به نظر شما یک من ماست چقدر کره داره؟
انسیه رحیمی از رودبار: یک من ماست؟ فکر نمیکنید یه کمی زیاده؟ اونم ماست که مثل همه چیزهای دیگه گرون شده و یواش یواش داره به جایی میرسه که دست امثال ما بهش نرسه. کره هم که نگو. آخه این سوالهای خوشمزه خوشمزه چیه از آدم میپرسید؟
کد خبر: ۱۸۷۴۰۸
رضا کهفی از کاشان: ای ول! مگه از ماست میشه کره گرفت؟ چه جوری؟ آقا این مامان ما خودش ماست درست میکنه. میگه اینجوری صرفهاش بیشتره. حالا اگه میشه از ماست کره گرفت راهش رو هم بنویسید که ما به این مامانمون بگیم، بلکه هم در خرج خانواده کمی صرفهجویی حاصل شود. واقعا نمیدانستم کره را از ماست میگیرند، به قول کافه کاغذی عجب... عجب...
حسین رضوانی از سنندج: «این ماستی رو که میگویید بستگی داره کی بخواد ازش کره بگیره. اگه به قول کافه کاغذی، خانم والده بخواهند زحمت این کار را بکشند که دخل همه اومده. چون چنان کرهای ازش میگیرن که بیا و ببین. در واقع این کره همان یک وجب روغنی است که روی بعضی آشها که اتفاقا آن هم دستپخت خود مادران محترم است میایستد. پس نتیجه میگیریم؛ اصولا کره و روغن بخصوص از این نوع اصلا برای جوانها و نسل سومیها خوب نیست چون به جای صد هزار تا کلسترول عمل میکنند و حسابی کار آدم را میسازد.»
آرزو رسولزادگان از خرمشهر: «آخه این سوالها را چرا از ما میپرسید؟ این سوالها را باید از پدر و مادرها بپرسید، نه ما بچهها. چون ما بچههای بیچاره اصولا ماست نداریم که حالا بخواهیم ازش کره بگیریم یا نگیریم. پس به این سوال هم نمیتوانیم جواب درست و حسابی بدهیم. دست ما که نیست.»
عبدالله جوادی از کرج: «راستش من هر چی به این سوال فکر کردم، خلاقیتم گل نکرد که نکرد. آخه همهاش یاد مواردی میافتادم که مامان و بابام این ضربالمثل را به کار برده بودند و هی حالم گرفته میشد. خودتان هم که لابد میدانید، یادآوری خاطرات تلخ دوران کودکی اصولا درصد افسردگی خون آدم را بالا میبرد. مثلا یکبار یادم هست مادر و پدرم تصمیم گرفتند، برای خانهمان یک لوستر تازه بخرند. کلی هم گشتند و خلاصه بعد از کلی آمد و رفت لوستر مورد نظر که اتفاقا خیلی هم چیز تکی بود و توی تمام فامیل مشهور شد را خریدند. خلاصه که این لوستر خیلی برای مادر و پدرم عزیز بود. ما هم اون زمانها بچه بودیم و لوستر و این چیزها سرمان نمیشد. هی با این توپ مان توی خانه فوتبال بازی میکردیم و گوشمان به حرف هیچ کس بدهکار نبود. مادرم هی میگفت بچه نکن، آخر سر میزنی این لوستر را میشکنی. خلاصه مادرم این قدر این حرف را تکرار کرد که به ما امر مشتبه شد و یک روز زدیم با توپ لوستر را شکستیم. بعد مادرم فرمودند: «چقدر بهت گفتم نکن، گوش نکردی. حالا بذار بابات شب بیاد. نشونت میدم یه من ماست چقدر کره داره.» دیگر گفتن ندارد که شب پدر بنده آمد و به خوبی نشانم داد که یه من ماست چقدر کره میده. همین قدر بگویم که بعد از آن تا 3 ماه از پول توی جیبی خبری نبود و البته کتک هم که سالاد قضیه بود. خلاصه خوش گذشت. جان هر کس که دوست دارید یک سوالهایی بپرسید که آدم با شنیدنش این جوری پکر نشود.»