امروز، روز دیگری است

کد خبر: ۱۸۲۱۲۶

 با بچه‌ها در پارک بازی خواهم کرد، به خرید خواهم رفت، کارهای زیادی انجام خواهم داد و همه شهر را خواهم گشت... من می‌خواهم زندگی‌ام را عوض کنم... من زندگی با خانواده‌ام را دوست دارم. دوست دارم مادرم برایم غذا درست کند. دوست دارم با همیشه متفاوت باشم. شاید بخواهم یک هنرپیشه شوم، یک بازیگر سینما یا تئاتر و یا شاید بروم بازیگر سیرک بشوم، یک دلقک. چه بسا، یک گدا و یا شاید کاوشگر طلا در کوه‌ها...»

کارولینا به این حرف‌ها گوش می‌دهد اما دیگر دارد عصبانی می‌شود. در نتیجه به دوستش می‌گوید: «بیشتر از این شکایت نکن، سینتا. این مردمی که می‌بینی و در مورد آنها حرف می‌زنی هم روزمرگی خاص خود را دارند. برنامه‌های کاری و ناکامی‌های خاص خود را. زندگی برای هیچ‌کس آسان نیست... سینتا! تو باید طرز فکرت را عوض کنی چون حداقل، الان کار می‌کنی و شاغل هستی.»

اما سینتا زمزمه‌کنان پاسخ می‌دهد: «تو به من توجه نکن چون من امروز از دنده چپ بلند شده‌ام و فکر می‌کنم امروز بدشانسی می‌آورم. من می‌خواهم همه چیز را عوض کنم اما نمی‌دانم چگونه؟!... فکر می‌کنم بهترین راه عوض کردن زندگی این خواهد بود که جایزه قرعه‌کشی کریسمس را ببرم. تو می‌خواهی چکار کنی؟»

کارولینا به حرف‌های سینتا توجه نمی‌کند و به همین دلیل، با حالتی طبیعی به او می‌گوید: «تو هم عجب دیوانه‌ای هستی!... به چیزهای دیگر فکر کن. من شاید دنبال کار دیگری بروم یا در یک جزیره رویایی خانه‌ای بخرم. اگر به این آرزویم برسم به آن جزیره خواهم رفت و آنجا حتما خوشبخت خواهم، چون حداقل دیگر مجبور نخواهم بود به حرف‌های تو گوش بدهم.»

با این جواب، سینتا به خود آمد. از دنیای تخیلات خویش خارج شد و همچون مجسمه‌ای، که از بلندی افتاده و پودر شده باشد،‌ افکارش از هم پاشید. با این حال، پیش از رفتن به محل کار با کارولینا خداحافظی و برایش روز خوبی را آرزو کرد.

سینتا گفت: «امیدوارم روز خوبی داشته باشی و آن کار و خانه رویایی‌ات را پیدا کنی. راستی، می‌خواستم به تو نصیحتی بکنم. آیا می‌توانی یک ذره اخلاق داشته باشی؟!»

او رفت و همه جا ساکت شد اما انگار خانه می‌خواهد روی سر کارولینا خراب شود. دیوارها، میزها، صندلی‌ها و... به نظر می‌رسد همه می‌خواهند با او حرف بزنند. کارولینا فقط به آنها گوش می‌دهد.

دیوارها،‌ میزها و.... همه داد می‌زنند: برو بیرون! از اینجا خارج شو! برو به خیابان با مردم حرف بزن. در شهر گردش کن....

حالا شما وضعیت او را تصور کنید. کارولینا انگار دارد دیوانه می‌شود. کیفش را برمی‌دارد و از خانه بیرون می‌رود.
کاری ندارد که انجام بدهد. شهر کاملا سفید است. همه جا برف آمده است. امروز دیگر کولی مغازه‌دار، گل میخک نخواهد فروخت. خیابان‌ها مثل بیابان است. هوا سرد است...

دخترک چاره‌ای ندارد جز آن‌که به قهوه خانه‌ برود. در آنجا، او با قیافه‌ای غمگین پشت یک میز می‌نشیند و شروع به خواندن روزنامه و آگهی وسایل دست دوم می‌کند. صدها و صدها تبلیغ با حراج‌ها و وسایلی که او لازم دارد، توجهش را به خود جلب می‌کند. این تبلیغات، توجه مردم را هم به سوی خود می‌کشانند. توجه آنهایی که در جست وجوی کار هستند، می‌خواهند چیزی بخرند یا بفروشند و یا آن‌که بهانه‌ای است تا از خانه‌هایشان خارج شوند و با هم ارتباط داشته باشند.

 نوشته شده بود: «به نجار حرفه‌ای، نگهبان زمین و مزارع، وکیل و حتی مانکن لباس نیاز  است، دختربچه‌ها و پسربچه‌ها به تلویزیون نیاز دارند و...».

کارولینا ضمن خواندن آگهی‌ها در این افکار خود غوطه‌ور است که ناگهان با دیدن یک تبلیغ تجاری در گوشه‌ای از روزنامه، رنگ صورتش عوض می‌شود. آری، در گوشه صفحه در میان آگهی‌های جورواجور چیزی نوشته شده است که انگار کسی جز او نباید آن را بخواند.

فوری تلفن را برمی‌دارد و بدون تامل زنگ می‌زند. از آن سوی خط، صدای زنی به گوش می‌رسد که اطلاعات شخصی او را می‌خواهد و کارولینا به او پاسخ می‌دهد. زن توضیح می‌دهد که آگهی مربوط به یک گروه بسیار مشهور تئاتر است که به دنبال یافتن هنرپیشه نقش اول می‌گردد.

او می‌گوید: «شما می‌توانید از دوشنبه تا جمعه پیش ما بیایید. ضمنا می‌خواستم از شما خواهش کنم یک عکس بزرگتر از عکس کارت گواهینامه همراه بیاورید.»

کارولینا احساس کرد می‌تواند به عنوان هنرپیشه کار کند چون این رویایش بود. او همیشه فکر می‌کرد زندگی‌اش مثل یک تئاتر بزرگ است که هر روز صبح آغاز می‌شود و او در آن باید ایفای نقش کند.

 با خودش گفت: «خب، بله. واضح است که من خواهم توانست یک هنرپیشه موفق بشوم، چون همین حالا نیز هستم.»

مترجم : نسرین  نعمتی شهری‌
برگرفته از کتاب : داستان‌های اسپانیایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها