غربزدگی از نوع کاغذی!

به‌به، به‌به بقول این رفیق استادمون آقای صالح‌علاء، نسل سومی‌های جان! چه خبر؟! دو هفته از شر ما و کافه کاغذی‌مان خلاصی یافتید خوب بود؟ راستی حال اون دوستانی که به ناگهان همگی به شمال کشور هجوم بردند چطور است؟ توی ماشین وسط جاده میون ترافیک خوش گذشت؟ ما که ندیدیم آنهایی که دیدند چیزهایی تعریف کردند برایمان که از تصورش می‌خواستیم دستی دستی خودمان را به کشتن بدهیم. نمونه‌اش جناب شتر که ساعت 2 بعدازظهر زنگ زده به من می‌گه ما همین الان می‌خواهیم از چالوس راه بیفتیم.
کد خبر: ۱۸۲۲۹۸

ما هم مقادیر معتنابهی توی دلمان بهش خندیدیم و گفتم خب راه بیفت! نشان به آن نشان که ساعت 6 بعدازظهر زنگ زدیم بهش هنوز چالوس بود یعنی به لب جاده هم نرسیده بود! خلاصه بساط یاه یاه خندیدن ما به این جناب شتر حسابی به راه بود. چشمش کور! تا او باشد بدون ما شمال نرود.

البته نه این که فکر کنید ما هم همچین بیکار نشستیم، نه خیر ما هم وروجک را زدیم زیر بغلمان و رفتیم به سمت غرب کشور ولی همچین بگی نگی جو گرفتمان. چشم باز کردیم دیدیم دیگر خیلی غربی شده‌ایم. چون رفتیم چسبیدیم به آن خط پررنگی که توی نقشه دور ایران می‌کشند یعنی مرز، یعنی شهر مریوان! البته فی‌الواقع آنقدر از استان کردستان و مردمش خوشمان آمد که اگر بهمان رو می‌دادند همان جا ماندگار می‌شدیم ولی خب نشد! با کتک و توسری برمان گرداندند به ابرشهر خودمان یعنی تهران. واقعا مردم میهمان‌نوازی بودند و ما را دم به ساعت از فرط مهربانی و میهمان‌نوازی‌شان شوکه می‌کردند. آخه نه این که این رفتارها توی تهران باز هم مقادیر معتنابهی منسوخ شده! خلاصه که به ما بیسیار بیسیار خوش گذشت. حالا دندان تیز کرده‌ایم ببینیم کی دوباره مرخصی یا تعطیلی بهمان می‌خورد که گازماشین را بگیریم و راهی کردستان شویم! جنبه نداریم که، خدا نکنه یکی تحویلمون بگیره. (اینها را مادر محترممان فرموده‌اند همی!)

البته این سفر فقط یک جنبه دردناک داشت و آن این که وروجک خان از بغل ما پایین نیامد که هیچ عین ماه روی گرده‌مان سوار هم بود و برای خودش حسابی خوش گذراند. اما خب از شما چه پنهان ما هم همچین بدمان نمی‌آمد مخصوصا وقتی که با دست می‌کوبید روی صندلی ما و می‌گفت بیشین! بیشین! که یعنی بلند شو می‌خواهم بنشینم بعد هم که ازش می‌پرسیدیم پس ما خبر مرگمان کجا بنشینیم؟ به طرز مشکوکی لبخند می‌زد و پنجره ماشین را نگاه می‌کرد. اصولا خانوادگی به من همه لطف دارند!

بگذریم، شما چه خبر؟ چه کارها کردید؟ لابد نشستید و عین بچه‌های خوب برای کنکور درس خواندید. آفرین، صدآفرین، هزار و سیصد آفرین، نسل سه‌ای خوب و عزیز، فرشته روی زمین!

چیه؟ چرا این جوری نگاه می‌کنید؟ خب داریم تشویق‌تان می‌کنیم. تشویق نکنیم می‌گویید چرا تشویق نمی‌کنین؟ تشویق می‌کنیم شما به عبث فکر می‌کنید ما خدای نکرده داریم سر به سرتان می‌گذاریم و توی دلمان بساط یاه یاه و از این جور چیزها راه انداخته‌ایم، خب پس ما چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ یاه یاه یاه.

ولش کن آقاجان تا دعوایمان نشده عین بچه آدم برویم سر کاروبارمان که از این حرف‌ها، کافه‌کاغذی درنمی‌آید.
بابا مریم حسن خلج از قم، تو که ما را کلی شرمنده کردی. بابت این گل‌های محمدی قشنگ که فرستاده بودی هوار عدد سپاسگزاریم. انصافا حسرت گلابگیران از دلمان به در آمد. اون هم فقط به خاطر لطف تو! خیلی ما را شرمنده کردی. راستش من هم به بوی گل و گیاه حساسیت دارم ولی با اعتماد به نفس کامل گل‌ها را بو کردم تا لااقل از خجالت صد تا عطسه‌ای که زده بودی دربیایم. البته من خودم صد و یکی عطسه زدم! در ضمن چرا نتوانی اسم اون مجله را بنویسی خواهر من؟ ما هم به سوالت جواب می‌دهیم. راستی می‌خواستم بگویم اگر انرژی مثبتی توی کافه کاغذی هست که به شما منتقل می‌شه فقط و فقط به خاطر انرژی و مهربونی خود شماهاست که با باز کردن هر نامه یهو به من هجوم می‌یاره! خلاصه که خوبی از خودتونه دخترم!

خب آزاده بیرانوند می‌بینم که سر کلاس کارگاه می‌شینی نقاشی می‌کشی و بعد  می‌‌اندازنت بیرون! آخه این کارها چیه می‌کنی دختر؟ معلمت نگفت. الهی به زمین گرم بخوره اونی که تو داری بر‌اش این نقاشی رو می‌کشی؟ خب بگذریم دستت بابت نقاشی درد نکنه. از طرف ما به دوستت صبا تسلیت بگو ما هم از طرف تو به اون تسلیت می‌گیم. راستی با این جمله‌ای هم که نوشته بودی کلی حال کردم: «هر کودکی با این پیام به دنیا می‌آید که خدا، هنوز از آسمان و انسان نومید نیست.» خیلی قشنگ بید!

اف. تنها ایمیل‌ات صحیح و سالم دست ما رسید. به روی چشم دعا می‌کنیم امتحانات پایان ترمت را خوب بدهی. فعلا که کار ما شده دعا کردن. حالا یا برای کنکور یا برای امتحانات پایان ترم از نوع دانشگاهی و دبیرستانی، حالا خدا کند این دعاها را حضرت حق برآورده کند ورگرنه به جای کافه کاغذی باید اسم‌مان را می‌گذاشتیم گربه سیاهه!
علیرضا حسنی از بوشهر، نامه تو هم رسید. خب گرمای تهران که به پای گرمای بوشهر نمی‌رسه داداش ولی چیزی که هست اصولا به گرمای تهران باید آلودگی هوا رو هم اضافه کرد. اون موقع حسرت همون هوای بالای 40 درجه بوشهر هم می‌شود گاهی خورد. ما که طی سفر اخیرمان به غرب کشور شب‌ها از دیدن آسمان پرستاره دهان‌مان چهارتاق باز می‌ماند. تازه به این نتیجه رسیدیم که الان سال‌هاست آسمان پرستاره ندیدیم که هیچ اصلا در آسمان ستاره ندیده‌ایم. بعد از کمی فکر کردن هم باز به این نتیجه رسیدیم که اصولا در تهران چیزی به نام آسمان وجود ندارد  هر وقت که به بالا نگاه می‌کنی جز یک پهنه غبار گرفته کدر نمی‌بینی  این شد که مثل عقده‌ای‌ها همین جور زل می‌زدیم به آسمان شب و هی از دیدن کهکشان راه‌شیری و خرس کوچیکه (دب اصغر)‌ و خرس بزرگه (دب اکبر)‌ ذوق می‌کردیم. تازه همه اینها را در حافظه‌مان ثبت کردیم که هر وقت آسمان‌ خون‌مان آمد پایین بهش نگاه کنیم تا مگر حالمان یک کمی جا بیاید. خلاصه که داداش من خیلی حسرت آب و هوای تهران را نخور. هر جایی از این خاک مشخصات و ویژگی‌های خودش را دارد که باید برایش اساسی ارزش قائل شد.

حسن بانکی از یه جای دور هم نوشته: «تنها امید من روزهای سه‌شنبه و خواندن نسل سوم است. فقط به واسطه نسل سوم است که می‌تونم بفهمم باقی همسن و سالهایم چه طوری فکر می‌کنند و از چه مشکلاتی رنج می‌برند.» حسن‌جان در مورد امکانات کم زادگاهت من متاسفم ولی خب این هم یکی از همون واقعیت‌های تلخی است که آدم باید اونو بپذیره و باهاش کنار بیاد. مثلا همین خود ما توی تهران واقعیت آب و هوای بد و ترافیک سرسام‌آورشو پذیرفتیم. حالا اگر قرار باشد هر روز ترافیک یا آلودگی‌ها اعصاب‌مان را خرد کند که دیگر نمی‌توانیم توی این شهر زندگی کنیم. من نمی‌دانم چه طور می‌شود به تو کمک کرد ولی امیدوارم نسل سوم لااقل تا سال‌های سال در حد همین دلخوشی ساده باقی ‌بماند و تو هر هفته منتظر ما باشی. ما هم بعد از این چشم انتظار نامه‌‌های تو می‌مانیم.

لیلا خدایاری از کرج، بابا این چیزها که تو گفتی واقعا در یک روز برایت اتفاق افتاده یا تو جوگیر شدی، فکر می‌کنی تمام این ماجراها در مدت یک روز برتو گذشته؟

ما که کافه کاغذی باشیم اگر جای تو بودیم و این همه اتفاق ریز و درشت در یک شبانه‌روز برایمان می‌افتاد به طور رسمی سر به بیابان می‌گذاشتیم و می‌شدیم یک پا کویرنورد! به هر حال خدا اجرت دهد خواهر!

ریحانه میرزایی هم از تهران گفته به طرز فجیعی در مورد کمبود خواب با من احساس همدردی می‌کند. ای ریحانه خانم غم دل گو که غریبانه بگرییم. ما که هلاک یه چیکه خوابیم ولی انگار خواب شده آهو و ما هم شکارچی. ما بدو آهو بدو. دلمان کپک‌زده برای یک دل سیر خوابیدن اما مگر می‌شود؟ نتیجه این که همیشه در حال چرت زدن هستیم.

خب‌ اهالی نسل‌سوم تا از فرط زیاده گویی نمرده‌ایم  و این کافه کاغذی را نترکانده‌ایم برویم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها