مهسا جوادیها: دست و پام میلرزه. نمیتونم روی پاهام وایستم به دیوار تکیه میدم و چشمهام رو میبندم و با خودم زمزمه میکنم: وای دوباره اومد، ولی سعی میکنم به خودم بقبولانم که من میتونم فرار کنم و باید فرار کنم. ولی وقتی چشمهام رو باز میکنم و چهره کریه او جلوی چشمهام ظاهر میشه، ارادم سست میشه، ناخوآگاه میشینم و زانوهام رو بغل میگیرم.
کد خبر: ۱۸۴۰۶۷
دلم میخواد صورتم رو تو دستام پنهان کنم و بزنم زیر گریه. آخه به کی بگم که من از اون میترسم اون یه حیوون، یه وحشی به تمام معناست. دلم میخواد جیغ بکشم، فریاد بزنم. ولی نمیتونم چون نمیدونم که تو اون کله پوکش چی میگذره و چه کار میخواد بکنه. حتی با یک حرکت اون من میمیرم و زنده میشم، چون هیچ وسیلهای برای دفاع از خودم ندارم. بیشتر، از اون چشمهای از حدقه بیرونزدهاش میترسم. دلم میخواست اگر قدرتش رو داشتم چشمهاشو از کاسه درمیآوردم، به نظر من از این موجود کثیفتر، تو دنیا وجود نداره.
صد رحمت به سوسک؛ یک دمپایی که بزنی تو کلهاش 40 تیکه میشه، ولی آخه من چطور داد بزنم: مارمولک، مارمولک، کمکم کنید.