می‌خواهم مجازات شوم‌

«بل، زن بی‌خیالی بود. همان روزهایی که برای مراسم ازدواجمان آماده می‌شدیم این خصوصیت او را بیشتر درک کردم. برایش چندان اهمیتی نداشت که در اطرافش چه می‌گذرد و دیگران روی او و رفتارش چه فکری می‌کنند این چیزی نبود که بخواهد ذهن او را مشغول کند و یا او را آزار دهد. آنچه برایش اهمیت داشت این بود که آرام باشد و با آرامش خاطری که همیشه به دنبال آن بود زندگی کند.
کد خبر: ۱۸۷۶۷۶

 اوایل این خصوصیت اخلاقی‌اش به نظرم بسیار جذاب می‌آمد. این که زنی بتواند برخلاف سایر زن‌ها که در مورد بیشتر مسائل استرس دارند به خود مسلط باشد و همه چیز را آسان بگیرد به نظرم جالب می‌آمد اما بعد از ازدوجمان اوضاع فرق کرد. این آرامش خاطر روی زندگیمان تاثیر مستقیم می‌گذاشت و من را عصبی می‌کرد. مدام با خودم فکر می‌کردم در مورد انتخاب همسرم دقت لازم را نکرده‌ام و به همین خاطر است که اکنون باید چنین جوابی بگیرم. من سال‌های زیادی صبر کردم تا بتوانم همسری را که در ذهن داشتم انتخاب کنم. احساس درون من این بود که اشتباه کرده بودم. او آن زنی که من فکر می‌کردم نبود و حتی تمامی آنچه را که در ذهن داشتم خراب کرده و به جای آن نفرت کاشته بود.» آقای «لری هورتون» به اتهام به قتل رساندن همسرش «بل هورتون» دادگاهی شده است. او متهم است با ضربات چاقوی مرگبار به گلوی همسرش او را از پای در آورده و سپس جسدش را در منزل رها کرده است. گرچه آقای هورتون ادعا می‌کند هنگام وقوع این سانحه دلخراش هیچ کنترلی روی خودش نداشته و به جنون آنی مبتلا شده است، اما جزئیاتی که از لحظات قبل از وقوع جرم و بعد از آن به پلیس ارائه کرده است آنقدر زیاد است که نشان می‌دهد او در آگاهی کامل به سر می‌برده است. آقای هورتون پس از وارد آوردن ضربات و از پای درآمدن همسرش از خانه بیرون آمد   و با تماس از طریق باجه‌های تلفن پلیس را از  این اتفاق آگاه کرد. او پای تلفن به اپراتور مرکز پلیس گفت که همسرش را از پای درآورده است تا دیگر او را نبیند و از کارهایی که می‌کرده و او را زجر داده است خلاص شود. «من 45‌‌ساله بودم که ازدواج کردم. بل بسیار از من کوچکتر بود و همه به من می‌گفتند اختلاف سن زیاد می‌تواند برایمان دردسرساز باشد اما می‌دانستم او زنی است که تجارب زیادی در زندگی داشته و می‌تواند همانند من به دنیا نگاه کند. او شخصیت متفاوتی داشت که مراجذب خود کرده بود و با خودم فکر می‌کردم وقتی در طول این سال‌ها نتوانسته‌ام هیچ‌کس را پیدا کنم که قدری مرا جذب کند حتما «بل» می‌تواند و حاضر نبودم به هیچ قیمتی او را از دست بدهم. اوایل فکر می‌کردم رفتارهای بی‌تفاوتش تاثیر زیادی بر زندگیمان نمی‌گذارد اما اشتباه می‌کردم. من مردی بودم که دوست داشتم تا همه کارهایم درست، بموقع و به بهترین شکل انجام شود اما بالعکس او زنی بود که از واردشدن هر فشاری به خود جلوگیری می‌کرد و سعی می‌کرد محیط را طوری کنترل کند که مجبور به انجام کاری نباشد. برایش همه چیز شکل تفریح را داشت و به محض این که از این شکل خارج می‌شد از انجام آن سر باز می‌زد و حتی آن را کنار می‌گذاشت. روزهای نزدیک عروسی‌مان مهم‌ترین مثال آن است. تمام کارها را من انجام دادم و او حتی حاضر نشد لباسش را سفارش دهد. آنقدر بی‌خیال بود که دو روز مانده به مراسم ازدواجمان از روی یک مجله لباس را سفارش داد و از آنجایی که سایز او نبود لباس عروسی را به خواهرش داد تا به بدترین شکلی آن را برایش اندازه کند،‌ برای من که پول زیادی خرج این عروسی کرده بودم و افراد زیادی را داشتم که می‌خواستم از آ‌نها  به بهترین صورت، پذیرایی شود کارهایش عصبی کننده بود. هر چه بیشتر به او فشار می‌آوردم نتیجه عکس می‌داد. به هر حال هرشکلی که بود آن مراسم برگزار شد و با خودم فکر کردم آن را فراموش کرده و همه‌چیز را از نو آغاز خواهیم کرد. اما ظاهرا اشتباه می‌کردم.
خصوصیات خاص اخلاقی او بر خلاف تصورم نه تنها جذاب نبودند بلکه مرا عصبی می‌کرد. من همیشه دلم می‌خواست همسرم نسبت به زندگی‌اش توجه نشان بدهد، می‌خواستم همه چیز به زیباترین شکل باشد اما او هیچ نظری نداشت، همه کارهای منزل به دوش من بود و او به شکل مهمان‌ با من برخورد می‌کرد.

احساس می‌کرد در خانه‌مان مهمان است و همه چیز باید برایش مهیا باشد. من به عنوان کسی که در یک شرکت کامپیوتری کار می‌کرد و سابقه زیادی داشت به جای این که پس از سال‌ها صبر و بالاخره ازدواج شرایط روحی بهتری پیدا کنم روز به روز  وضعم بدتر می‌شد. برنامه این بود که سرکار بروم و کار کنم و بعد هم که به خانه برمی‌گشتم تمامی کارها به دوش من بود. او برای انجام ندادن حتی کوچک‌ترین کارها یک دلیلی داشت و مدام در حال توجیه کردن رفتارهایی بود که به نظر من کاملا غیرعادی بودند. سعی می‌کردم با صحبت با او ماجرا را خاتمه دهم و او را به زندگی علاقه‌مند سازم اما بی‌فایده بود. حدسی که زده بودم درست بود او بیش از حد نسبت به زندگی‌مان بی‌تفاوت بود و این برایم گران تمام می‌شد. از او خواستم تا پیش روان‌شناس برویم و مشکلاتمان را با او در میان بگذاریم. این کار را کرد و در طول چند ماهی که پیش مشاور می‌رفتیم اوضاع بهتر بود. از نظر مشاورمان «بل» از افسردگی رنج می‌برد اما نسبت به آن بشدت عکس‌العمل نشان می‌داد و نمی‌خواست آن را قبول کند. در طول مدتی که تحت درمان بود کمی اوضاع بهتر شده بود اما به محض تعطیل شدن کلاس‌هایمان او باز هم به همان حالات قبلی‌اش برگشت. او یک روز ناگهان گفت که دیگر حاضر نیست مشاورمان را ببیند زیرا احساس می‌کند حرف‌هایش به جای این که برای او مفید باشد او را دچار استرس‌های روزمره کرده است. از زندگیم کلافه شده بودم و نمی‌دانستم برای بهتر شدن آن چه کاری می‌توانم انجام دهم. در همین دوران بود که به من خبر داد که باردار شده است. از خوشحالی نمی‌دانستم چه کار کنم. این همان اتفاقی بود که همیشه فکر می‌کردم می‌تواند زندگی‌مان را به طور کلی تغییر دهد و علاقه او را نسبت به زندگیش بیشتر کند اما وقتی گفت حاضر نیست بچه‌دار شود ناگهان فرو ریختم. او گفت بچه‌دار شدن مسوولیت بزرگی است که فکر نمی‌کند بتواند به خوبی از پس آن بربیاید. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. دیگر از حرف‌ها و دلایل بی‌ربطی که می‌آورد خسته شده بودم.
نمی‌دانستم مشکلش چیست و چرا زندگی مرا به جهنم تبدیل کرده است. وقتی متوجه شدم حاضر به نگهداشتن بچه هم نیست ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. تمام بدنم می‌لرزید و تمام رفتارهایش جلوی چشمانم رژه می‌رفتند. وقتی به خودم آمدم چاقوی خون آلودی را در دست دیدم که با آن «بل» را از پا درآورده بودم. باید پلیس را خبر می‌کردم و این کار را هم کردم. بل از دنیا رفت و باز هم مرا با زندگی مرگبار و عذاب‌‌آور تنها گذاشت. من حتی نمی‌خواهم به خاطر احتمال جنون آنی از اعدام بگریزم. می‌خواهم اعدام شوم تا به زندگی‌ای که روی خوش به من نشان نداده پایان دهم.»

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها