
چند شب پیش خواب دید دارد با همسرش صحبت میکند، هیجانزده از خواب پرید. صدای دکتر هنوز در گوشش بود «ما هیچ اشکالی در تارهای صوتی همسرتان پیدا نکردهایم.» ترس بود که او را برای همیشه خاموش کرده بود. هر بار که عطا صدای زنگ را میشنید آرزو میکرد معجزه شود تا روزی صدای همسرش را بشنود و این زنگ لعنتی را برای همیشه از خود دور کند. با خود گفت: «راه نرفتنش یه درده و این که مو نتونم با او درد دل کنم یه درد دیگه » فکر کرد اگر امیدواری نبود نمیتوانست بماند. با خود گفت: «اقلا امرو کسی هس دو کلمه با مو حرف بزنه.» کت و شلوار سرمهای رنگش را از داخل کمد بیرون آورد؛ جلوی آینه قدی ایستاد. کت را با چوبرختش جلوی خود گرفت «همی خوبه هنوز به مو میاد.» از زمانی که به این شهر کوچک نقل مکان کرده بودند آن را نپوشیده بود. چوب لباسی را روی تخت پرت کرد. پیراهن آبی خود را از لابهلای چوب رختهای کمد بیرون کشید.
صدای شلپ شلپ آب را شنید همسرش داشت با آب بازی میکرد و این سابقه نداشت. گوشش را تیز کرد صدای زنگ نمیآمد. با خود گفت: «معلومه ئی دفعه خوشحاله.» چوب رختها را روی پاتختی گذاشت؛ باید برای شهین هم لباس برمیداشت، چوب رختها را یکییکی وارسی کرد. «سی چی وسواس دارم!» چادر گلداری از بقچه سفیدرنگ بیرون کشید. آن را باز کرد چادری با گلهای زرد کهربایی. آن را خوب به خاطر میآورد. شبی که شهین آن را سر کرده بود. چه غوغایی بود، جنگ بود و عطر باروت و عشق، آنها نهال عشقشان را در خاک شلمچه نشاندند. تنها نشانی که شهین از عروس بودن داشت همین چادر بود. تمام مراسم عروسی فقط چند دقیقه طول کشید. سیل زخمیها به آنها فرصت سر خاراندن نمیداد. نه تنها این دو، بلکه تمام دکترها و پرستارها وقت سر خاراندن نداشتند.
با خود گفت: «باس اتو کنم» باید جای تای چادر را اتو میزد «فورا اتو را به برق زد و درجه آن را چرخاند.» امرو شادی به خونمون ورگشته. بعد از سالها مهمان داشتند در دل گفت: « ئی خوبه» و با صدای بلند و بمش خواند «ئی خوبه، ئی خوبه...».
شب قبل خانمی به او تلفن زد. یک زن از جنس شهین با صدای ظریف و عمیقش از آنور سیم گفت: میخواهم با همسر قهرمان شما صحبتی داشته باشم. عطا باورش نمیشد بالاخره در این شهر کوچک هم کسی آنها را پیدا کرده بود. با خود فکر کرد حالا پس از سالها کسی میآید، آن هم یک زن. نه یک زن خبرنگار، یک زن نویسنده میخواهد از زندگی شهین بنویسد و جایزه بگیرد. «چرا یه زن؟» عطا اعتقاد داشت باید مردی میآمد تا به دیگران بگوید جانبازان فقط مردان نیستند. فکر کرد شاید مردان قهرمان باشند اما همیشه... نمیخواست فکر کند هر چه بود رضایتبخش بود فضای خانه عوض شده بود.
چادر را روی میز اتو پهن کرد. به زن نویسنده فکر کرد خیلی دلش میخواست بداند چه شکلی است با خود گفت: ئی زن چه شکلیه؟
صدای زنگ فضای خانه را پر کرد. عطا در حمام را باز کرد، بخار آب و بوی صابون به صورتش خورد. لازم نبود چیزی بگوید. شهین تکه صابون کوچکی را به او نشان میداد. آرام در حمام را بست انگار بخار را به سمت حمام هول میداد. کابینت مخصوص لوازم بهداشتی را باز کرد. کابینت پر بود از پوشک ، کلینکس ، صابون و... فکر کرد سالهاست این را مانند یک نوزاد تر و خشک میکند، اما او حتی قادر به تشکر نیست. هر وقت چشمهایش را میبندد و روی لبهای قیطانیاش لبخند نقش میبندد عطا میفهمد که شهین راضی است؛ همین او را کفایت میکند.
سوتزنان صندلی چرخدار را هول داد و کنار در حمام گذاشت. «کاش دوربین داشته باشه.» اما میدانست که نویسندهها جز یک قلم و کاغذ چیزی ندارند. نویسنده گفته بود تنها نیست، فکر کرد مهم نیست دوربین داشته باشند یا نه مهم این بود که بعد از سالها کسی میآمد برای دیدن و ارج گذاشتن بهش.
شب قبل که گوشی را گذاشت، شهین با چشمانش از او پرسید «موضوع چیه؟» عطا نفس عمیقی کشید و در مقابل او نشست. دستهایش را گرفت؛ «زنی میآید». شهین با گوشهای تیز و ذائقه حساسش از ته دل خندید. عطا توانست بعد از سالها رضایت واقعی را در چشمان او ببیند.
عطا با خود گفت «آمدن ئی زن چقدر مبارکه.» سالها بود که از اقوام دوری کرده بود تا شهین را از نگاههای حقارتبار آنها نجات دهد. محمد خود خواسته بود در سالهای خاکستری شهین را تنها نگذارد. طبابت را کنار گذاشته بود و کار تحقیق را در خانه میکرد و اما گناه شهین این بود که کسی تاب تحمل حماقتهای کوچک و بزرگ مردش را نداشت و همه را از چشم او میدیدند. از جنوبیترین شهر به شمالیترین شهر نقل مکان کردند تا در آرامش زندگی کنند. صدای خواهرش را به خاطر آورد «مو نمیخوام موعظه کنم ئی جوری نمیشه زندگی کرد.
شاید فکر کنی سی چی جوش میخورم. شهین اون گنجشک زخمی نیست که میآوردی خونه و درمانش میکردی بعد هم... دور درخت کنار میچرخید هر از گاهی یک میوه کنار میکند و در دهانش میانداخت» فکر کردی پهلوونی نه بابا او وخ که بچهها میگفتند عطا ئیجوریه ئو جوریه گذشت، ئی دفعه توفیر داره نمیگم ولش کن اما یک عمر باید تومن تومن خرج کنی... «اصن مو میرم. از اینجا میرم جایی که اثری ازم نباشه.»
دلت سی نخلا نمیگیره.
نه.
خو این زنه جادوت کرده.
عطا گنجشک نیمهجان را در دستان کوچکش گرفته بود. بچهها دورهاش کرده بودند «میخوای ببری خونتون؟» «په چی؟...» نبض گنجشک تندتند میزد. «مو هزار راه بلدم.» «خو مگه یادت رفته عطا پهلوونه.» عطا گنجشک را نوازش میکرد. «کی ئی جوریت کرده باباشه در میآرم.»
کشوی لوازم بهداشتی را بست و، شعری را زیر لب زمزمه کرد.
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند
این همه منصب از آن شوخ پریوش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد
نقل شعر شکرین و می بیغش دارم
با خود گفت «شاید ئی بیت را سی آن خانم بخوونم.» صابون سبزرنگی را از لای در حمام داخل برد. بخار آب با بوی داغ اتو درهم پیچید. به طرف میز اتو دوید «ئی دفعه داشتم همه جا رو آتش میزدم.» درجه را چرخاند. دستش را به دهان برد و به اتو نزدیک کرد صدای جیز شنید، اتو را به روی تای چادر کشید. با دست دیگر به صورتش مس کشید. ریشهایش جوانه زده بود. اتو را خاموش کرد و لوازم اصلاح را برداشت جلو آینه دستشویی ایستاد. صدای خرت خرت تیغ را روی صورتش میشنید. به آینه خیره شد، موهای سفید از لابهلای موهای سیاه خودنمایی میکرد. به تصویر خودش در آینه گفت «سی چی ئی جوری نیگا میکنی؟ قهرمان» نمیدانست راهی را که ادامه میدهد به کجا ختم میشود «باس رفت. قهرمانها ئی جوری جا نمیزنن.» حرکت تیغ تند شد. آنقدر که جایی برای فکر کردن نمیگذاشت. صورتش خراش برداشت، قطرهای خون در دستشویی چکید. صدای مادرش در گوشش بود. «سی چی دواقرمز میخای؟» «سی ئی فلکزده.» بال گنجشک را بلند کرد و قسمتی که پر نداشت نشان مادرش داشت ننه یه حرامزاده بش تیر زده.» صدای زنگ را شنید، تیغ را داخل دستشویی رها کرد. سالها بود که به جای صدای شهین، صدای زنگ را میشنید. سالها بود که او گفته بود و زن شنیده بود. اگر با هم حرف میزدند هر دو سبک میشدند. عطا فکر کرد نکند به بیراهه رفته باشد. اگر به جای شهین خودش به این روز افتاده بود که چندان از ذهن دور نبود شهین چه میکرد؟ آن دو با عشق کمک به مردم به جبهه رفتند. آنقدر دستخوش احساسات انساندوستانه بودند که هیچ کدام به معلولیت فکر نمیکردند. دکتر و پرستاری که در جنگ عاشق هم شدند و همانجا ازدواج کردند و با خواست خود در جبهه ماندند. شهین گفته بود «ازدواج در جنگ مثل خانه ساختن بر روی آب است.» اما عطا میخواست خانه بسازد حتی بر روی آب، چراکه در خودش میدید از پساش برمیآید.
عطا زمانی را به یاد آورد که شهین زخمی شده بود. شب قشنگی بود، ستارهها روی مخمل آسمان به ماه چشمک میزدند، هلال ماه کامل بود و خودنمایی میکرد. تیم پزشکی داخل چادرهای موقت مشغول مداوای زخمیها بود. چیزی به عید نمانده بود، نسیم عیدانه بود و بوی باروت و خون، همه منتظر حلول سال نو بودند تا دعا کنند. به یک باره ابر شد، نم باران شروع شد، باران بوی باروت و خون را شسته بود که صدای مهیبی شنیدند. صدای زنگ عطا را به خود آورد. شهین بارها زنگ زده بود، اما او نشنیده بود. فورا در حمام را باز کرد «میبخشی، حواسم پرت شد.» شهین لبخند زد و پلکها را بست. طنابی را که از سقف آویزان بود گرفت تا بلند شود. محمد دانست که شهین آماده دوش گرفتن است. در دل گفت «خدا را شکر دستهاش ئیقد قوی شده خودشه نگه داره.» صندلی چرخدار را به طرف وان هل داد و حوله را از روی قلاب برداشت. حوله را نزدیک برد. حوله را تنش کرد و خیلی آرام او را روی صندلی نشاند؛ صندلی را هول داد. دور و برش را نگاه کرد همه چیز مرتب بود. «باید عجله کنیم چیزی به 4 نمونده.» لباس شهین را آورد و کمکش کرد تا بپوشد. صندلی را به طرف آینه قدی هول داد. کت و شلوارش را پوشید. چادر گلدار را روی سر شهین انداخت و خودش کنارش ایستاد. تصویر آن دو در آینه قدی، شب عروسیشان را به خاطر میآورد. ساعت طلایی بالای آینه ساعت 4 را نشان میداد که زنگ خانه به صدا درآمد؛ صدای زنانهای در آینه گفت «آمدند».
فریده تاجیک
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
بهتاش فریبا در گفتوگو با «جامجم آنلاین»:
رئیس جمعیت هلالاحمر در گفتوگو با «جامجم» تشریح کرد