2- پسر زندانی زنخدان حسادت برادرانش شد. بیشکوه و شکایت پدر در فراق پسر گریست. نابینا شد و راضی به رضای پروردگار. یعقوب همیشه چشم به راه پسر گفت: «اگر مرا به کم خردی متهم نکنید، من بوی یوسف را میشنوم». بوی پیراهن یوسف که آمد، پدر بینا شد. بیتوجه به روزهای سخت رفته برای آمرزش گناهان پسران از خداوند طلب بخشش کرد. پدر با مهربانی نامردی فرزندان را بخشید.
3- در زمانه اوج جهل آدمها، در میانه خشونت نبردهای تحمیلی، در فضای سخت و سنگین آن روزها، رونق پستی زنده به گور کردن دخترکان، پدر یگانه دخترش را در آغوش کشید و بوسه بر گونهاش زد. محمد (ص)، پاکترین بنده خداوند، فاطمه(س) را بوسید تا پدری تمام باشد. پدر، دختر را به علی (ع)، مردی تمام از تبارش، سپرد تا علی (ع) هم در نهایت اسطوره بودن پدری مهربان و نمونه شود برای فرزندان پاکش....
4- پدرجنگید. نبرد همیشگی خیر و شر باید این بار به نفع حفظ خاک و ناموس تمام میشد. پدر بعد از سالهای رفته از پایان جنگ به روی تپه پر از مین میرود و فریاد میزند از زمانه به خداوند شکایت میکند در محکمه خود را مقصر و گناهکار میداند و منتظر پس دادن تاوان کاری میشود که زمانی وظیفه بود و ایثار. پدر ضجه میزند، رو به آسمان ملتمسانه میگوید: «پای من را بگیر و پای حبیبه من رو به اون برگردون».... این سکانس زیبای «به نام پدر» نمایش اوج عشق پدرانه به دختر است. فیلم، دو سه سکانس به یادماندنی دارد تا باز هم خاطرمان بیاید کمتر واقعهای در این دنیا سختتر از دیدن چهره پدری است که در پس حفظ اقتدار مردانه مظلومانه میگرید.
5- آرشیو ذهن تو پر از تصاویر بدیع و به یادماندنی از پدر است. از رنجی که میبرد، نگاه همیشه نگران، موهایی که به سختی میتوان تار سیاهی در آنها پیدا کرد، لبخند رضایت از عنایت خداوند، شرم خالی بودن دستها، نصیحتهای پیدرپی، چین و چروک گذر زمانه، تکیهگاهی مطمئن بودن و.... میان ذوق و شوق و شکرگذاری بودن سایه پدر، صفحات روزنامهها را تورقی میزنی.متنفری از تیترهایی که بوی خون میدهد. حسرت میخوری ای کاش پدرت، آدم، میوه ممنوعه را نمیخورد و از بهشت خداوند طرد نمیشد، ای کاش برادرت در آتش حسادت نمیسوخت تا هابیل را قربانی این حسادت کند، تا تخم نفرت کاشته شود، تا دنیا هست شیطان باشد و ارادههای ضعیفی که در مقابل وسوسه، ایمان میبازند. تا خبرها از آلوده شدن دست پدرو فرزند به خون یکدیگر بگویند.تو اما، نمیخواهی به قصههای بد بیندیشی، به پدری بیندیشی که مرد نبود ، به پدری که بیتوجه به نگاههای همیشه منتظر فرزند به عیش و نوش پوشالی خود فکر کرد تا مهمان کنج زندانها شود.... نمیخواهی حتی به فرزندی ناخلف بیندیشی که قدرنشناسانه نفس «پدر» را گرفت.
میخواهی به پدر واقعی بیندیشی، به پدران آسمانی، به او که وصف خوبیهایش را اول بار، در دورهای که همچنان تو را قلمدوش می کرد، در کتاب فارسی کلاس اول خواندی و نوشتی. به بابا، که آب داد؛ بابا که نان داد؛ بابا، که عشق را ارزانی داد؛ به بابا، که برای من، برای تو، برای خاک وطن ایثار کرد، ایستادگی کرد و جان داد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم