درد تو زندگی است، غم من عشق

چیزی که می‌خوانید یک نامه عجیب و غریب دیگر است که امیر از تهران نوشته است. نامه‌ای مثل نامه هستی که باعث واکنش‌های زیادی شد و حالا امیر در جواب اون واکنش‌ها یک نامه نوشته. بهتره حرف‌های او را هم بخوانید. حرف‌هایی که بیشتر واگویه‌های یک آدم تنهاست تا یک آدم خوشبخت.
کد خبر: ۱۸۸۹۲۶

 سلام! مطمئن هستم که حالت خوبه چون اگه تو خوب نباشی، می‌خوای کی خوب باشه! خیلی وقته که جام‌جم می‌خونم، خیلی وقته نسل 3 و صفحه شما رو می‌خونم و باز هم خیلی وقته که می‌خوام براتون بنویسم، اما خب موضوع به درد بخوری پیدا نکردم تا این که یک روز، یک نفر از یک جایی قصه غصه‌هاش رو برات نوشت و بر حسب عادت من هم اون رو خوندم. وقت خوندن اون نامه یه حس مشترک بهم دست داد و یک همدرد واسه خودم پیدا کردم. آره اون خانوم محترم با این که قصد داشت زندگی خودش رو توی یک نامه بنویسه، اما سرگذشت من رو هم تعریف کرده بود. چند هفته گذشت و واکنش نسبت به نامه اون خانم شروع شد. یکی نوشت ما دور هم هستیم، اما پول نداریم غذا بخوریم، یکی نوشت خوش به حال تو که یک نفری، ما 18 تا خواهر و برادریم، یکی نوشت تو دردت بی‌دردیه و... اما هیچکس با اون همدردی نکرد و فقط ازش یا انتقاد کردند یا مسخره‌اش کردند. حالا من می‌خوام جواب اونایی رو بدم که انتقاد کردند و اونو مسخره کردند.

داستان زندگی من 17 شهریور ماه یه سالی شروع شد. شدم بچه اول، نوه اول از طرف مادری و تک پسر یه خانواده ثروتمند تهرانی. توی خانواده‌های ثروتمند تک پسر باشی، خودش کلی حرفه، وای به حال این که بچه اول و نوه بزرگ هم باشی! پدرم یک کارخانه دار بزرگ در تهرانه و مادرم هم استاد دانشگاه. این مادر و پدر مهربون هر آنچه که یه بچه برای بچگی کردن نیاز داشته باشه براش آماده کردن؛ از مسافرت خوب تا اسباب‌بازی‌های آنچنانی (وقتی کارتون داستان اسباب‌بازی‌ها توی دنیا گل کرد، پدرم سری کامل عروسک و لباس و ماشین و... را از چین برام خرید) این پسر خوشبخت بزرگ شد و به یکی از بهترین مدارس شمال تهران رفت. توی این سال‌ها مشغله پدرم بیشتر شد و مادرم هم درس دادن رو جدی‌تر گرفت. اون روزها فکر می‌کردم همه چیز پول و ثروت و از این چیزهاست. وقتی وارد دبیرستان شدم یواش یواش فهمیدم که چه بلایی سرم اومده. خدمتکار خانه برام شده بود، مثل پدر و مادر.
هر کاری داشتم به اون می‌گفتم، با اون درد‌دل می‌کردم، با اون می‌خندیدم و با اون گریه می‌کردم! توی این مدت مادرم یا شهرستان بود یا مشغول مطالعه و تحقیق و پدرم هم که اصلا معلوم نبود کجا بود!

الان من 19 سالمه، همه چیز هم دارم؛ یه ماشین 206 دارم که فقط مدلش 206  است، همه چیزش رو عوض کردم حتی در داشبوردش را، بهترین گوشی موبایل، پیشرفته‌ترین سیستم کامپیوتر، بهترین و به روزترین لباس‌ها (فکر کنم 4 ‌ 5 میلیون تومان فقط لباس دارم) و خیلی از چیز‌های دیگه که اگه بخوام یکی یکی اسم و مدلشون رو بگم، می‌شه مثنوی 70 من کاغذ، اما من یه آدم بدبخت هستم، نه بدبخت از لحاظ مالی بلکه از لحاظ معنوی! هنوز نشده که من با پدر و مادرم 3 یا‌ 4 ساعت پشت‌سر هم خونه باشیم و پیش هم. من هنوز دستپخت مادرم رو نخوردم (بجز چند بار) اصلا نمی‌دونم، بلد هست غذا درست کنه یا نه! ما هنوز دور هم یه فیلم یا سریال نگاه نکردیم. من هنوز نتونستم، بعد از 19 سال پدر و مادرم رو بشناسم و آنها هم از نیازهای واقعی من بی‌خبر هستند.

نمی‌گویم زندگی خوبی نیست، اما یه جاهایی لنگ می‌زنه. مثل یه ماشین آخرین مدل می‌مونه که 3 تا لاستیک نو داره و یک چرخ لاستیک نداره. حالا هم تصمیم گرفتم، از ایران برم. 17 شهریور می‌رم مسکو، دیگه زیاد سرت رو درد نمی‌یارم. فقط می‌خوام به آنهایی که آرزوی موقعیت منو دارن بگم، من و امثال اون خانوم که نامه‌اش این جنجال‌هارو به پا کرد، مشکلات خاص طبقه اجتماعی خودمون رو داریم. شماها نمی‌تونید، این چیز‌ها رو درک کنید؛ چون توی شرایط ما نیستید. همان طوری که ما شما رو درک نمی‌کنیم!

بزرگ‌ترین دغدغه شما مادیات است و بزرگ‌ترین کمبود ما معنویات.

به قول شاعر «درد تو زندگیست، غم من عشق/   با این همه، بی‌خبریم از هم»

 شاید من توی یک روز به اندازه نصف حقوق پدر شما یا حتی بیشتر از حقوق بابای شما پول خرج کنم که این رقم توی ذهن شما نمی‌گنجه! شاید به خودتون بگید، با این همه پول توی یک روز چی کار می‌کنه؟ اما این به دلیل تفاوت جایگاه اجتماعی ما است که نمی‌تونیم همدیگر رو درک کنیم. شرایط زندگی ما با هم 180 درجه اختلاف داره. قیاس ما با همدیگر قیاس مع‌الفارق به حساب می‌آد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها