوزه سینما اشراف و نگاهی عمیق داشته باشند که تحقق چنین مساله‌ای آسان نیست.

تا به حال سر و کار شما به دادگاه افتاده است؟

سعی کرده‌ام این اتفاق نیفتد، چون می‌دانم شرایط چندان خوب و مناسبی برایم وجود ندارد.  ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: «درون ما خودمان را کشته، بیرون مردم را». وقتی من قاضی به پست بعضی از همکاران خودم می‌خورم، برخورد خشک و انعطاف‌ناپذیری در انتظارم است. بخصوص در کلانتری‌ها و محیط‌های مرتبط با نیروهای انتظامی، اصلا شرایط دلپذیری برای ما فراهم نمی‌شود.

یعنی باید برخورد نیروی انتظامی با قضات فرق داشته باشد؟

منظورم این نیست که حتما باید به قضات یک اتیکت زد و هرجا رفتند، برای آنها زنگ را بزنند! اما لااقل وقتی من به عنوان قاضی محدودیت‌های فراوانی را که این منصب ایجاد می‌کند می‌پذیرم، باید حرمت فردی و اجتماعی من هم (در حد معقول و متعارف)‌ حفظ شود. خیلی‌ها این تصور عوامانه را دارند که یک قاضی درآمد کلانی دارد، اما تازه در دوره ریاست آیت‌الله شاهرودی در قوه قضاییه و اصلاحات ایشان، حقوق من قاضی با 28 سال و اندی سابقه قضاوت (در سمت فعلی در دادگاه تجدیدنظر)‌ به رقمی حول و حوش یک میلیون و 500 هزار تومان در ماه رسیده که با توجه به هزینه‌های زندگی در این جامعه و تورم سرسام‌آور و کار پرمسوولیت‌مان، واقعا رقم بالایی نیست. همین تصور ظاهری را که یک قاضی حقوق زیادی می‌گیرد، ممکن است رئیس محترم یک کلانتری یا افسر نگهبانش یا مامور راهنمایی و رانندگی داشته باشد و فکر کند من تافته جدابافته هستم و چون حقوقم تا حدی از او بیشتر است، باید در برابرم موضع داشته باشد. به همین دلیل بارها دیده‌ام که همکارانم وقتی گذرشان به کلانتری می‌افتد خود را قاضی معرفی نمی‌کنند تا برخورد بدی با آنها نشود. در چنین حالتی یک قاضی احساس می‌کند از هر جهت قافیه را باخته است. اگر قرار باشد او اصل بی‌طرفی و عدالت را رعایت کند، باید برای این کار انگیزه داشته باشد و قاعدتا اگر شان اجتماعی‌اش رعایت شود، مسائل مالی و تنگناهای اقتصادی چندان برایش مهم نخواهد بود.

اگر جایی خودتان را به عنوان یکی از دست‌اندرکاران سینما معرفی کنید چه وضعیتی در انتظار شما است؟

گاهی پیش آمده در مسیر خانه تا اداره، یکی از ماموران راهنمایی ــ رانندگی مرا دیده و (مثلا)‌ چون هنوز آرم طرح ترافیک اتومبیلم آماده نبوده، تنها به واسطه مشاهده هرازگاهم در تلویزیون یا آشنایی با مطالب نوشتاری‌ام تحویلم گرفته و اجازه عبور داده است. احتمالا اگر می‌دانست قاضی هستم، جریمه می‌شدم!

حتما به خاطر این‌ که تلویزیون رسانه پرنفوذی در جامعه است؟

متاسفانه در جامعه ما وقتی رسانه ابعاد فراگیر ارتباطی پیدا می‌کند، این مساله بیشتر در مناسبات پوپولیستی و عوامانه معنا می‌یابد. به عقیده من رسانه زمانی می‌تواند به هدف و نقش موثر و تعیین‌کننده خود دست پیدا کند که آگاهی‌ها، دانسته‌ها و سواد و بینش و دانش بتواند در آن حرف اول را بزند. در جامعه ما برخی از افراد گمنام و حاشیه‌نشین به مراتب آدم‌های اندیشمندتری هستند و سواد بیشتری دارند، اما این موقعیت را پیدا نمی‌کنند که در مقابل دوربین قرار گیرند و به همین دلیل، تنها شکل ظاهری و اولیه رسانه باعث اشتهار می‌شود.

آخرین باری که به شما ظلم شد و کاری نتوانستید بکنید کی بود؟

چند روز قبل داشتم با اتومبیلم حرکت می‌کردم که موتورسوار جوانی در جهت خلاف حرکت من آمد. گفتم چرا این طوری می‌آیی؟ به من خندید و با تمسخر یک واژه توهین‌آمیز به کار برد و من هم به خاطر شغلم کوتاه آمدم و با او دهان به دهان نشدم.

در شرایط عادی چه می‌کردید؟

اگر قاضی نبودم حتما با او برخورد دیگری می‌داشتم و این رفتار محافظه‌کارانه را پیش نمی‌گرفتم، اما در سمت و موقعیت فعلی اگر با او به بحث و مجادله می‌پرداختم، احتمالا باید قید کارم را در آن روز می‌زدم و در صورت شکایت کردن، حتما باید در شرایط ناخواسته روی کسی را می‌بوسیدم که چندان علاقه‌ای به بوسیدن صورت او نداشتم. فکر می‌کنم قانونمندترین افراد جامعه هم وقتی در یک وضعیت نابهنجار و نامتوازن به سر می‌برند، ممکن است عکس‌العملی بروز دهند که در شرایط طبیعی از آن فرد انتظار نداریم، اما وقتی پای صحبت او بنشینیم و رفتارش را تجزیه و تحلیل کنید به او حق می‌دهید که دست به یک عمل غیرطبیعی بزند. من شاید در آن شرایط با قضیه کنار بیایم، اما خواه‌ناخواه وقتی در خلوت با خودم کلنجار می‌روم، به غروری فکر می‌کنم که به آسانی در مناسبات اجتماعی جامعه ناهنجار و نامتوازن کنونی جریحه‌‌دار می‌شود و تو مجبوری با آن کنار بیایی. امیدوارم مسوولان محترم قضایی به این مسائل و معضلات عنایت بیشتری داشته باشند، زیرا یک قاضی جلوتر از تامین شدن اقتصادی، انتظار امنیت اجتماعی و حفظ شان و منزلت شخصیتی‌اش را دارد. شخصیت فردی یک قاضی جدا از حوضه استحفاظی شغلی‌اش موضوعیت ندارد. پس این حرمت قائل شدن، ریشه فردی توام با «منیت» ندارد و جامعه قضات و کلیت سیستم قضایی را در بر می‌گیرد.

اما با همه این محدودیت‌ها و کمبودها منصب قضاوت را همچنان دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم زیرا می‌توانم سهم بسیار ناچیزی در اجرا و برقراری عدالت و احقاق حق یک مظلوم داشته باشم. البته بستگی دارد در این دنیای پر سوءتفاهم و یکسونگر چه تعریفی از ظالم و مظلوم داشته باشیم. به هر حال در اغلب پرونده‌ها یک طرف قضیه، مجرم و یا محکوم شناخته می‌شود و ممکن است با نارضایتی اتاق دادگاه یا دادسرا را ترک کند.

آقای شاهرودی بارها از پرونده‌های میلیونی ورودی به قوه گلایه کرده‌اند. از این حجم، سهم شما به عنوان یک قاضی دادگاه تجدیدنظر برای رسیدگی به این پرونده‌ها چقدر است؟

میانگین پرونده‌های ارجاعی به هر یک از شعب دادگاه تجدیدنظر تهران، ماهانه بین 165 تا 190 است.

با این حجم از پرونده آیا یک قاضی می‌تواند با فرصت و فراغت کافی درباره تک‌تک پرونده‌ها نظر بدهد؟

به هر حال با این حجم کمی نمی‌توان به نتیجه کیفی کاملا اقناع‌کننده‌ای رسید. ولی تلاش این است که حتی‌المقدور دقت عمل در کار صورت گیرد.

در یک گستره آرمانی جلوتر از من قاضی باید سیستم قضایی فرمولی را تهیه کند که مقوله بزهکاری و «رفتارشناسی بزهکارانه» با نگاهی جامعه‌شناسانه مورد ارزیابی جدی قرار گیرد. مثلا فردی که به موجب حکمی به زندان رفت، بعد از بیرون آمدن از زندان نباید به امان خدا رها شود تا دوباره در کانون بزهکاری قرار بگیرد. بیکاری، نابرابری‌های اجتماعی و فاصله‌های طبقاتی، عدم استحکام بنیان خانواده، زوال اخلاقیات و... به شکل آشکاری امروزه در جامعه وجود دارد و خود به خود می‌تواند زمینه بزهکاری را به شکل‌های گوناگون فراهم کند. در ساختار خانواده وقتی پدر از شخصیت و خصایصی ناهنجار و بزهکارانه برخوردار باشد و فرزندان این خانواده به طور مستمر با چنین شخصی سر و کار داشته باشند، قاعدتا این ناهنجاری و زمینه‌های انحراف می‌تواند از پدر به فرزندش انتقال یابد. از نگاهی دیگر عدالتخواهی و عدالت‌محوری حوزه‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد که فقط محدود به قوه‌ قضاییه نمی‌شود. در شهری مانند تهران، همین وضعیت بغرنج ترافیکی شهر، می‌‌تواند یکی از مصادیق بارز عدم توازن و بی‌عدالتی باشد. واقعا تولید داخلی این حجم انبوه از اتومبیل چه ضرورتی دارد؟ آیا اقتصاد بیمار کشور ما فقط باید از محل فروش خودرو تامین شود؟ آیا این شهر در حال انفجار، برای این همه اتومبیل ظرفیت دارد؟ مانور انبوه ماشین‌های گرانقیمت 100 و 150 میلیون تومانی از مقابل عابران و رهگذرانی که در تنگناهای مختلف اقتصادی قرار دارند یا کارگران بیکار منتظر در میادین شهر، مصداق بارز بی‌عدالتی است، چون بتدریج سبب می‌شود این سیاهی‌لشکرهای ناظر به افراد عقده‌ای این جامعه تبدیل شوند و برخی از آنها که زمینه آسیب‌پذیری بیشتری دارند، با رفتار و اعمال بزهکارانه از خود و جامعه انتقام بگیرند.

علت چنین وضعیتی در جامعه ما چیست؟

«زیربنایی عمل نکردن» و از شعار به عمل نرسیدن، یکی از مشکلات جدی جامعه ما است که اغلب حالت افراط و تفریط پیدا می‌کند. در حال حاضر در شهر تهران یکی از مسائل مهمی که برای پیشگیری از وقوع جرم باید مورد توجه قرار گیرد، بازگشت افراد مهاجر به موطن اصلی‌شان و جلوگیری از مهاجرت‌های بی‌رویه و سالم‌سازی مناطق حاشیه‌ای شهر است. برای بسیاری از این افراد جامعه شهری جاذبه و نقطه مثبتی ندارد و شاید خودشان هم از حضور در این شرایط عذاب می‌کشند. اگر برای آن روستایی شریف تا آن جوانی که آمده کارگری کند، زمینه بازگشت مناسبی را فراهم کنیم و به موازات آن به کشاورزی (به شکل مدرن و امروزی آن)‌ و ایجاد مشاغل در شهرهای کوچک توجه کنیم، بخش مهمی از زمینه‌های بروز جرم از میان می‌رود. بررسی شخصیت زندانیان و بزهکاران نشان می‌دهد بیشتر آنها در ابتدا افرادی ساده و معصوم بودند، اما به لحاظ برخی تبعیض‌ها و نابرابری‌ها و فقر فرهنگی و اقتصادی و عدم رشد طبیعی شخصیتی، تبدیل به بزهکارانی شدند که دیگر هیچ نقطه انسانی نمی‌توان در آنها پیدا کرد.

یکی از پرونده‌های جنجالی مطرح در قوه‌قضاییه مربوط به «شهلا جاهد» است. شما فکر می‌کنید شهلا قاتل است؟

به لحاظ سمت قضایی‌ام،  ترجیح می‌دهم در این باره موضعی نداشته باشم و قضاوتی نکنم.

فیلمی که مهناز افضلی درباره شهلا جاهد ساخته را دیده‌اید؟

بله.

در آن فیلم خانم شهلا جاهد به عنوان قاتل معرفی نشده است. نظر شما چیست؟

باید یک واقعیت را در نظر گرفت که در مراحل شکل‌گیری این پرونده، روند امور به گونه‌ای بوده که خود متهم (به ظاهر)‌ اصلی، وضعیتی را برای مراجع رسیدگی‌کننده و ازجمله قاضی محترم رسیدگی‌کننده پرونده ایجاد کرده که دادگاه درباره قاتل بودن او به قطعیت رسیده زیرا او در مراحل مختلف تحقیقات نکات و مسائلی را بیان کرده که بر قاتل بودن او دلالت دارد. اگر این مسائل و اقاریر هرازگاه را اصل قرار دهیم، به صرف اقرار باید حکم قصاص در مورد او اجرا شود.

اما از طرف دیگر واقعیت عینی این است که آیا چنین قتلی فقط به وسیله شخصی همچون «شهلا جاهد» قابل انجام است و آیا این جنایت می‌تواند در فردیت یک زن شکل گرفته باشد؟ همین مسائل سبب شده تا این پرونده به دفعات به دیوان عالی برود و حکم قصاص داده شود، اما باز هم براساس اختیارات رئیس محترم قوه قضاییه رای صادره نقض شود و پرونده برای رسیدگی مجدد به دادگاهی دیگر ارسال شود.

به هر حال گویا خانم «شهلا جاهد» بدش نمی‌آید بازیگر اصلی نمایشنامه‌ای باشد که خودش سهم عمده‌‌ای در شکل‌گیری آن داشته است.

فضای رسانه‌ای ایجاد شده در حول و حوش این پرونده هم در طولانی شدن رای دادگاه موثر بوده؟

به دلیل ژورنالیسم غلطی که در جامعه ما وجود دارد، این پرونده خیلی جنجالی شد. ضرورتی نداشت که این پرونده در تمام نشریات و روزنامه‌ها و بعضی هفته نامه‌های زرد، مورد توجه افراطی قرار گیرد و از طریق مصادره به مطلوب شدن این موضوع، این رویداد تحت‌الشعاع قرار گیرد. وقتی ژورنالیسم به درستی تعریف نشود، رفته رفته فضایی ایجاد می‌شود که حتی می‌تواند آثار و تبعات آن دامنگیر سیستم قضایی شود و یک پرونده اینقدر اهمیت کاذب پیدا کند. گفته‌های بنده به منزله این  نیست که نسبت به یک فرد در مظان اتهام، نگاه انسانی نداشته باشیم و شخصیت‌ فردی او و محدوده عمل ارتکابی‌اش را از منظر «جرم‌شناسی» مورد بررسی قرار ندهیم.

این همان فضایی نیست که در مورد پرونده شهرام جزایری هم ایجاد می‌شود؟

اصولا فضای عمومی و سیاست‌زده جامعه ما از این نوع سوژه درست کردن‌ها بدش نمی‌آید. اغلب مسائل اصلی و زیربنایی را فراموش می‌کنیم و به این سوژه‌ها توجه می‌کنیم. فساد اقتصادی را باید در حوزه «عدالت اجتماعی» مورد بررسی دقیق و همه‌جانبه قرار داد.

این جریان‌سازی‌های کاذب تاثیرگذار هم هست؟

آنی و مقطعی و ژورنالیستی است، اما به هر حال در یک جامعه ــ بیشتر ــ احساسی، تاثیر خود را می‌گذارد.

قضاتی که بخواهند رای نهایی پرونده شهلا را صادر کنند، می‌توانند بدون در نظر گرفتن این جو روانی کار خود را انجام دهند؟

گاهی برخی پرونده‌ها وقتی حالتی عمومی و رسانه‌ای پیدا می‌کنند و متهمان آنها به عنوان یک سوژه ژورنالیستی مطرح می‌شوند، حتی اگر قاضی بخواهد فارغ از تمامی این جنجال‌ها رسیدگی مستقل خود را داشته باشد و حکم قانونی را بدهد، ناخواسته و به طور اجتناب‌ناپذیر در خلوت خود باید این میزانسن بیرونی را در نظر گیرد، اما شایسته نیست سیستم قضایی و مجموعه‌ای که می‌خواهد درباره چنین پرونده‌های مهم یا جنجالی تصمیم بگیرد، بازیچه دست یک ژورنالیسم شود. شغل قضاوت برای خود تعریف و شان و منزلتی دارد و اگر من بخواهم خودم را همیشه با چنین شرایطی تطبیق دهم، دیگر انتظاری که جامعه از قاضی دارد تا حکمی درست و عادلانه صادر کند، محقق نمی‌شود.

آیت‌الله شاهرودی بارها در صحبت‌های خود از قضاتی که حکم زندان زیاد می‌دهند، انتقاد کرده‌اند. از سویی بارها شنیده‌ایم که اغلب قضات خود تجربه حضور در زندان را ندارند و با این فضا آشنا نیستند. خود شما به عنوان یک قاضی تا چه اندازه با فضای زندان آشنا هستید؟ یکی از سیاست‌های اصلی دوره ریاست آیت‌الله شاهرودی جرم‌زدایی و پیش‌بینی کردن مجازات‌های جایگزین زندان بوده است. این مساله می‌تواند در مبحث «جرم‌شناسی» از زوایای مختلف مورد ارزیابی عمیق قرار بگیرد. اما به این نکته توجه داشته باشیم که آیا واقعا ما در یک جامعه‌ سالم به سر می‌بریم؟ اخیرا آماری اعلام شد که طبق آن سقف سنی بزهکاری و جرم و جنایت در ایران نسبت به گذشته بسیار پایین آمده است. شما هر روز در صفحات حوادث روزنامه‌ها بخش محدودی از جرم‌هایی که در اجتماع رخ می‌دهد را با ادبیاتی «مودب» مطالعه می‌کنید. قتل، مثله کردن جنازه، خیانت‌های خانوادگی و زناشویی، سرقت‌های مختلف، آدم‌ربایی و ... دیگر از حالت استثنا درآمده است. وقتی در جامعه‌ای اینقدر اخلاقیات و مبانی انسانی و باورهای معنوی تعاریف خود را از دست داده‌اند، آیا پیش‌بینی مجازات‌های جایگزین (به شکلی عام و مطلق‌نگر)‌ می‌تواند راه‌حل باشد؟ این جامعه نیاز به واکسینه شدن دارد و تا زمانی که در آن تعادل ایجاد نشود، نمی‌توان گفت زندان بد است. اگر کسی قتل، خشونت، تجاوز به حریم افراد، زندان و... برایش به حالت عادی درآمده، قطعا باید از جامعه جدا شود و مورد نظارت و مراقبت قرار گیرد تا امنیت عمومی جامعه حفظ شود. قدر مسلم رهنمودهای ریاست محترم قوه‌ قضاییه در مورد «مجازات‌های جایگزین» شامل جرائمی خفیف و قابل اغماض است و یا فرد بزهکار تحت عواملی بیرونی و غیرقابل پیش‌بینی (فرضا شرایط بی‌ثبات اقتصادی)‌ مرتکب عملی مجرمانه شده و چکش برگشت خورده است.

در مسائل خانوادگی چطور؟

متاسفانه گاهی همکاران من برای مجازاتی مانند ترک انفاق 6 ماه یا 3 ماه و یک روز حبس در نظر می‌گیرند. در یکی از این پرونده‌ها بعد از مطالعه پرونده متوجه شدم فردی که کارمند ساده‌ای بوده و همسرش از او تمکین نمی‌کرده و زیاد به زندگی زناشویی دل نبسته بوده، به 6 ماه حبس متهم شده است. بر اساس محتویات پرونده، مرد در این ماجرا مقصر نبوده و همسرش زمینه بحران خانوادگی را فراهم کرده است. پس وقتی برای زوج 6 ماه حبس در نظر گرفته شود، او بعد از رفتن به زندان و تحمل حبس و بازگشت به محیط خانواده‌اش درباره سیستم قضایی چه قضاوتی خواهد کرد؟ اساسا شخصا با صدور حکم حبس برای چنین مواردی موافق نیستم، مگر این‌که شخص متهم اصرار به تداوم ارتکاب عمل مجرمانه داشته باشد.

مرز تشخیص این مساله کجاست؟

در مورد بعضی پرونده‌ها مثل صدور چک‌، وقتی کسی صدور چک‌های بلامحل متعدد تبدیل به کارش شده باشد، باید مجازات شود؛ اما کسی که از سر استیصال و بدون پیش‌بینی وضعیت بازار چکی را صادر کرده و برگشت خورده، باید با نگاه دیگری مورد قضاوت قرار گیرد. شخصا معتقدم تا زمانی که برای جامعه خود نتوانسته‌ایم در حوزه‌های مختلف اقتصادی و فرهنگی، شکل‌یابی درست ساختار کانون خانواده، شرایط مطلوب فراهم کنیم، داشتن توصیه‌های یک‌سویه فقط یک مسکن است و راه‌حل نیست.

نگفتید زندان هم رفته‌اید یا نه؟

وقتی در شهرستان ایرانشهر به عنوان دادیار خدمت می‌کردم، سمت قاضی ناظر زندان را نیز داشتم. به همین دلیل، زیاد از این محیط دور نبودم. الان هم یکی از سیاست‌های قوه ‌قضاییه این است که به شکل زمان‌بندی شده قضات در قسمت‌های مختلف بتوانند از زندان بازدید کنند و این بازدید بتواند در نوع تصمیم‌گیری آنها و نگاهشان به افراد مجرم و بزهکار موثر باشد و آنها را به درکی عمیق‌تر برساند، اما قاعدتا این کار نباید فقط به شکل تشریفاتی برگزار شود و لزوما باید مبتنی بر نگاهی کارشناسانه باشد و افراد بعد از رفتن به این محیط گزارش کار خود را بدهند و متقابلا آن شرایط لازم در اختیار آنها گذاشته شود تا با طیف‌های مختلف از زندانیان و مجرمان مواجه شوند و آنها بتوانند حرف‌های خود را بزنند.

به جهت شغل خاصی که دارید، حتما مراجعه‌های دوستانه هم به شما زیاد است؟

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه از آدم انتظار کمک دارند. بخش قابل توجهی از زندگی روزمره من و همکارانم همین مشاوره‌های قضایی فی‌سبیل‌الله است. اگر آدم بخواهد نسبت به این خواسته‌ها و مراجعات فامیلی و دوستی و همسایگی بی‌تفاوت باشد، فکر می‌کنند طرف خودش را می‌گیرد. البته بعضی از همکاران سعی می‌کنند حتی به قیمت دلخوری فامیل و آشنایانشان کمی قاطع‌تر باشند و (به قول معروف)‌ به کسی رو ندهند، اما شخصا بارها در حد نوشتن یک لایحه یا مشاوره حقوقی برای دیگران کاری انجام داده‌ام و تلاش کرده‌ام تا کاری کنم که حتی بدون توسل به سیستم قضایی، اطرافیانم مشکل خود را حل کنند، اما این کار هم محدوده مشخصی دارد و تا جایی ادامه می‌یابد که تقاضای افراد نامعقول نباشد و اختلالی در کار اصلی قاضی ایجاد نشود.

ریش سفیدی هم کرده‌اید؟

بارها.

حتما در مسائل خانوادگی؟

بله و مواردی دیگر... متاسفانه در جامعه ما اختلاف‌های خانوادگی خیلی زیاد شده و استحکام و قوام خانواده‌ها به دلایل مختلف از قبیل مسائل و بحران‌های اقتصادی، از بین رفتن عواطف، شکاف بی‌رویه طبقاتی و قرار گرفتن افراد در موقعیتی که خود را با دیگران مقایسه می‌کنند، سیر فزاینده مصرفی شدن جامعه و فروپاشی بنیان‌های اخلاقی و اعتقادی، متزلزل شده است. به همین دلیل درصد قابل توجهی از پرونده‌های دادگستری به همین پرونده‌های خانوادگی و اختلافات زناشویی اختصاص دارد. این حجم بالا نشان می‌دهد جامعه از این حیث شرایط چندان بسامانی ندارد. البته این بحران آنقدر وسیع و جدی شده و گسست نسل‌ها آنقدر حاد شده که دیگر قاضی و آ‌دم عادی نمی‌شناسد. روی همین اصل، من قاضی همیشه به این مسائل اولویت می‌دهم چون اینقدر این چیزها فراگیر شده که قاضی و آدم عادی نمی‌شناسد. ریش‌سفیدی هم دیگر چندان کارساز نیست. ممکن است در کوتاه‌مدت دو طرف دعوا به سر زندگی خود برگردند، اما چون باز هم در کانون بحران و مشکلات گوناگون قرار می‌گیرند، نتیجتا روضه‌خوانی و نصیحت امثال بنده محدودیت و سقف زمانی دارد.

چرا خیلی از قضات و وکلا تمایلی به پذیرش پرونده‌های خانوادگی ندارند؟

چون اعصاب خردکنی حاکم بر جریان رسیدگی به این پرونده‌ها و نگاه ــ‌ عمدتا ــ بدبینانه اصحاب دعوا و خانواده‌هایشان به قاضی رسیدگی‌کننده باعث می‌شود او در وضعیتی قرار گیرد که ترجیح دهد به موضوع‌های دیگری رسیدگی کند. موضوع‌های دیگر انرژی قاضی را تا این حد نمی‌گیرد و ذهن او را خسته نمی‌کند. یک بخش دیگر این ماجرا هم شاید  این باشد که قاضی (از نظر روانی)‌ حس می‌کند رسیدگی به این پرونده در درازمدت می‌تواند در مناسبات خانوادگی و نوع برخوردهای خودش با افراد خانواده نیز تاثیر بگذارد.

در قانون برای نامردی و بی‌معرفتی هم مجازاتی تعیین شده؟

(با خنده) این مساله که دیگر همه‌گیر شده است. اگر بخواهیم برای آن مجازاتی تعیین کنیم، باید کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس مصوبه‌ای را با قید فوریت به تصویب برساند. نامردی و بی‌معرفتی زمانی می‌توانست پایان‌دهنده یک رفاقت باشد، اما الان ممکن است ماجرا به شکل «چشم در برابر چشم» اتفاق بیفتد و حادثه‌ای خونین را موجب شود که نمونه‌های عینی‌اش را در صفحات حوادث روزنامه‌ها می‌خوانید.

چرا همیشه لباس تیره می‌پوشید؟

کلا از رنگ‌های تیره خوشم می‌آید. اما دلیل دیگرش (بدون آن‌که بخواهم تظاهر بکنم و ادا در بیاورم)‌ این است که تا زمانی که عدالت فراگیر نشده، می‌خواهم سیاهپوش فقدان عدالت اجتماعی باشم.

رضا استادی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها