آی قصه، قصه

شیطونک شکمو

کد خبر: ۱۸۳۸۸۳

پرید روی شاخه درخت سیب و شروع کرد به گاز زدن سیب‌ها. خلاصه به هرچی میوه توی باغ بود،‌ حمله کرد و اونارو خورد؛ غافل از این که همه این چیزارو با هم خوردن دل درد براش آورده بود و خودش نمی‌فهمید.وقتی زیر درخت توت دراز کشید و همه اونارو خورد، قرمز قرمز شده بود و دیگه جایی رو نمی‌دید.

از دل درد نمی‌دونست چه کار کنه. اونقدر خورده بود که نمی‌تونست حتی یه قدم راه بره.

همه فامیل توی باغ بودن و هیچ کدومشون مثل شیطونک میوه نخورده بودن و دور اون جمع شده بودن.وقتی اونو بلند کردن و بردن توی اتاق، شیطونک  داشت منفجر می‌شد و گریه امونشو بریده بود.از پرخوری چی به روز خودش آورده بود.

همه اون میوه‌ها حالا داشتن دور سرش می‌چرخیدن و بهش می‌خندیدن.

وقتی دکتر از بالای سرش بلند شد و بوسش کرد، حالش بهتر شده بود.

شیطونک حالا می‌دونست که باید دونه‌دونه میوه بخوره و هی همه چیزو قاطی‌پاطی نخوره.

شیطونک شکمو حالا آروم شده بود و به اندازه می‌خورد و توی باغ پر از میوه آروم قدم می‌زد و لذت می‌برد.شیطونک درس خوبی گرفته بود؛ درس کم خوردن و لذت بردن از نعمت‌های خدای مهربون.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها