سبب سازی و سبب سوزی حق

مولای متقیان علی (ع) در کلامی حکیمانه می فرمایند: عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم یعنی خدای متعال را با بر هم خوردن تصمیم های قطعی و تغییر یافتن اراده ها شناختم هر یک از ما بارها در زندگی خود و دیگران شاهد بوده ایم که انسان در خیلی از موارد تصمیم قطعی به انجام کاری می گیرد
کد خبر: ۱۸۸۰۷

و آستین همت بالا می زند؛ اما با وجود تلاش و تکاپوی بسیار خویش ، به مقصود خود نمی رسد. متقابلا چه بسیار گره ها که بدون هیچ برنامه ریزی قبلی و تلاش و تکاپو گشوده می شود. این امر، نشان می دهد که بالای دست ما، و فراتر از اراده و تصمیم ما، دست و اراده برتری وجود دارد که آنچه را که ما می خواهیم اگر او نخواهد نمی شود و آنچه را که او می خواهد چه ما بخواهیم و چه نخواهیم می شود.مولا(ع)، در کلامی که گذشت ، این سبب سازی و سبب سوزی را بحق ، یکی از ابواب معرفت الهی شمرده است و شاعر نیز می گوید:

از سبب سازیش من سودایی ام
وز سبب سوزیش ، سوفسطایی ام

پس چه بهتر که انسان ، سمت و سوی اراده پروردگار قادر متعال را بشناسد و اراده خود را با آن تنظیم و هماهنگ کند ذیلا توجه خوانندگان گرامی را به پاره ای از داستان های شگفت در این زمینه جلب می کنیم و از تک تک شما گرامیان می خواهیم چنانچه حوادث امروز جالب و درخور ذکری برای خود یا اطرافیانتان رخ داده برای ما ارسال دارید تا در حدود امکان به درج آن اقدام کنیم:
1- صاحب بن عباد، وزیر فخرالدوله دیلمی ، از وزرای دانشور و مقتدر آل بویه است . مرحوم آیت الله حاج سیداحمد شبیری زنجانی می نویسد: در سبب سازی خدا حکایات بسیاری هست . از جمله ، حکایتی است که در روضات الجنات در ترجمه صاحب بن عباد نوشته و آن ، این است که در زمان کودکی صاحب بن عباد، مادر او رسمش این بوده که هر روز یک دینار و یک درهم به او می داد که وقتی که از منزل بیرون می آید آن را به اول فقیری که به پیش او می آمد می داد. بعد از فوت مادرش ، خود نیز به همین منوال رفتار می نمود و مخصوصا به وکیل خرج خود سپرده بود که هر روز آن مبلغ را زیر بساط او می گذاشت تا او از آنجا برمی داشت و صدقه می داد. روزی او دست به زیر بساط کرد، دید خالی است و وجه فراموش شده ، شگون زد که مبادا اجل من نزدیک شده باشد. امر کرد از فرش و مخده و بساط دیبا، هر چه در آن اطاق بود، همه را برچیده با او بردند تا این که یک مرد نابینا پیش او آمد. امر کرد همه آنها را به او بدهند. به او گفتند اینها را تحویل بگیر! او گفت : چیست ؛ گفتند: فلان و فلان است . آن مرد، از شنیدن این ، غش کرد. بعد که به هوش آمد گفت : سرگذشت مرا اگر از من باور نمی کنید از این زن که دست مرا گرفته بپرسید. گفتند: خودت بگو که قصه چیست ؛ گفت : من اول بی چیز نبودم ؛ ولی اخیرا دستم از مال دنیا تهی شد. دختری داشتم می خواستم او را به شوهر بدهم ، از جهت جهیزیه او معطل مانده بودم و فکرم به جایی نمی رسید و مادرش که این زن باشد مخصوصا اصرار بی پایان داشت که هر طور است باید مخده و بساط دیبا فراهم شود، من هر چه زیاد می گفتم او کم می شنید. بالاخره گفتم پس دست مرا بگیر برویم بیرون شاید فکری بکنیم . گرچه راه فکری هم نداشتم الا این که از روی ضرورت بیرون آمدم ، از قضا برخوردم به این اسباب دیبا که به من مرحمت می فرمایید. آیا این با این مقدمه اقتضائ ندارد که غش کنم . صاحب که این را شنید سجده شکر به جا آورد و امر کرد سایر اسباب جهیزیه او را مطابق همان بساط و مخده دیبا تهیه نموده به او بدهند. <br< 2- مرحوم زنجانی همچنین می نویسد: یکی از بزرگان به یک واسطه از اعتماد الاطبائ یا اعتماد الحکمائ، که طبیب مخصوص ناصرالدین شاه بود، نقل کرد که رکن الدوله در زمانی که والی مشهد بود ناخوش شد. از شاه طبیب خواست . شاه مرا شتابان به مشهد فرستاد. ما در راه ، در دهی توقف کرده بودیم که مختصر رفع خستگی نموده رد شویم . اهل آن ده گوشزدشان شده بود که فلانی طبیب شاه است ، لهذا خواسته بودند از وجود ما استفاده ای کرده باشند. این بود که ناگاه دیدیم یک جنازه مشرف به موت آورده دم در منزل ما گذاشتند. من او را معاینه کردم ، دیدم مانند خیک باد کرده و قابل علاج هم نیست . من عذر خواستم که وقت معالجه اش گذشته ، در این اثنائ چند نفر از اهالی ایلات از آنجا عبور می کردند، زنی از آنها پایین آمد و او را معاینه کرد و گفت سهل است ، من چاره اش را می کنم ،بروید یک دیگ بزرگ بیاورید، با مقداری هیزم . این را گفت و خودش به جانب کوه روان شد. من خنده ام گرفت و با خود گفتم : جهالت ، عجب در این دهات حکمفرماست ! او می خواهد مرده را روح بدهد. پس من رفتم منزل ، بعد از چند ساعت که بیرون آمدم ، دیدم آن مریض بادش خوابیده ، نزدیک آمده دیدم که یک علفی است از کوه چیده آورده و جوشانیده ، آب آن را کاسه کاسه به گلوی آن می ریزد. من چون دیدم که آن دارو این طور اثر درمانی دارد، فرستادم فوری مقداری از آن آورده جوشانیدند و آبش را گرفتند و من چند شیشه از آن با خود برداشتم . وقتی که وارد مشهد شدم از قضا دیدم که ناخوشی رکن الدوله نیز از همان ناخوشی آن مرد است ، پس آب آن شیشه ها را به خورد او دادم . معلوم شد که معالجه قطعی او همان آب بوده ، خداوند وسایلش را بی مقدمه فراهم کرد، پس با آن معالجه شد. سبب سازی خدا حیرت آور است . مریضی را با طبیبش دم در منزل او فرستاده در آنجا مدرسه طب تشکیل می دهد تا او یک مساله از مسائل غامضه طب در آنجا یاد می گیرد، بعد آمده آن کس را که حکمت الهی بر نجات او تعلق گرفته از خطر مرگ نجات می دهد! (ذلک تقدیر العزیز العلیم)
3- مرحوم آیت الله حاج سیداحمد زنجانی آورده است : دکتر حسین خان علوی که 2-3 سال پیش رئیس صحیه 4 قم بود نقل کرد: در حدود دلیجان سگ هار چند نفر را گرفته بود. من برای جلوگیری از آثار آن ، عازم آنجا بودم . وسط راه ، نزدیکی دهی ، اتومبیل ما عیب کرده مجبور شدیم که برای اصلاح آن ، دو سه ساعت همان جا باشیم . من خواستم که از وقت استفاده کرده باشم ، فوری به اهل آن آبادی خبر کردم که اگر کسی بیمار باشد به من مراجعه کند. چند نفر مراجعه کردند، دوا به آنها دادم . از جمله ، دختری بود که سخت به باد سرخ مبتلا شده بود، چاره آن هم منحصر به سرم ضدباد سرخ ]بود[از قضا من هم نداشتم و وقت هم می گذشت و مرض مهلتش نمی داد که او را به شهر برسانیم . من جعبه دوا را باز کردم که شاید یک چیز مناسبی پیدا کنم ، از حسن تقدیر دیدم که در جعبه سرم ضد حصبه ، اشتباها یک دانه سرم ضدباد سرخ گذاشته اند! این اشتباه در اروپا که مرکز دوا بود،شده بود! چون جعبه سربست بود، فهمیدم که این عیب کردن اتومبیل ما و اشتباه دواساز اروپا، همه ، خواست خداوندی بود که در نتیجه آن این دختر جوان از مرگ نجات یابد!
4- ایشان سپس افزوده است که : نظیر همین اشتباه را هم دوا فروش قزوینی کرده بود که در اثر آن ، آقا سیدعبدالمجید گروسی از مرگ رهایی یافته بود. قصه او را آقای حاج عباسقلی مهدوی از مرحوم والدش ، حاج مهدی قلی قزوینی مقیم زنجان ، نقل کرده : مرحوم آقا سیدعبدالمجید در اوایل تحصیل ، در قزوین مشغول بود. وقتی ، او را مرضی عارض شد که مرحوم حاج میرزا ابوتراب ، طبیب معمر که سنش به یکصد و بیست رسید. از مداوای او مایوس گردید؛ ولی با این حال نسخه ای نوشته برای رفع نگرانی او به وی داد. از حسن اتفاق ، دوا فروش کلمه شربت در نسخه تربت خوانده بود.! «تربد» هم گرچه آخرش دال است ، ولی او گمان کرده بود که آخرش «تا» است ، این است که شربت را اشتباه به آن کرده بود! «تربد» هم با این که 4مثقالش مسهل قوی است ، 7مثقال دیده بود که نوشته خیلی تعجب کرده بود خلاصه ، آن هم آورده و خورده بود، خوردن همان ، صحت یافتن همان ! مثل این که دوای منحصر آن ، همین بود. که به خواست خداوندی به این مقدمات تهیه گردید(ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما)!
5- مرحوم زنجانی همچنین آورده است که : آقای آقاسید محمدتقی خوانساری از مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی نقل کرد که در یزد چارسوقی بود پر از جمعیت که همواره عابران را از کثرت شانه به شانه متصل می شد، یک روزی استرچموشی از دست صاحبش رها شد، جفتک زنان وارد زیر این طاق شده به جفتک زدن و لگد پرانی آغاز نموده تمامی جمعیت چارسوق را پراکنده کرد و خودش هم در رفت . همین که زیر طاق از جمعیت خالی شد، یکدفعه طاق فرود آمد مثل این که خداوند این استر را مامور کرده بود که جمعیت را از زیر طاق متفرق کند.
مهرداد صفا
 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها