در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سلام. میدانم سرتان خیلی شلوغ است. میدانم هر روز یک عالم نامه دستتان میرسد که همهشان هم انتظار دارند، جوابشان را بدهید، ولی از قدیم گفتهاند آرزو بر جوانان عیب نیست. پس بگذارید آرزو کنم من هم یکی از هزاران کسی باشم که تا به حال برای نسل سوم و بخصوص برای صفحه شما نامه نوشتهاند و جوابی هم گرفتهاند.
اسم من پریا است. 23 ساله هستم و در یک شهر دور زندگی میکنم. میخواهم کمی برایتان درددل کنم. شاید سبک شوم. من در یک خانواده 6 نفری زندگی میکنم. خانوادهای که 3 فرزند پسر دارد و یک فرزند دختر که من باشم. لابد میتوانید حدس بزنید که من کوچکترین دختر خانواده هستم و لابد باز میگویید؛ اوه اوه حسابی یکی یک دانه و عزیز دردانه است. به هر کس که میگویم بیاختیار میخندد و میگوید؛ پس تو دیگه هیچ غمی نباید داشته باشی، چون همه توی خانه گوش به فرمان تو هستند ولی این طور نیست. روزی نیست که آرزو نکنم کاش اصلا به دنیا نمیآمدم، یا لااقل این شرایط را نداشتم.
واقعیت این است که برادرهای من جان به لبم کردهاند. پدر من پیر است و اختیار خانه ما دست برادرهاست. مادرم هم دخالت چندانی در روند زندگی نمیکند و متاسفانه گاهی اوقات این خانمهای برادرهایم هستند که به جای مادرم برای من تصمیم میگیرند. من اگر تنها بودم میتوانستم به خوبی و خوشی با پدر و مادرم زندگی کنم، چون با آنها هیچ مشکلی ندارم. تنها مشکلم با آنها این است که چرا اجازه میدهند برادرها و زنهایشان در زندگی من دخالت کنند و برای من و به جای من تصمیم بگیرند؟ هر وقت هم که این سوال را از مادرم میپرسم، او همین حرفهای همیشه تکراری را دوباره تکرار میکند این که آنها برادران تو هستند و بدت را نمیخواهند. ولی من جز بدی از آنها چیز دیگری ندیدم. الان چند سال است که من دانشگاه آزاد قبول میشوم. پدرم هم استطاعت مالی دارد که مرا بفرستد دانشگاه آزاد. ولی فکرش را بکنید چون زنهای 2 برادرم که ازدواج کردهاند، دانشگاه نرفتهاند و هر کاری کردند کنکور قبول نشدهاند، حالا من باید تاوان پس بدهم. آنها برادرانم را پر میکنند تا اجازه ندهند من به دانشگاه بروم. هر بار که حرف میشود، میگویند: «آدم اگه دانشگاه سراسری قبول شد میره اگه نشد دیگه ولش میکنه. آخه دانشگاه آزاد هم جاست؟» میترسند که یک وقت برادرهایم مجبور شوند خرج دانشگاه مرا بدهند، در حالی که اگر پدرم نتواند از پس مخارج دانشگاه آزاد بر بیاید، من حاضرم خودم شبانهروز کار کنم تا خرج دانشگاهم را بدهم.
2 سال پیش پسر همسایهمان که فوقلیسانس عمران میخواند و تازه سربازیاش را هم تمام کرده بود و سرکار میرفت به خواستگاری من آمد. من و او سالها بود که همدیگر را میشناختیم و همیشه ته قلبمان نسبت به هم احساسی را حس میکردیم. ولی همین خانمهای برادرهایم آنقدر بد او و خانوادهاش را گفتند که آخر سر باعث شدند خانواده من جواب رد بدهد. چرا؟ چون دوست ندارند روزی برسد که من بهقول خودشان از آنها بالاتر باشم.
نمیدانید برای کسب رضایتشان چقدر جنگیدم. ولی برادرهایم به محض این که فهمیدند من به این ازدواج راضیام، بدتر کردند. مدام بهانه تراشیدند.
البته علی پسر همسایهمان تمام بهانههای آنها را از بین برد. مثلا گفتند خانه ندارد که علی رفت و به تنهایی یک خانه گرفت. بعد گفتند ماشین ندارد که مجبور شد قسطی یک ماشین بخرد تا بهانه برادرهایم را ببرد. (همه اینها را خواهر علی برایم تعریف میکرد) بعد گفتند، تحصیلات ما به هم نمیخورد. علی هم گفت که برایش مهم نیست و میداند که بعد از ازدواج من به راحتی در دانشگاه قبول میشوم و درس میخوانم، ولی هیچ کدام اینها اثر نداشت.
اگرچه تا به امروز علی به پای من نشسته ولی من مدام از روزی میترسم که او خسته شود و مرا رها کند. با توجه به این که خانوادهاش هم مدام به او فشار میآورند که مرا بیخیال شود و دختر دیگری را برای ازدواج انتخاب کند. به خاطر همین حالم خیلی بد است. افسردگی گرفتهام و مدام قرص میخورم. خواستگارهای دیگر هم داشتهام، ولی من فقط میخواهم با علی ازدواج کنم، چون او تمام آرزوهای مرا میتواند برآورده کند.
او اجازه میدهد من درس بخوانم و سر کار بروم، ولی اینها نمیگذارند.
شما بگویید تکلیف من با این آدمها چیست؟ چکارشان بکنم؟ چطور راضیشان بکنم تا دست از این لج و لجبازی بردارند و بگذارند زندگی کنم؟ بعضی وقتها دلم میخواهد بروم و به علی بگویم خسته نشود. به او بگویم که باز هم تلاش کند و بجنگد. ولی خجالت میکشم. ما تا به حال به خودمان اجازه ندادهایم که خارج از عرف و چارچوب خانوادگی با هم ملاقات داشته باشیم یا حتی به هم تلفن کنیم. ولی نمیدانید این خانمهای برادرهایم چه تهمتهایی به من زدهاند و چه افتراهایی به ما بستهاند. شما بگویید اگر علی هم خسته شود و مرا رها کند من دیگر به چه امیدی زندگی کنم؟ حتی از فکرش هم دیوانه میشوم.
چند شب پیش رفتم و با برادر بزرگم حرف زدم. به او گفتم اگر واقعا خیر و صلاح مرا میخواهد، اجازه دهد خودم برای زندگیام تصمیم بگیرم. اما او مثل همیشه گفت من بچهام و نمیتوانم تصمیم درستی بگیرم. من نمیفهمم چه کسی بیشتر از خود من دلش برای زندگیام میسوزد؟ همه امیدم به مادرم است. طی این مدت خیلی با او حرف زدهام و به سختی توانستهام مجابش کنم که علی بهترین کسی است که میتوانم با او ازدواج کنم. درد اینجاست که پدر و مادرم هم هر دو به این ازدواج راضی هستند چون هم خود علی و هم خانوادهاش را به خوبی میشناسند، ولی راستش را بخواهید، هیچ فایدهای ندارد. چون پدرم به خاطر برادرهایم حرفی نمیزند. هر چقدر هم که من و مادرم اصرار میکنیم، میگوید: «اختیاردار تو آنها هستند.» خواهش میکنم لااقل شما یک راهی جلوی پای من بگذارید وگرنه کارم به جنون میکشد. ببخشید که ناراحتتان کردم منتظر پاسخهای شما هستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: