او با همسرش برای دریافت بلیت به باجه رفت با این تصور که من و دوستانم هم عازم اهواز هستیم، برای ما هم بلیت گرفت. ما هم خوشحال از این اتفاق ناخواسته عازم سفر شدیم. با ولخرجی در اهواز، پول کم آوردیم.
در اهواز دنبال آشنا برای کمک گرفتن گشتیم و دوستی را یافتیم که سابقه هنری داشت. مشکلمان را به او گفتیم و متذکر شدیم که ما پول نمیخواهیم و فقط سالنی میخواهیم که تئاتر کار کنیم و پول دربیاوریم تا به شهرمان بازگردیم. با کمک آن دوست سالن سینمایی را اجاره کردیم و دکور زدیم و شروع به کار کردیم.
روز افتتاح نمایش من از ترس این که نمایشمان بدون تماشاگر بماند، به یکی از نوجوانان که در اهواز کار مترجمی برای انگلیسیها میکرد، سفارش کردم که تبلیغ کند تا نمایش ما فروش رود.
روز اول نمایش، من سری به باجه زدم و دیدم فروش خوبی داشتیم، اما وقتی داخل سالن رفتم دیدم که تمام تماشاگران، انگلیسی و هندی هستند. با سرعت به دنبال پسر مترجم رفتم و از او پرسیدم چه کردی که این همه انگلیسی و هندی جمع شدهاند؟ او در جوابم گفت: من با آنها به زبان انگلیسی گفتم که اینجا نمایش میدهند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم