در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
و او همین کار را هم کرد بدون توقع جانش را برای آزادی فدا کرد، آن هم در حالی که با کولهبار پروپیمانی از یک عمر تجربه، عمری که به نظر خیلی بیشتر از 39 سال میآید، تنها در جنگلهای بولیوی به دست دشمن افتاد. سران «سیا» برای صدور فرمان اعدام او لحظهای درنگ نکردند و او برای نجات جانش چانهای نزد. بدون توقع مرگ را پذیرفت، در حالی که به دنبال مرگ نبود. او به دنبال زندگی بود؛ زندگی آزاد برای همه برادران آمریکای لاتینیاش.
چه رازی در این حرکت ارنستو چه گوارا نهفته بود کسی نمیداند؛ صداقت، شهامت، جسارت، شاید اطمینان به نفس زیادی، اما او این کار را کرد و امروز که این همه سال از آن روز تلخ و سردی که او تنها، غمگین و گرسنه در میان جنگلهای بولیوی اسیر شد میگذرد، همه جهان برای شلیک توپهایی به مناسبت هشتادمین سال تولدش لحظه شماری میکند. چهگوارا اگر زنده بود امروز 80ساله میشد. 14 ژوئن همه دنیا تولد او را جشن میگیرد که او امروز دیگر آرژانتینی نیست، کوبایی هم نیست، آمریکای لاتینی هم نیست او شمایل قرن بیستم برای آزادی و مبارزه است. شاید او تنها شهروند جهانی باشد؛ چهرهای که الهامبخش مبارزه دانشجویان فرانسوی در ماه می 1968 شد، کارگران اعتصابی در لهستان تصویرش را در دست گرفتند، معترضان ایتالیایی پرچمش را بلند کردند و حتی، حتی طرفداران باراک اوباما در آمریکا و در جریان مبارزات انتخابات ریاست جمهوری تصویر او را به عنوان سمبل مبارزاتشان برافراشتند.
چه، ال چه، امروز 14 ژوئن -25 خرداد- 80 ساله میشود.
هرچند شرایط امروز دنیا با 41 سال پیش که او تنها، غمگین و گرسنه به دست «گری پرادو» ژنرال بولیویایی افتاد بسیار تغییر کرده، اما در آن چهره سرکش، مغرور و مبارزه جو که موهایش را به دست باد سپرده و با کلاه برهاش که یک ستاره قرمز روی آن میدرخشد، روی تیشرتهای دختران و پسران اروپایی و آمریکایی زنده است، چیزی عوض نشده. او 39 ساله از دنیا رفت تا در حالی که 80 ساله میشود همه همان موهای به دست باد رها شده را به خاطر آورند.
فیدل کاسترو میگوید اگر اسلحه «چه» نقص نداشت او هرگز اسیر نمیشد، اما برای میلیونها انسانی که او را شمایل آزادی و رهایی قرن بیستم میدانند دیگر فرقی نمیکند، همه آنچه در آن تصویر کاملا سینمایی، کاملا گرافیکی و کاملا مردانه نهفته است، از خلال همه ماجراهای قرن بیستم سرافراز بیرون آمد. جنگ سرد تمام شد. رهبران دنیا ماجراهای متفاوتی را تجربه کردند و مردم دنیا ماجراهای متفاوتتری را. آنها شکستن دیوار برلین را در روی حالی که در اتاقهای نشیمن خانهشان نشسته بودند و چشم به تلویزیون داشتند، تماشا کردند. رفتن برژنف و بعد رفتن گورباچف را نیز تماشا کردند و ماندن فیدل کاسترو و نطقهای آتشین 14 ساعته اش را.
فیدل کاسترو در مصاحبه با خبرنگاری ایتالیایی گفته است: «وقتی چه به ما میپیوست فقط یک شرط قایل شد: این که پس از انقلاب، زمانی که خواست به آمریکای جنوبی برگردد، به خاطر دولت و مصالح دولتی از بازگشت وی جلوگیری نشود. ما قبول کردیم و قول دادیم که پشتیبانیاش خواهیم کرد. گاه گاهی او این وعده را یادآوری میکرد تا این که زمانی فرا رسید که تصمیم رفتن کرد». احتمالا او در سال 1960 در اوج پیروزی انقلاب کوبا، وقتی آن عکاس کوبایی «آلبرتو کوردا» داشت این عکس را از او میگرفت داشت همه فردا را در دست بادی که موهایش را پریشان کرده بود، میدید و شاید مثل هر چریک دیگری با خود فکر میکرد مرگ او در افکار مردم آمریکای لاتین تاثیرگذار خواهد شد. اما قطعا او نمیتوانست تصور کند که روزی مردم فرانسه در «ماگهایی نوشابه میخورند که همین تصویر روی آنها نقش بسته باشد. او قطعا نمیتوانست تصور کند که وقتی بچههای مدرسهای آمریکایی از سرویس مدرسه پیاده میشوند تیشرتی را بر تن داشته باشند که این تصویر روز آن نقش بسته و نمیتوانست تصور کند که روی گوشیهای موبایل سوئیسی هم تصویر او حک خواهد شد.
این تصویر همین روزها در نمایشگاهی از عکسهای چه، ال چه، که در وین پایتخت اتریش به افتخار 80 سالگی او برگزار شده همراه 149 عکس دیگر به مردم مشتاقی که به دیدارش میآیند نگاه میکند؛ در بسیاری از این تصاویر او با همین موهای آشفته یا با موهایی کاملا کوتاه، با ریشی درهم و چهرهای زنده درحالی که در بیشتر موارد یک سیگار برگ بزرگ کوبایی را میان انگشتانش دارد، تاریخ قرن بیستم را روایت میکند. او از حس مشترک بشری برای آزادی سخن میگوید و حسرت ایمان را یادآور میشود.
ارنستو چه گوارا در 14 ژوئن 1928 در روزاریوی آرژانتین به دنیا آمد. 17 سالش بود که وارد دانشگاه پزشکی بوینوسآیرس شد. 8 سال بعد تحصیلاتش را تمام کرده بود و 3 سال بعد را در خانه جذامیان گواتمالا به صورت افتخاری گذراند. بعد دست اتفاق او را در مکزیک با فیدل کاسترو و برادرش رائول آشنا کرد و دیگر انقلابیون آمریکای لاتین را شناخت و به آنها پیوست.
«چه» همان دانشجوی جوان موتورسواری که شهر زادگاهش را ترک کرده بود تا با زندگی آشنا شود، پس از مبارزه در کنار انقلابیون کوبایی برای سرنگون کردن حکومت دیکتاتوری باتیستا، با پیروزی انقلاب کوبا 9 سال در پستهایی چون ریاست بانک مرکزی و وزارت صنایع کار کرد. رهبر مرکزی سازمان سیاسی انقلابی که در سال 1965 به حزب کمونیست کوبا تبدیل شد، نیز به او واگذار شده بود. همه چیز روبه راه بود، دیکتاتور را بیرون کرده بودند و داشتند سعی میکردند تا به اوضاع سر و سامانی بدهند که او در مارس 1965 از تمامی سمتها استعفا کرد و قول و قرارهای سابق را به فیدل کاسترو یادآور شد، او کوبا را به قصد کمک به نهضتهای آزادیبخش آمریکای جنوبی ترک کرد. سر از چین و کره درآورد چون مائوتسه تونگ رهبر چین هم آن روزها در اوج بود و بسیاری از مبارزان آزادی در گوشه و کنار جهان، برای هواداری از او به زندان میافتادند. چین هم هنوز زمان داشت تا بازنگری کند و اژدهای خفته هنوز نمیتوانست در خواب هم ببیند که روزی بازار جهانی را فتح میکند.
«چه» از آنجا به کنگو رفت تا در مبارزات انقلابی برای رهایی کنگو از اشغال استعمار مبارزه کند و در نوامبر 1966 سر از بولیوی درآورد و به انقلابیون آن کشور پیوست و فرماندهی یک واحد چریکی را در مبارزه با حکومت دیکتاتوری نظامی آن کشور به عهده گرفت.
این که تا هشت نه سال پیش حتی جسد «چه» پیدا نشده بود و کسی نمیدانست پس از اعدام او چه بر سرش آوردند، خود به رازآمیز بودن مرگ او منجر شد، چون همان طور که در داستانهای جنایی تا جسدی وجود نداشته باشد ماجرایی شکل نمیگیرد، از آن ماجرای خونین روز 9 اکتبر سال 1967 در مدرسه روستای «هیخورا» بولیوی هم چیزی به جا نمانده بود و دیکتاتورها که فکر میکردند با بیسرو صدا کشتنش امکان ابراز عقایدش را از او گرفتهاند، چهره او را حماسیتر کردند. باید 30 سال از آن روز میگذشت تا یکی از افسران بازنشسته ارتش بولیوی در بستر مرگ، محل دفن او و یارانش را فاش کند.
ماریو وارگاس یوسا نویسنده مشهور پرویی درباره «چه» گفته است «رزمنده افسانهای با موهای بلند وکلاه بره آبی، مسلسلی بر دوش و سیگار برگی لای انگشتها که تصویرش سراسر جهان را درنوردیده بود و در دهه 60 نماد دانشجوی انقلابی، الهامبخش تغییرات بنیادی جدید و الگوی آمال انقلابی جوانان در 5 قاره جهان بود.» هرچند یوسا هم با همه تغییراتی که در آغاز دهه 90 قرن بیستم دنیا را متوجه کرده بود فکر میکرد باید روی چهرههای انقلابی خط بکشد و روح حماسه را به دست باد بسپارد و افزوده بود: که این تصویر اکنون تصویری کم وبیش از یاد رفته است که دیگر نه الهام میبخشد و نه توجه کسی را جلب میکند... اما هنوز زمان لازم بود تا ققنوس از خاکسترش برخیرد و عقایدی را که لابه لای همان دفترچه حالا رنگ و رو رفتهای که یک روز در یک کتابفروشی کوچک در شهر فرانکفورت خریده بود درست مثل داستانهای پل استر دوباره به جهان یادآور شود؛ عقاید مرد زندهای که به دنبال زندگی برای برادرانش بود... او در یکی از صفحات همین دفترچه نوشته بود:
«مردم را دریاب/ هرگز سازش نکن/ کسانی که سازش نمیکنند میمیرند/ اما مرگشان عین حیات و زندگی ست»
هرچند نبرد جهانگستر علیه امپریالیسم و مبارزات رهاییبخش آمریکای لاتین همچنان مضامین اصلی تفکر و کنش سیاسی ارنستو رافائل دولا سرنا مشهور به چه گوارا را تشکیل میداد، اما انتقاد از بنبست الگویهای شوروی داشت شکل میگرفت و کسی چه میداند شاید اگر او در آن روز 9 اکتبر سال 1967 تنها، غمگین و گرسنه دستگیر نمیشد، شاید اگر پس از آن مثلا سر از زندان تروخیلیو دیکتاتور دومینیکن درنمی آورد یا مثلا نامش درمیان فهرست زندانیان سیاسی ناپدید شده در زادگاهش آرژانتین قرار نمیگرفت، اگر به خودش اجازه میداد زنده بماند و سالخوردگی را هم تجربه کند اولین کسی بود که پتک خود را برای فروریختن دیوار برلین بر آن هیولای بتنی که نماد جنگ سرد بود فرود میآورد؛ با همان کلاه بره، ریشهای درهم، موهای سپرده شده به دست باد و این بار جوگندمی اما.
در آخرین نامه ارنستو چه گوارا آمده: «من یک ماجراجو هستم. اما نه از آنهایی که برای اثبات شجاعتشان زندگی را به بازی میگیرند. من دنبال مرگ نمیگردم، اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد. پس شاید این خداحافظی من باشد. گاهگاه از این فرمانده کوچک یادی بکنید».
چه در قاب
چه گوارا با فیلم حماسی و 4 ساعت و نیمه «چه» ساخته استیون سودربرگ امسال فاتح جشنواره کن هم بود؛ در این فیلم فیلمساز برنده اسکار ظهور و سقوط مشهورترین چریک دنیا را کالبدشکافی کرده است. این فیلمساز آمریکایی که سالها تحقیق و بررسی کرده بود تا این فیلم را بسازد و آن را در 2 قسمت کاملا جداگانه ساخته و اصرار هم دارد که آنها را با فاصله به نمایش درآورد درباره زندگی چه گفت «او یکی از شگفتانگیزترین زندگیهای قرن پیش را داشت. این واقعیت که چه دو بار به خاطر دیگران از زندگی خود گذشت برای من شگفتآور است. او حتی از خانواده خود نیز گذشت».
این پروژه 60 میلیون دلاری که با سرمایهگذاری اروپاییها ساخته شده، در اسپانیا با حضور گروهی از بزرگترین ستارههای آمریکای لاتین فیلمبرداری شد. و چه امسال جایزه جشنواره کن را هم ربود؛ «بنیچیو دل تورو» بازیگر 41 ساله پورتوریکویی که در نقش چه ظاهر شد، بسیار مورد توجه منتقدان قرار گرفت و سرانجام جایزه بهترین بازیگر مرد را هم از آن خود کرد. این بازیگر برنده اسکار که به قول یکی از منتقدان آمریکایی در فیلم به «چه» تبدیل شده از ابتدای شکلگیری این فیلم همراه سودربرگ و درگیر پروژهای بود که ساخت آن 7 سال طول کشید. او با گروه فیلمسازی برای تحقیق و گفتگو با معدود چریکهای بازمانده به کوبا، بولیوی، پاریس و میامی سفر کرد و از نزدیک در شرایط زندگی چه قرار گرفت.
رویا دیانت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: