ناودان‌

کد خبر: ۱۸۷۱۹۱

بیست قدمی نرفته که اصابت چیزی به سرش را حس می‌کند. آخ تنها کلامی است که از دهانش خارج می‌شود. دستش را روی سر می‌گذارد و نگاهش را به سمت بالا حرکت می‌دهد. ثانیه‌های آخر سقوط ناوان از روی بام خانه‌ای قدیمی، گونه‌اش را نیز می‌خراشد.

با دست دیگر، گونه‌اش را نوازش می‌دهد. رد باریکه‌ای از خون روی انگشتش می‌نشیند. به ناودان که روی زمین افتاده، نگاه می‌کند. لگدی به آن می‌زند، بعد ناودان را برمی‌دارد و با قدمی بلند و سریع،‌ خود را به در خانه قدیمی می‌رساند. برای دقیقه‌ای انگشت خود را روی زنگ می‌گذارد و فشار می‌دهد. صدایی نمی‌شنود، با مشت به در می‌کوبد.

در باز می‌شود و پیرزنی با چشم‌های خاکستری در چارچوب در ظاهر می‌شود.

 خانم حواستون کجاست، چرا مواظب نیستین؟ ناودان شما افتاده روی سر من و صورتمو زخمی کرده.

می‌خواهد بگوید، اما نمی‌گوید، صدایی که از حیاط خانه به گوشش می‌رسد، نمی‌گذارد که بگوید.

 ‌انسیه، کیه؟

 ...

با شنیدن صدا، نگاهش را از روی قامت خمیده زن و راهروی غبارگرفته و باریک پشت سرش، می‌گذراند و می‌رساند به حیاط کوچک که پیرمرد را روی صندلی چرخدار کنار باغچه می‌بیند.

‌ کسی نیست رحمتی، الان می‌آم.

پیرزن این را می‌گوید و خیره می‌شود به دهان جوان و او در جواب، ناودان را نشان می‌دهد:

 این مال شماست. افتاده بود توی کوچه. می‌خواین درستش کنم؟

ناهید هاشمی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها