در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حال چه میشود که اینها را خیالی و دروغ میدانیم و به راحتی از کنارشان میگذریم، اما بیتأثیرترین و خنثیترین انسانهای دور و بر خود را حقیقی میپنداریم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگیشان را به عنوان تجربیاتی واقعی مینگریم؛ کاری که اگر کسی در مورد شخصیتهای داستانی مطرح انجام دهد، خیالباف و مهملگو نامش مینهیم. بیایید جور دیگری هم ببینیم. این بار الگویمان داستانها باشند و قهرمانان واقعی دنیای شگفت انگیز قصهها. قصههای دیدنی و باورکردنی قاب جادویی سینما.
«سعید» در فیلم «از کرخه تا راین»
سعید یک جانباز بسیجی است، از نوع عاشق؛ عاشق خدا، همسر، فرزند، رهبر و همه همنوعان خود؛ مسلمان یا مسیحی، ایرانی یا اروپایی، کودک یا بزرگسال. سعید انسان خودساختهای است در درجه والایی از عرفان عملی که نگاهی مهربانانه به همه موجودات دارد. عرفا گفتهاند تنها انسانهایی که به کمالات عالی متصف نشدهاند معشوق خاص و محدود میطلبند. سعید اما از اینگونه نیست و همین هم او را محبوب همگان ساخته است. او حرفی نمیزند مگر آنکه خود به آن عمل نماید و همین ویژگی عملگرا بودنش است که سلوک او را از «مدعیانی که منع عشق کنند» متمایز میسازد. نمونه بارز این عملگرایی آنجاست که از شدت سرفههای خشک حتی قادر به سخن گفتن هم نیست اما همچنان اثرگذار است. سعید آرام و دوستداشتنی است. حتی حرکات ظاهری اندامش هم با این درون آرامش همخوانند. نابینایی ابتدایی او هم این ویژگی را پررنگ تر جلوه میدهد. او که چشمهایش به قول خودش به بال فرشتهها گرفته به سرزمینی وارد شده که به گفته لیلا خواهرش، سرزمین منطق، فکر و اندیشه است و فرشتهها در آن حق ورود ندارند؛ اما اینگونه نیست.
سعید خود فرشتهای است که به این سرزمین وارد میشود و چونان رسولی برگزیده پیام جنگ را پس از گذشت سالها به قلب دیار دشمن میآورد و هر آنکه را پیرامونش است تحت تاثیر جاذبه خود قرار میدهد: پزشکان بیمارستان، بازیگر پانتومیم، خبرنگاران آلمانی، همرزمان قدیمیاش، مسافران مترو، مومنین کلیسا، لیلا، آندریاس و از همه مهمتر یونس خردسال که پس از شهادت سعید امانتدار پاک و معصوم جانماز و پلاک اوست؛ دو یادگار مهم که یادآور بندگی و عشق مالامال وجودش هستند. سعید عاشق وطن است اما عشقش به تعصب و انجماد و کوتهبینی آلوده نیست. میدانیم که او از مظاهر تمدن بیگانه گریزان است اما با این حال میبینیم که برای همراهی با همسر لیلا ابایی ندارد از اینکه سر میز و به شیوه اروپایی غذا بخورد و در توضیح رفتارش به لیلا میگوید: «این همه راه اومدیم آلمان که رو زمین بشینیم و غذای ایرانی بخوریم؟!». سعید انسانی وارسته است.
از تعلقات دنیوی و هرآنچه از نعمت دنیا که مانع عشقورزی است. او چشمی را که از گریه کردن منع شود نمیخواهد، ریهای را که مواظبت از آن با ماسک، مانع لبخند زدن به یک کودک باشد دوست ندارد و با اینکه میداند مراحل درمانش به اتمام نرسیده بیقرار بازگشت به آغوش وطن و خانوادهاش است. بیمارستان برای او حکم آکواریوم را دارد اما او ماهی عاشقی است طالب آزادی. سعید در بیمارستان جان میسپارد اما با خیال شهادت و جبهه و جنگی که برایش مفهومی زیباتر از صلح دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: