در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وکیل جوردن دست به کار میشود. ابتدا با همسایه مقتوله، ملاقات میکند. خانم استوارت در انتهای گفتگو کارتی که شماره تلفنش را رویش نوشته به او میدهد و او را به شام دعوت میکند. جوردن سپس به بانک میرود و با هاری وارتون، معاون بانک، درباره چک برگشتی خانم مالر صحبت میکند. سر صندوقدار، مارتین شولمن، پرونده خانم مالر را میآورد و جوردن متوجه میشود که شخصی با امضای جعلی از حساب خانم مالر، پول برداشت میکرده است بقیه داستان را در این شماره میخوانیم:
وقتی به هاری وارتون معاون بانک گفتم: حتما میدانید که باید پول ربوده شده را به حساب خانم مالر برگردانید. چون آن پول در نهایت به موکلم تعلق دارد.
البته اگر ثابت کنید که او بیگناه است.
حق با او بود. قانون این را میگفت.
کل ماجرا به نظرم اشکال داشت. وقتی به دفترم رفتم مدتی در اینباره فکر کردم. حالا میدانستم که کسی نیاز داشته که صدای خانم مالر را خاموش کند. باید اطلاعاتی را درباره چند نفر به دست میآوردم. آسانتر از همه این بود که این اطلاعات را از کاترین استوارت به دست آورم. او مرا قبلا برای شام دعوت کرده بود، کارتی را که به من داده بود و رویش شماره تلفنش را نوشته بود از جیبم بیرون آوردم.
وقتی کارت را نگاه کردم چشمم هر لحظه درشتتر شد. به حرف ام. در کلمه «مورای هیل» خیره شدم. به کمانی که به این حرف داده بود. از نظر شیوه نوشتن کاملا با حرفام. در کلمه مالر که روی رسیدهای پرونده خانم مالر در بانک آمده بود همخوانی داشت. همچنین با امضای روی کارت که در بانک دیده بودم.
به کاترین استوارت تلفن نکردم. به جای آن به فریتس مکبث، کارآگاه خصوصی، تلفن کردم.
گفت: پس شما میخواهید خانم کاترین استوارت 24 ساعته تحت نظر باشد. از کی کارمان را شروع کنیم؟
از همین الان.
تا کی؟
تا زمانی که خودم بگویم.
مشخصات را به او دادم و گوشی را گذاشتم. حدود یک ساعت بعد بود که زنگ تلفن منزلم به صدا درآمد. یکی از افراد مکبث به من گزارش داد که کاترین استوارت آپارتمانش را ساعت 42/9 شب ترک کرده تا در کافهای در حوالی خانهاش مردی را ملاقات کند. آدرس کافه را از او گرفتم، فورا سوار تاکسی شدم تا خودم را به آنجا برسانم.
مامور فریتس مکبث را شناختم. او به تیر چراغ برق تکیه داده بود و به محض این که مرا دید گفت: هنوز توی کافه است. سرم را پایین آوردم، کلاهم را روی سرم کشیدم و به طرف کافه رفتم. نوشیدنی سفارش دادم و سرمیزی نشستم. کاترین استوارت چند میز دورتر از من همراه مردی نشسته بود. در نهایت تعجب متوجه شدم که آن مرد مارتین شولمن، سرصندوقدار بانک است. آنها با حرارت خاصی مشغول گفتگو بودند. هیجانزده به نظر میرسیدند.
انگار با هم دعوا میکردند. مارتین شولمن عصبی شده بود و کاترین استوارت قیافهای عبوس به خود گرفته بود.
اینجا جای مناسبی برای مواجهه با آنها نبود. طوری که کسی متوجه نشود یواشکی از کافه بیرون آمدم. به مرد مراقبی که بیرون ایستاده بود گفتم همانجا بماند و چشم از آنها برندارد.
به سراغ ستوان نولا که در خانهاش بود رفتم. همه چیز را به او گفتم. بعد افزودم: کارمند بیدست و پایی مثل مارتین شولمن طعمه راحتی برای آدمی مثل کاترین استوارت است. این زن به راحتی توانسته او را همدست خودش بکند. به گمان من وقتی آگنس مالر به بانک تلفن کرد یکی از آن دو بسیار نگران شد. آنها از دعوایی که میان آلبرت آزبورن و عمهاش درگرفت استفاده کردند تا همه سوءظنها را به سمت آلبرت سوق دهند. خانم استوارت ماجرای دعوای آن دو را داوطلبانه و خیلی زود به پلیس گزارش داد.
ستوان کارتی را که کاترین استوارت شماره تلفنش را برایم نوشته بود برداشت و نگاه دقیقی به آن انداخت. بعد از من پرسید: شما مطمئن هستید که این دستخط همان دستخطی است که روی امضای جعلی مشاهده کردهاید؟
شکی ندارم.
یعنی شما میگویید که مارتین شولمن کارت امضای خالی تهیه کرده و کاترین استوارت آن را پر کرده و کارمند احمق آن را جای کارت اصلی در پرونده خانم مالر قرار داده است؟
بله.
ستوان نولا گفت: این کاترین استوارت چکها یا دفترچه حساب پسانداز مقتوله را از کجا به دست آورده؟
گفتم: او و مقتوله مرتب با هم رفت و آمد داشتند. هنگامی که خانم مالر در آشپزخانه یا حمام بوده کاترین استوارت این امکان را داشته که خیلی راحت آنها را بردارد.
آیا در این صورت خانم مالر متوجه فقدان آنها نمیشده؟
در شرایطی عادی چرا. اما کاترین استوارت مطمئنا منتظر مانده تا عمه آگنس به یک سفر دریایی طولانی برود.
ستوان نولا با هیجان گفت: این کاترین استوارت با دادن دستخط خودش به شما عجب بیاحتیاطی مرتکب شد.
ستوان، من که نگفتم کار این زن بدون ایراد است. شاید این زن میخواست با دعوت کردن من اطلاعاتی را از زیر زبانم بیرون بکشد. یا در صورتی که به کشف حقیقت نزدیک شوم مرا تحتتاثیر قرار دهد.
نولا برخاست و گفت: به نظر میرسد که این کارمند بانک، شولمن، ضعیفترین حلقه این زنجیر باشد. باید از او اعتراف بگیریم. اگر او حرف بزند مشکل چندانی با آن زن نخواهیم داشت. بعد به دفترچه تلفن اشاره کرد و گفت: آدرسش را پیدا کنید.
سوار ماشین گشت پلیس شدیم و بسوی خانه شولمن حرکت کردیم. آپارتمان او در طبقه پنجم قرار داشت. حدس زدم که با او مشکلی نخواهیم داشت. او به زیرکی کاترین استوارت نبود. وقتی به طبقه پنجم رسیدیم دیدیم که در آپارتمانش کمی باز است. او یا آدم بسیار بیاحتیاطی بود و یا این که منتظر کسی بود.
اما مارتین شولمن اصلا خبر نداشت که در آپارتمانش باز است، چرا که یک سوراخ کوچک در شقیقه سمت چپش اجازه نمیداد که وی از این مساله یا هر مساله دیگری با خبر باشد. ستوان نولا کمی خم شد و جسد او را لمس کرد. گفت: هنوز گرم است. لعنت بر این شانس. ما فقط چند دقیقه دیر آمدیم.
او از تلفن منزل مقتول استفاده کرد و خبر را به مرکز گزارش داد. بعد به من گفت: مساله کاملا روشن است. یک همدست مرده نه سهم میخواهد و نه میتواند شریکش را لو بدهد. فکر میکنم بعد از این باید به فکر آن زن باشیم.
گفتم: اجازه بدهید من هم باید با کسی تماس بگیرم. و از همانجا به مکبث تلفن کردم. به او گفتم: فریتس، فورا با مامورت تماس بگیر و از او بخواه که دقیق و فوری گزارش بدهد که خانم استوارت در ساعات گذشته چه کار کرده است. با همین شماره تلفن با من تماس بگیر . خیلی فوری. بعد از حدود 3 دقیقه فریتس مکبث تلفن زد و گفت: قربان، این خانم و آن مرد همراهش پانزده دقیقه بعد از رفتن شما کافه را ترک کردند. زن به خانه خودش رفت و مرد در مسیر مخالف او تاکسی گرفت و از آنجا رفت. خانم استوارت از آن زمان از آپارتمانش بیرون نیامده است.
پرسیدم: آیا ساختمانش خروجی دیگری ندارد.
چرا، یک در پشتی دارد که مخصوص اسبابکشی است. اما این در نیز تحت نظر ماست. اطلاعاتم را به ستوان نولا دادم. به او گفتم: این با تئوری شما جور درنمیآید. وقتی کاترین استوارت از شولمن جدا شد او هنوز زنده بود.
پس فعلا این خانم را رها میکنیم. کجا میتوانم اطلاعاتی درباره گذشته مارتین شولمن به دست بیاورم؟
از آقای هری وارتون، رئیس شولمن در بانک «گوتهام تراست».
وارتون را با ستوان نولا آشنا کردم و اطلاعاتی را که درباره سر صندوقدار بانک داشتم به وارتون دادم.
از تعجب دهانش باز ماند. با ناباوری گفت: یعنی شولمن جعل و اختلاس کرده؟ و به قتل رسیده؟
نولا پرسید: آیا این مرد بستگانی هم دارد؟
وارتون سرش را تکان داد و گفت: گمان نمیکنم.
فورا شماره مورانی هیل را گرفتم. وقتی صدای کاترین استوارت را شنیدم، به حالت نجوا و با صدای تغییر یافته گفتم: کاترین؟ هاری هستم. وقتی برای توضیح دادن ندارم. خودت را پنهان کن. خیلی سریع.
صدای کاترین که مملو از ترس بود از پشت خط آمد: چی شده، هاری؟ چه اتفاقی افتاده. گوشی تلفن را گذاشتم.
رنگ چهره هری وارتون مثل گچ سفید شده بود. گفتم: این همان چیزی بود که نیاز به تاییدش را داشتم، همین یک دقیقه پیش به فکرم خطور کرد. آقای هری وارتون میخواستید بدانید که ما چطور همدست شولمن را شناسایی کردهایم که سوال کردید آیا «این زن» شولمن را به قتل رسانده. در حالی که ما اصلا به شما نگفته بودیم که همدست او یک زن بوده است.
هری آب دهانش را قورت داد و گفت: سوالم کاملا طبیعی بود. چون کسی که پولها را از حساب برداشت کرده یک زن بوده است.
بله، اما شما از زن به عنوان همدست نام بردید و این چشمهایم را باز کرد. بعد بیاد جوابتان در بانک افتادم. شما در بانک طوری با من حرف زده بودید انگار از برگشت خوردن چک آگنس مالر هیچ اطلاعی ندارید. این خیلی غیر محتمل است، شما خودتان مسوول حساب پس انداز او بودید. به او مشاوره میدادید. حتی در خانه به ملاقات او میرفتید تا درباره سرمایهگذاریهایش با او گفتگو کنید. همانجا بود که با کاترین استوارت آشنا شدید. مقاومت در مقابل او بسیار مشکل است. بدون شک رابطه شما با او هزینه سنگینی برایتان داشته است.
هاری وارتون مستاصل دنبال کلمه میگشت: شما اشتباه میکنید. اشتباه وحشتناکی میکنید.
فکر نمیکنم، هاری، خانم مالر به شما گفته بود که میآید بانک و همه چیز را روشن میکند. اگر او میآمد همه چیز کنترل و دستتان رو میشد. حداقلش این بود که شغلتان را از دست میدادید. باید پیرزن را از سر راه بر میداشتید. بنابراین به خانهاش رفتید کوزه قدیمی را برداشتید و به سرش کوبیدید. اما هری، قتل راهحل نیست.
برعکس مشکلات دیگری را ببار میآورد و یکی از این مشکلات مارتین شولمن بود.
او آدم فضولی بود. شاید از رابطه شما و کاترین استوارت بویی برده بود. احتمالا کاترین چند بار به بانک آمده بود و برای این که بهانهای برای آمدنش به آنجا داشته باشد حسابی در آنجا باز کرده بود. به همین دلیل شولمن نام او را میدانست.
بعد از این که شولمن امضاهای جعلی را دید فهمید که کار کاترین استوارت است. حال دیگر بهانه لازم را برای ارتباط با او به دست آورده بود. اما هنوز آن زن را نشناخته بود. بعد نوبت شولمن بود که از سر راه برداشته شود. بعد از این که کاترین با او در کافه ملاقات کرد به شما تلفن زد. وارتون رو به ستوان نولا گفت: دروغ محض است. اما کلامش قانعکننده نبود.
ادامه دادم: شما بودید که به شولمن شلیک کردید، احتمالا اسلحه را با خودتان به اینجا آوردید، چون حرفهای نیستید. ماموران بزودی همه جا را میگردند، آن وقت دیگر راه گریزی ندارید.
هری وارتون در صندلیاش فرو رفت و سرش را با دستهایش گرفت، دیگر حرفی نزد.
به ستوان نولا گفتم: بقیه کارها را خودتان انجام دهید. فقط به کلانتری زنگ بزنید و ترتیب آزادی موکلم را بدهید. چون باید هر چه زودتر حقالزحمه وکالتم را از او بگیرم.
نوشته: هارولد ماسور
مترجم: سهراب برازش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: