داستانک

جشن 3 نفره

کد خبر: ۱۸۵۵۲۶

برای این روز خیلی نقشه کشیده بود.

هر چی که دروغ بلد بود سر هم کرده بود تا اون 2 نفر رو به اینجا بکشونه شاید که الکی زمین بخوره و گریه کنه تا اون 2 نفر به خاطر گریه اونم که شده بهم نزدیک بشن و با همدیگه صحبت کنن.

پرده رو کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت. بارون تند شده بود و به شیشه می‌خورد. نگاهش به برگ کوچیک افتاد که آروم سر خورد و از روی درخت توی جوی آب افتاد و یواش یواش راه خودشو پیدا کرد.

همون لحظه صدای زنگ در اومد.

نفسش در سینه حبس شد.

مادر به طرف در رفت. شاید اونم از این‌همه تنهایی و اضطراب خسته شده بود.

بارون به نم زیبایی تبدیل شده بود.

در باز شد. با لبخند اون 2 نفر خیالش راحت شد.

جشن 3 نفره آغاز شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها