خانه بر و بچه‌ها

ارشمیدس در وان مشکلات‌

کد خبر: ۱۸۵۵۶۹

چاق سلامتی‌

سلام واژه نیست. حرف نیست. سلام شادی‌آفرین است و نشانه شادی است. من دلم می‌گیرد وقتی دوستانی را در دانشگاه می‌بینم که جواب سلام آدم را هم نمی‌دهند و تازه، وقتی می‌بینند که یک دوست دارد از آن طرف می‌آید سرشان را می‌اندازند پایین و وانمود می‌کنند که اصلاً تو را ندیده‌اند! سلام کردن را یاد بگیریم.

ماهِ باران‌

(خوبه که ایمیلت رو دوباره فرستادی چون چیزی نمونده بود که بدون امضا بشی... این همه نامه و ایمیل، منم که تهِ تهِ تهِ آلزایمرررررررر!! خب از کجا بدونم یکی که یه وقت یه نامه‌ای داده چی بوده اسمش یا چه جوری بوده رسمش)

 یه کلوم بگو نمی‌دونم دیگه‌

تا حالا فکر کرده‌اید که ما چه راحت درباره هر اتفاق و حادثه‌ای نظر می‌دهیم؟ ما بدون اینکه بدانیم آیا باید نظرمان را بگوییم یا نه، یا اصلاً بر چه اساس و منطقی نظر می‌دهیم، همین طور درباره هر چیزی نظر می‌دهیم و این کار بیشترین ضرر را برای خودمان دارد. وقتی ناخودآگاه درباره هر موضوعی که گاهی حتی اطلاعی هم از آن نداریم، حرف می‌زنیم و نظر می‌دهیم مثل کسی هستیم که بیرون گود ایستاده و به کسی که داخل گود است می‌گوید لنگش کن! بدون اینکه بداند اصلاً لنگش کن چیست! بدون اینکه خودش تاکنون داخل گود مبارزه کرده و از اوضاع آن آگاه باشد.

     خوب است اگر می‌خواهیم درباره اتفاقاتی نظر بدهیم، در شرایطی باشد که آن اتفاق یا موقعیت را تجربه کرده باشیم یا اندکی خود را جای فردی گذاشته باشیم که درباره او یا حرف یا عملش نظر می‌دهیم، و از خودمان بپرسیم که اگر کسی نظر ما را به خودمان اظهار می‌کرد چه جواب و عکس‌العملی می‌داشتیم. اگر می‌دانستیم و آگاه بودیم که چه موقع و کجا نظر بدهیم و حرف بزنیم اینقدر کارشناسِ کارنشناس نداشتیم. حرفم درست نیست؟

     محمود فخرالحاج‌

تصویرمو شطرنجی کنین‌

اون موقع که همه‌ش می‌گفتی هر وقت احساس کردی عاشق شدی، اون اطراف دنبال کلاهی بگرد که می‌خواد سرت بره، با قسمتهاییش موافق بودم، اما نه با همه‌ش. چون نمی‌خواستم یا نمی‌تونستم با همه‌ش موافق باشم. ولی اگه بگم حالا دلم داره می‌ترکه، غلو نکرده‌م! کسی که 2 سال سربازی رو صبر کردم تا برم خواستگاریش، حالا یه دلایل واهی می‌یاره و می‌گه: بیخیال من شو! می‌دونی من از چی شاکی‌ام؟ از اینکه ما آدما تا خودمون به تجربه‌ای دست پیدا نکردیم، نمی‌خوایم از تجارب دیگران استفاده کنیم.

سیاوش منصور

از محبت، خارها، حافظا، این مایه‌ها!

می‌خواستم به گل همیشه خوشبو بگم که به نظرم داری اشتباه فکر می‌کنی. می‌دونم منظورت به چقدر پول داشتنه. دوست داری اونقدر پول داشته باشی که با خیال راحت زندگی کنی و توی خانواده‌ت دعوا یا کتک‌کاری نباشه. اون پول متوسطی که می‌گی، ما هم داریم. اما کجاش داریم راحت زندگی می‌کنیم؟! باور کن همیشه دوست داشتم همین پول رو هم نداشتیم و توی یه خونه کوچیکتر ولی بی‌دردِسر زندگی می‌کردیم و حداقل، محبت و خوشبختی رو احساس می‌کردیم.

مائده 16 ساله از بابل‌

نمایشنامه در دو پرده‌

(پرده اول: پدربزرگها و مادربزرگها)

دیروز: حاج آقا! فردا نوه‌هامون می‌خوان بیان اینجا بی‌زحمت برید نون و پنیر و هندونه بخرید دور هم بخوریم.

امروز: عزیزم! فردا بچه‌ها می‌خوان بیان اینجا، برو غذا سفارش بده که من کار دارم نمی‌تونم.

فردا: گل خوشبوی معطر زیبای زندگیم!!! فردا بروبچ میان ما رو ببینن، آخه گُلم! اینجا که هتل نیست! برو یه هتل رزرو کن چون من نه می‌تونم غذا درست کنم نه ظرف بشورم! می‌دونی که... پوستم خراب می‌شه!

(پرده دوم: نوه‌ها)

دیروز: آقاجون، اگه کاری دارید بگید، می‌خواین من برم خرید کنم؟

امروز: بابا من امروز قرار دارم نمی‌تونم بیام ازتون نگهداری کنم. بیکار نیستم که!

فردا: پاپی، می‌ری واسه خودت خرید کنی، اینم لیست خرید ماست! برای ما هم خرید کن! ...چیه؟ نیگا می‌کنی؟ خب پولش رو می‌دم!!

مهدی فلاح‌پور 16 ساله از اصفهان‌

حادثه‌

 یک نفر آمد و رفت/ مثل یک صاعقه زود/ با خودش من را برد/ تا بیابانی دور/ چه سرابی دیدم/ کاش آبادی بود/ یک نفر آمد و رفت.../ مثل یک حادثه بود.

یکتا

لولوووو... بیا بخورش‌

 بچه که بودیم، اگه به جای آتیش و اجاق گاز، دست به یخ و یخچال هم می‌زدیم یکی پیدا می‌شد که با ابروهای گره زده به ما بگه: جیزه! و همون جا یه کلاس تعلیم علوم تجربی برامون بذاره تا تشخیص گرمی و سردی اشیاء رو هم از همون کودکی بخوبی یاد بگیریم. گاهی هم این جمله بسیار خطرناک و دور از دسترس اطفال رو به کار می‌بردند که «الان می‌گم لولو بیاد بخوردت»! ما هم هر شب هوار تا لباس روی هم می‌پوشیدیم تا اگه یه وقت لولو خواست نصف شبی از پنجره اتاق بیاد ما رو با رختخواب و لباسامون یه‌جا بخوره، درد و سوزش دندونای تیزش رو کمتر حس کنیم. ساعتها به لولو فکر می‌کردیم و اینکه یعنی می‌تونه مثل کی باشه؟ زنه؟ مرده؟ سیبیل داره؟ شغلش چیه؟ غذاش چیه؟ آها... این یکی رو دیگه خوب می‌دونستیم: بچه‌ای که شب دیر بخوابه، مشقاش رو بد خط بنویسه، ورق از وسط دفترش بکنه، همه‌ش مدادرنگیهاش رو بتراشه. حالا که بزرگ شدیم می‌بینیم اگه لولو بخواد با صد تا شاخ و سیبیل و خال گنده هم بیاد جلوی بچه‌های حالا، نمی‌ترسن که هیچ، تازه پِخِش هم می‌کنن! هنوز 15‌ساله‌شون تموم نشده، می‌ایستن جلوی روی بزرگتراشون که اگه چنین نکنین چنان می‌کنیم، می‌زنیم خودمون رو از آسمون دار می‌زنیم، سنتور می‌خریم، معتاد می‌شیم، فرار می‌کنیم، افسردِپرسینگ می‌شیم و الی آخر.

زینب فخار 21 ساله از کاشمر

بحث شیرین اوقات فراغت‌

تابستون شروع شده و با داغ شدن هوا، بحث اوقات فراغت در میون خانواده‌ها هم داغتره. من هم آرزو می‌کنم بروبچ اوقات خوشی رو توی اوقات فراغتشون بگذرونن. بر همین اساس، یه چند تا بازی و سرگرمی ارزان و کم‌هزینه رو به بروبچ چاردیواری پیشنهاد می‌دم تا اوقات فراغتشون رو مثل خودم با یه برنامه‌ریزی دقیق و حساب‌شده غنی سازی کنن!

شنبه صبح: یه‌قُل‌دو‌قُل! (آقایان می‌تونن به جای یه‌قل‌دوقل، گل یا پوچ بازی کنن!)، بعد از ظهر: الَک‌دولَک. یکشنبه صبح: گرگم به هوا، بعد از ظهر: نقطه بازی! دوشنبه صبح: اسم و فامیل، بعد از ظهر: مطالعه ضمیمه چاردیواری.
سه‌شنبه صبح: مِنچ، بعد از ظهر: منچ رو برگردونید، پشتش مار و پله است! چهارشنبه صبح: سیبیل‌آتشی، بعد از ظهر: مُچ‌اندازی و زورآزمایی. پنج‌شنبه صبح تا لنگ ظهر: استراحت بلامنازع! بعد از ظهر: بازی مهیج دوز بازی. جمعه صبح: هر کی بیشتر خمیازه کشید برنده‌س! بعد از ظهر: این کانال اون کانال کردن تلویزیون!

بروبچِ عزیز در خلال این برنامه‌ریزیها و سرگرمیهای مفید، می‌تونید همچنان به نوشتن غمنامه برای پاسخگو ادامه بدید. اوقات خوشی رو براتون آرزومندم!!

(پاسخگو جان، این نوشته صرفاً یه نوشته طنزه، اگه می‌بینی هر گونه کاشت، داشت، برداشت دیگه‌ای ازش می‌شه یا ممکنه به مذاق کسی خوش نیاد، درجش نکن).

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه‌

 نه بابا، یکی از برنامه‌های بیش از حد خیلی بسیار غنی ما برای پر کردن اوقات فراغتمون که دیگه تبدیل به عادت فرهنگی عمومی شده، همینه که بشینیم ببینیم کی چی گفت و ازش کاشت، داشت، برداشت دیگه کنیم!! بالاخره باید اوقات فراغت ما و اینا و اونا هم یه جوری پر بشه دیگه! نه؟ نه غلااااااااااااااام؟

بر لب جوی نشین و...

 تا حالا لبِ رودخونه نشستی تا به فلسفه حرکت آب فکر کنی؟ اگه این کار رو نکردی حتماً بکن. می‌دونی چرا؟ چون وقتی به آبی که از توش رد می‌شه نگاه کنی، می‌بینی زندگی ما هم مثل همون آب توی رودخونه می‌مونه. آب، سنگهای بزرگی رو که سر راهشه و پیشرفت رو براش مشکل می‌کنه، دور می‌زنه و به راهش ادامه می‌ده تا به هدفش برسه. چه خوب می‌شد اگه ما آدما هم مشکلاتمون رو با تموم قدرت کنار می‌زدیم تا به اهدافی که می‌خوایم برسیم یا از کنار مشکلا‌تی که نمی توانستیم حل کنیم می گذشتیم.

دختر پاییزی 16 ساله‌

ممنون از شاهکار شعری!!! و پیام 30 حرفیت. دمِ نقد جواب پیامت رو بگیر تا بعد: «منم امیدوارم، ولی خواسته سردبیر مهمّه!»

قبرستان، قطعه عشاق‌

 نه می‌خواهم داستان عشق را برایت بخوانم و نه می‌خواهم نام عشاق را ببرم. فقط می‌خواهم نگاهی به قلب زارم بیندازی، آن گاه خواهی خواند قصه واقعی عشق را که جز رنج و درد و دوری چیزی نیست. چشمهایت نامی را خواهد دید که در گورستان عشق، بخش گمنامان دفن شده است. عشق قصه من است و عاشق گمنام، نام من.

فاطمه نمازی 13 ساله از تهران‌

معصومیت عشق‌

من در ناسروده‌هایم رد پای چشمان تو را دیده‌ام و میان تمام این نوشته‌ها، پیکره نگاه تو را طرح زده‌ام. زیر نگاه همه ابرها از باران گفته‌ام و از فصل پُر شکوفه تو، «همیشه‌بهار» چیده‌ام. به سادگی خنده‌هایم نخند؛ اگرچه که من، شاد بودن را پشت همه ستاره‌ها تمرین کرده‌ام. ای آستانه‌ی نیمه روشن ستاره‌ها! به من رسم دلدادگی بیاموز و ناسروده‌ترین سپیده‌دم را از حریم نازک اشکهایت به خاطراتم هدیه کن. پاکی خنده‌ات را از زلالترین اقیانوسها به چشمانم ببخش. از پشت زنبقها طلوع کن تا با نگاهت، با همان حضورهای ناگهانی‌ات، برخیزم و با خورشید همراه شوم.

با توام! با تو که از مقبره‌ی بادها برایم ارکیده می‌آوری. تو که وجودت پُر از شاخسارهای زنبق‌نشین است؛ بیا تا با هم، روی بیدها شکوفه بکاریم. بیا تا با هم، از روی زمین، ستاره بچینیم و میان نیستانها با شاپرکها بازی کنیم. بیا مانند کودکان، عاشق چشم و ابروی هم شویم و معصومیت عشق را بخریم و به خانه‌هایمان ببریم. بیا وجودمان را نفس بکشیم.

دلم برای خنده‌های ناگهانی، تنگ شده. کاش می‌دانستم تو در وسعت نگاهم، به چه چیز خیره می‌مانی!

نرگس، عاشقترین ستاره‌

ترانه‌ای برای تو

 مخمل آبی نگات، انگاری که صورتیه/ راس بگو باورم بشه، که اون نگات مال کیه؟/ تو که می‌دونی عشق من یه عشق کهنه هس، همین/ رو به دل خسته‌ی من، چشماتو باز کن و ببین/ می‌خوام بگم دوستت دارم، بگم تا آروم بگیرم/ دور و برم حرف زیاده، ولی واسه تو می‌میرم/ عروسک قشنگ من، حیف که تو آدم نشدی/ قصه ما به سر اومد اما خاطرخوام نشدی!!

نرجس ارزبین 22 ساله از لاهیجان‌

عُمق‌بین باش، نه عَرض‌بین، اَرزبین جان! می‌گن در الواح به جا مانده از سده‌های میانی عصر یخبندان، یه سنگ‌نبشته از کسی به نام «حیسامیهوخشتره»! به دست اومده که زبانشناسان، همین چند روز پیشا تونسته‌ن از زبان میخی سانسکریت ترجمه‌ش کنن و بفهمن که طرف، پاسخگوی دوره خودش بوده! از قضا یکی هم یه سنگ‌نبشه براش فرستاده بوده که انگار مشکل نامه خودت رو داشته! بیا ترجمه‌ش رو بخون شاید یه فایده‌ای برات داشته باشه؛ ...نوشته: یه مقایسه بفرما اینو با اونیو که خودت نوشته بودی، ببین چی به چی شده، تا بفهمی که چه جوری باید چی رو با چی چیکار کرد بلکه چیش به چی چیکار شه!! (گرفتی چی گفته؟... عیب نداره، خصوصیت پاسخگوها و بروبچه‌های عصر یخبندان، همینه که حرفاشون رو یه جوری به همدیگه چی می‌کردن ، تهِش هم یه متنی از کار در بیاد که چی‌چیش، چی‌چی‌‌کارستون باشه!! (بواقع، فَکِّ خودم هم  کف کرد افتاد زمین!! تو و دیگرون رو دیگه نمی‌دونم!)

دریا صدایم می‌کند

 چقدر از دریا دور شده‌م. دریایی که اون همه دوستش داشتم. کودکیهام با شوق دیدن دریا، شنیدن صدای امواج از دل صدفها، از این سو به اون سوی ساحل دویدن، جمع کردن گوش‌ماهی، پریدن در آغوش دریا و خندیدن زیر بال موجهاش گذشت... من از دریا دور شدم یا اون از من؟ هنوز هم می‌رم دریا، اما نه برای آب‌تنی، نه برای دیدن اون تصویرها و شنیدن اون صداهایی که یه زمانی دیوونه‌ش بودم... پس برای چی می‌رم؟ می‌رم عکس مسافرای ذوق‌زده‌ای رو بگیرم که از یه راه دور به عشق دریا اومدن، عکس بچه‌های کوچولو رو که تو آب جیغ می‌زنن و می‌خندن، بچه‌هایی که از دیدن بی‌خیالی من حیرت‌زده می‌شن. می‌رم که از طلوع و غروبش عکسهای قشنگ بگیرم و بذارم تو آلبوم! تا یه روزی که دوستی آلبومم رو دید، اون عکسهای یادگاری رو برداره و ازم بخواد پشتشون بنویسم: دریا آهنگ داره، عطر داره، طعم داره...

نه، باید بهش بگم: دوست من، اون دریا نیست، فقط یه عکسه. باید با دریا آشتی کنم. همین الان می‌رم به ملاقاتش. خودم می‌رم. فقط خودم، بدون دوربین عکاسی.

مهدیس پورابهری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها