در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کنار سد بلالی خوردیم که یکهو مجتبی گفت؛ بچهها بریم چالوس. هر کسی چیزی گفت. یکی گفت؛ بابا خیلی راهه، نمیشه الان بریم و شب برگردیم. یکی گفت پول نداریم، بالاخره مسافرت خرج داره، یکی دیگر گفت: با این ماشین قراضه ژیان چه جوری بریم؟ خلاصه کنم بالاخره رفتیم.
3 ساعت بعد چالوس بودیم و یکراست رفتیم ساحل، اما مایو هم نداشتیم که وارد دریا بشیم. 2 تا مایو اجاره کردیم و دو تا دو تا به نوبت خودمان را زدیم به دریا، هر 4 نفرمان کم و بیش شنا بلد بودیم. البته نه خیلی زیاد، در واقع میتوانستیم خودمان را رو آب نگه داریم. گرچه بین ما شنای مجتبی بهتر بود. کلاس شنا رفته بود و با شنای کرال و قورباغه آشنا بود و همین بود که به خودش اجازه میداد از دیگران فاصله بگیرد و صدای ما را در بیاورد که دورتر نرو. اما مگه گوش میداد. این را هم بگویم هوا بد نبود، خیلی خوب هم نبود و پرچم قرمز هم نبود. یکی دو تا ناجی هم که بودند گاه و بیگاه سوتی میزدند که یعنی دور نروید، تقریبا ساعت حدود 4 30/3 بعدازظهر بود و مجتبی آن وسطها مشغول شنا بود، زیر آبی میرفت و بالا میآمد و پایین میرفت که بعد از مدتی متوجه شدیم از مجتبی خبری نیست. این ور برو، آنور برو دیدیم از مجتبی خبری نیست. یا امام زمان یعنی چه؟ نکند غرق شده باشد؟ جواب پدر و مادرش را چه بدهیم. به ناجی غریق متوسل شدیم، او هم اظهار بیاطلاعی کرد و گفت: موج این قدر سهمگین نیست که کسی را غرق کند. این طرفها هم گرداب و چاله آبی وجود ندارد.
جوابها قانعکننده بود. اما از مجتبی خبری نبود. نیمساعت، یک ساعت و دو ساعت هم گذشت. بالاخره ماموران آمدند و قایق گشتزنی چرخی زد و برخی از مردم هم که در جریان ماجرا قرار گرفتند، به دست و پا افتادند. خلاصه مانده بودیم چه کنیم، چه خاکی به سرمان کنیم، کجا بریم؟ چه طور برگردیم؟
اینور برو و آنور برو، نخیر از مجتبی خبری نبود. شما خودتان حدس بزنید که چه حال و روزی داشتیم، واقعا داشتیم، دق میکردیم. کلافه و مستاصل بودیم، نه راه پس داشتیم و نه راه پیش، هوا کمکم داشت تاریک میشد.
یکی از بچهها گفت، بریم کلانتری؟ بریم شهر یک کاری بکنیم نمیدانستیم، چه کار کنیم، رفتیم سوار ماشین ژیان بشیم دیدیم ازماشین هم خبری نیست واقعا گل بود و به سبزه هم آراسته شد. یکی دیگر از بچهها گفت: مجتبی که در دریا غرق شده، ماشین بابای مجتبی را هم که بردهاند. ما هم بریم دریا خودمان را غرق کنیم و بعد زد زیر گریه. تو همین واویلا بودیم که دیدیم یک ژیان، شکل ژیان مجتبی از دور سر و کلهاش پیدا شد. آمد گلگیر سمت راننده نداشت. پس ماشین ما نبود. ولی ماشین جلوی ما ایستاده دیدیم مجتبی است. هاج و واج ماندیم. خودش بود.
تویی مجتبی؟
آره پس کیه، منم!
معطل نکردیم ریختیم روسرش تا خورد زدیمش. معلوم شد آقا رفته نوشهر دیدن پسر خاله پسرعمویش که در آنجا برنجفروشی داشت تا مثلا دو کیسه برنج سوغاتی بخرد که در بین راه تصادف میکند.
پس چرا به ما نگفتی احمق!
خواستم غافلگیرتون کنم.
عجب تو که ما را کشتی.
حالا سالهای سال از آن ماجرا میگذرد ما هر چهار تا پیرمردی شدهایم. عروس و داماد و نوه داریم. اما آن خاطره هر سال که فصل تابستان و ساحل شمال میشود. برای ما زنده میشود خاطرهای که تلخ و البته پایان شیرینی داشت.
تهران - ابراهیم محمودی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: