«به طرف» گوش بده... «بیطرف» قضاوت کن.«سکوت»... «سکوی» اندیشه.شنیدن احتیاج به «تحمل» دارد... گفتن احتیاج به «تامل».زبان «شیوا»... گوش را «شنوا» میکند.چون خود را به «خواب زده»... «چشم ندارد» واقعیت را ببیند!گاهی باید، «حرف را خورد»... تا «تو دهنی نخورد»!«زبان بدون استخوان»، ابزاری است برای «نرم زبانی».آمدهایم که «بازنده نباشیم»... یا «برنده باشیم»؟«مهربانی» را... «مهمان» باشیم.با «گره زدن» سبزه، «گره ای باز» نشد!پس از سپری شدن سال، فقط «تقویم کهنه» را «دور میاندازیم»!؟اگر همین باشیم که هستیم «سرنوشت»، «رونوشت» گذشته است!روز و شب، «میرسند» و میروند... ما چه وقت «میرسیم»؟وظیفه خود را «تعریف» کن، قبل از این که «تحقیر» شوی.«سرگرانیاش» به خاطر این است که، خود را یک «سروگردن»بالاتر میدانست!قبل از آن که «زیر سوال بروی»... «سوال کن».«سخنسنجی» را، از «سکوت» آموختم.چون «گوش میکند»... پس «گوشی دستش» است.«کم گویی»... «کمرویی» نیست!گاهی «سکوت»... «شنیدنیتر» است.پیش از گفتن «تامل کن»... تا «تحمل شوی».چون «تشنه شنیدن» است... «حرف خود» را میخورد.«دهان»... «زندان زبان» است !چون «رفتار تندی» داشت... دیگران را، «زیر میگرفت»! چون هر چه «دلش خواست» گفت... هر چه «دلش نخواست» شنید!«زبان خاموش»... نمیتواند «آتش روشن» کند!قرار نیست، همه «مثل هم باشیم»... پس از مرگ است که «اسکلتها یک شکلند»!«بینی زیبا» را میپسندی... یا «زیبابینی» را؟!به دنیای «بنبست»... نباید «دل بست».به اطلاع «زبانت» برسان... که به «زیانت» حرکت نکند.چون «امیدوار» بود... مسیرش «هموار بود».ارتقاء به «قد و قامت» نیست... به «قدر و قیمت» است.«یاس از گذشته» و «ترس از آینده»... مرا به بنبست رساند.همین که «تصمیم» میگیرم... «تسلیم» می شوم.زندگی بیشتر از این که «غمانگیز» باشد... «خندهدار» است!بزرگان را پس از مرگ... به جای «خاک» به «خاطر» میسپارند.تا با مشکلات «روبهرو نشد»... «رو به راه نشد».با «استفاده از تجربیات»... «خاطرات زخمی» را مداوا کن!«خاموش» باش... تا در «روشنایی» تصمیم بگیری.با «دست دادن» به دیگران، چیزی را از «دست نمیدهی».