تکرار

کد خبر: ۱۸۷۱۹۳

یادش نیامد چه مدت است آنجا نشسته. یادش آمد آنجا خانه دخترش است. یادش آمد 30 سال پیش مادر زنگ بلبلی خانه را می‌زد و او بعضی وقت‌ها بچه‌ها را ساکت گوشه‌ای نگه می‌داشت و جواب نمی‌داد. خسته شده بود از نگهداری پیرزن و شستن لباس‌هایی که بو می‌داد و فرشی که نم داشت. پیرزن بلند شد. پله خیس بود. لرزش گرفت. سلانه سلانه راه خانه خودش را پیش گرفت. توی ذهنش 30 سال بعد را تصور کرد دخترش را و زنگی که بی‌جواب می‌ماند.

نیلوفر مالک‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها