کلبه پیرزن بعد از مدتها تنها نشانه تمدن است که با عبور از کیلومترها کوره راه صعبالعبور به چشم میخورد. پیرزن، ساده و صمیمی بیاینکه حتی زبان کوهنوردان را بفهمد اشاره میکند و آنان را به خانهاش دعوت میکند.
بیشترین چیزی که کوهنوردان میخواهند آب آشامیدنی است و شاید بیشترین چیزی که پیرزن میخواهد احوالپرسی گرم و صمیمی است و درددلی و گپ زدنی به یاد روزهایی که دور و برش شلوغ بود.
پیرزن اما خجول و تنها همچنان بر پشته هیزم نشسته است و به زبان محلی که تنها یکی دو نفر در جمع کوهنوردان با آن آشنایی دارند به آنها تعارف میکند:
خسته نباشید! بفرمایید! چای بگذارم؟ آب که میخورید؟
کوهنوردان خسته به سمت حوض کوچک حیاط هجوم میآورند و ظرفهای آب خود را پر میکنند.
روی سرشان آب میریزند و در خنکای درختان اطراف خانه پیرزن که مثل خودش تنهاترین در آن کوهپایه است، دمی میآسایند.
مرغ و خروسهای پیرزن که از هجوم بیسابقه غریبهها ترسیدهاند، در لانه پناه میگیرند و پیرزن با لبخند حرکات کوهنوردان را تماشا میکند.
هیچکس نمیداند که این خانم مهربان که در گرمترین ساعت روز چنین خوشرو و سخاوتمند همه را میهمان سایهسار و آب خنک میکند آیا چیزی هم میخواهد یا نه؟ مشکلی؟ درد دلی؛ تنها زندگی میکند یا کسانی با او همخانهاند که حالا خانه نیستند؟ به چیزی یا کسی احتیاج ندارد؟
هیچکس جز دمی آسودن به فکر چیز دیگری نیست و وقتی سرپرست گروه میگوید که وقت استراحت تمام است و باید حرکت کنند حتی بعضیها فراموش میکنند از پیرزن تشکر کنند. همه کوهنوردان تند و با شتاب وسایلشان را جمع میکنند و دقایقی بعد دیگر در دشت نشانی از آنها نیست. حالا همهمه بیسابقه کوهنوردان دوباره جای خود را به سکوت همیشگی دشت میسپارد و پیرزن دوباره تنها میشود.
در کنار حوضچه پیرزن چند کیسه نایلون، چند قوطی خالی آب معدنی، چند دستمال کاغذی مچاله شده و چند تکه پارچه تنها چیزی است که از عبور آن همه آدم باقی مانده است.
جای لبخند زیبای پیرزن حالا قطره اشکی نشسته است که از گوشه چشمش سرخورده و در کنج لبها لغزیده است.