در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد از ظهر روز 24 اسفندماه سال 1370 بود. مرد جوانی سراسیمه به پاسگاه انتظامی مراجعه و در حالی که تمام بدنش از وحشت و دلهره میلرزید به ماموران گفت: به دادم برسید پدر و مادرم را کشتند.
مرد جوان که خودش را فرامرز معرفی میکرد، افزود: دقایقی پیش وقتی به باغ رفتم، با جسد غرق به خون پدر و مادر پیرم روبهرو شدم که در خون خود در غلطیده بودند. هیچکس در اطراف نبود و همسایههای بغلی باغ هم به شهر رفته بودند. سراسیمه و وحشتزده خودم را به اینجا رساندم.
جواد که به سختی سخن میگفت و مثل ابر بهاری اشک میریخت گفت: تو را به خدا کمکم کنید. بیچاره شدم. بدبخت شدم. ماموران که از اظهارات مرد جوان بهتزده شده بودند، او را به آرامش دعوت کردند و لحظاتی بعد به همراه او براه افتادند.
دقایقی بعد وقتی ماموران وارد باغ نسبتا بزرگی در ضلع شمالی حاشیه بزرگراه تهران کرج شدند، در نزدیکی ساختمان قدیمی داخل باغ با جسد پیرمرد حدود 70 سالهای مواجهه شدند که در خون خود درغلطیده بود. جای زخمهای عمیقی در سینه، گلو و شکم پیرمرد دیده میشد. حوضچهای از خون در اطراف بدن پیرمرد مشاهده میشد. زخمها آنقدر عمیق بودند که گویا جسمی شبیه نیزه به بدن پیرمرد بیچاره وارد شده بود. کاپشن سرمهای، شلوار طوسی رنگ و پیراهن آبیرنگ پیرمرد کاملا خونآلود بودند. جسد پیرمرد به صورت طاقباز روی زمین و در کنار درخت سیبی رها شده بود. در فاصله 10، 12 متری او جسد پیرزن حدودا 60 سالهای دیده میشد که رو به صورت روی زمین افتاده بود. چادر نماز سفیدرنگ پیرزن رنگ خون گرفته بود و روی بدن او هم جای زخمهای عمیق دیده میشد.
همه چیز حکایت از یک جنایت فجیع داشت. جنایتی که توسط قاتل یا قاتلان بیرحم رقم خورده بود. ماموران پاسگاه بلافاصله محل جنایت را تحت کنترل قرار دادند. آنها در تحقیقات اولیه در صحنه جنایت با یک چنگک آهنی خونآلود روبهرو شدند که بررسیهای بعد نشان میداد قاتل بیرحم از همین وسیله برای ارتکاب جنایات خود استفاده کرده است.
ماموران پاسگاه موضوع را به بازپرس ویژه جنایی اطلاع دادند. پس از حضور بازپرس جنایی و انجام تحقیقات مقدماتی اجساد به پزشکی قانونی انتقال داده شد و پرونده جهت انجام تحقیقات بعدی به اداره آگاهی ارجاع و کارآگاهان ویژه جنایی تحقیق و بررسی پیرامون قتل پیرمرد و پیرزن را آغاز کردند.
کارآگاهان در اولین مرحله تحقیقات به بازجویی از خانواده و نزدیکان مقتولین پرداختند.
جواد پسر کوچک مقتولین که گزارش قتل پدر و مادرش را به پاسگاه انتظامی اطلاع داده بود، به کارآگاهان گفت: پدر و مادرم سالهاست که در این باغ زندگی میکنند. آنها 20 سال پیش این باغ را خریداری کردند و در این مدت هم مشغول باغداری بودند و در ساختمان قدیمی باغ در کنار هم خوش بودند.
وی افزود: چون در این اطراف چند باغ بیشتر نیست که اکثر ساکنان آنها هم تهرانی هستند و فقط تابستانها چند روزی به اینجا میآیند، لذا پدر و مادر با افراد زیادی رفت و آمد نداشتند. البته سه تا از باغدارها در منطقه ساکن هستند که گاه گاه سری به پدر و مادرم میزدند.
اقوام و فامیل هم فقط گاه گاه برای دیدن پدر و مادرم میآمدند و من و دو برادر و سه خواهرم در کرج و تهران ساکن هستیم. البته من که محل زندگیام به این جا نزدیک است بیشتر به دیدن آنها میآمدم. آن روز عصر هم (24 اسفند) مقداری شیرینی، شکلات و آجیل برای عید آنها خریده بودم. وقتی جلوی باغ رسیدم در باز بود. فکر کردم کسی آمده و یا پدرم برای خرید بیرون رفته، اما وقتی وارد باغ شدم احساس کردم اتفاقی افتاده، مادرم را صدا کردم جوابی نداد. به طرف ساختمان راه افتادم. چند قدم که رفتم یک لحظه در جا خشکم زد. پدر بیچارهام غرق در خون روی زمین افتاده بود. آنچه را که میدیدم باور نداشتم. فکر میکردم خواب میبینم. تمام بدنم سرد شده بود و ناخودآگاه میلرزیدم. قدرت حرکت نداشتم. واقعا بهتزده بودم. وقتی به خودم آمدم مادرم را صدا زدم و به طرف ساختمان دویدم اما چند قدم که رفتم این بار با جسد مادر بیچارهام روبهرو شدم. آنقدر وحشتناک بود که زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم و تا دقایقی در حال خودم نبودم مصیبت بزرگی بود. به زحمت بلند شدم از باغ زدم بیرون مثل آدمهای دیوانه اینور و آنور میرفتم. کسی نبود، هیچ کسی در آن اطراف دیده نمیشد که به داد من بیچاره برسد. به هر زحمتی بود خودم را به پاسگاه رساندم و ماموران را خبر کردم و بعد هم که ...
وی افزود: نمیدانم کدام بیوجدان و بیرحمی این بلا را سر پدر و مادر بیچارهام که هیچ قدرت دفاعی نداشتند آورده است. آنها آزارشان حتی به یک مورچه هم نمیرسید. آنها یک زندگی ساده داشتند و به همه محبت میکردند.
جواد یادآور شد: آن طور که ما بررسی کردیم مقداری از وسایل منزل و از جمله یک گردنبند طلای مادرم به سرقت رفته است.
او فهرستی از اسامی افرادی که به باغ رفت و آمد داشتند در اختیار کارآگاهان قرار داد و کارآگاهان از یکایک این افراد و همچنین اقوام، آشنایان و همسایگان بازجویی کردند. تا این که یکی از همسایگان در اظهارات خود بیان نمود که چندی پیش یک مرد جوان افغانی سه روزی در باغ کار کرد و بعد یکی دو بار دیگر سری به پیرمرد و پیرزن زد.
همین اظهارات همسایه ظن کارآگاهان را برانگیخت و تحقیق و بررسی پیرامون آن مرد جوان افغانی را آغاز کردند.
اولین گام چهرهنگاری از مرد افغانی بود. کارآگاهان با استفاده از مشخصاتی که مرد همسایه در اختیار آنها قرار داد، چهرهای از مرد افغانی ترسیم کردند و جستجو برای یافتن ردپایی از جوان افغانی را آغاز کردند.
کارآگاهان در یک بررسی همه جانبه ردپای جوان افغانی را که مدتها در آن حوالی کار میکرد را پیدا نمودند و در یک تحقیقات گسترده بالاخره وی را در یک ساختمان نیمهکاره در حالی که با چند تن از رفقایش در آنجا کار میکرد شناسایی و دستگیر کردند.
وهاب جوان 24 ساله افغانی پس از دستگیری منکر هرگونه دخالت در قتل پیرمرد و پیرزن شد و صراحتا اعلام نمود که هرگز در باغ آنها کار نکرده است اما وقتی با همسایگان روبهرو شد، اعتراف نمود که چند روزی در باغ کار کرده اما هیچ نقشی در قتل آنها نداشته است.
با این که کارآگاهان بازجوییهای فنی از وهاب انجام دادند اما او سرسختانه منکر دخالت در قتل زن و شوهر پیر شد.
کارآگاهان که دریافتند براحتی نمیتوانند از وهاب اعتراف بگیرند به تحقیق راجع به او پرداختند و در بازرسی از محل زندگی وی مقداری از اشیا سرقت شده از خانه پیرمرد و پیرزن را کشف کردند و از آنجا بود که وهاب چارهای جز اعتراف ندید و پرده از راز قتل پیرمرد و پیرزن بیچاره کنار زد.
وهاب در قسمتی از اعترافات تکان دهنده خود گفت:
چند روزی در خانه پیرمرد و پیرزن کار کردم. آنها به من خیلی محبت داشتند و حتی جای خواب هم در اختیار من گذاشتند. همان موقع متوجه شدم که سرقت از خانه آنها خیلی راحت است. چرا که هیچ وقت در ساختمان آنها قفل نبود. آن روز صبح بعد از چند روز بیکاری و در حالی که کاملا بیپول بودم نقشه سرقت از خانه آنها را کشیدم.
تصورم این بود که در منزل نیستند چون پیر مرد را دیدم که از باغ بیرون آمد. در یک فرصت مناسب از دیوار باغ بالا رفتم و وارد باغ شدم. وقتی نزدیک ساختمان رسیدم. پیرزن مرا دید و با عصبانیت پرسید این جا چه کار میکنی؟ سراغ آقا مراد را گرفتم. گفت: خانه نیست. بعد هم از من خواست زود باغ را ترک کنم. همانطور که صحبت میکردم به او نزدیک شدم. پیرزن هم دائم تکرار میکرد که زود از باغ بیرون بروم. وقتی نزدیک او رسیدم. خواست داد و فریاد راه بیاندازد که به یکباره نقشه شیطانی به ذهنم هجوم آورد. چنگک را که روی زمین افتاده بود برداشتم و به طرف پیرزن حملهور شدم. بیچاره راضیه خانم تا آمد به خودش بیاید چندین ضربه به بدن او وارد کردم و وقتی او نقش زمین شد، با عجله وارد ساختمان شدم مقداری از وسایل خانه را جمع کردم و موقع برگشتن متوجه گردنبند پیرزن شدم او را هم که خونآلود بود از سینهاش بیرون آوردم میخواستم از باغ خارج شوم که آقا مراد رسید. وقتی مرا دید در جایش میخکوب شد، معطل نکردم و با همان چنگک به او حملهور شدم و با چندین ضربه او را هم از پای درآوردم.
یک لحظه تصمیم گرفتم اجساد آنها را آتش بزنم اما ترسیدم که آتشسوزی راه بیفتد. بعد هم با وسایل سرقتی فرار کردم و مقداری از وسایل را فروختم و مقداری از آنها را نزد رفقایم گذاشتم. با اعترافات وهاب راز قتل پیرمرد و پیرزن بیچاره گشوده شد. و جانی بیرحم روانه زندان شد تا به سزای اعمال ننگین خود برسد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: