در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قصه فیلم در آغاز قرن بیستم اتفاق میافتد، زمانی که خاندان بیرحم هابارد که همواره به دنبال پول هستند با پسزمینهای قدیمی که مربوط به جنوب کشور میشود، زندگی و روزگار میگذرانند. رجینا گیدونز که از وابستگان این خاندان است، سعی دارد از دخترش نهایت حمایت را بکند و او را زیر چتر کمکها و حمایتهای خود بگیرد. خانم گیدونز بشدت از دست همسرش دلگیر و ناراحت است. همسر او در شیکاگو کار و زندگی میکند و در عین حال از یک بیماری سخت رنج میبرد. اما علیرغم تمام این مسائل رجینا گیدونز بشدت به او احتیاج دارد و میخواهد که وی به خانه برگردد. علت اصلی این درخواست، وضعیت بغرنج دخترشان است و رجینا فکر میکند حضور همسرش میتواند کمک کند تا دخترشان دوباره زندگی طبیعی را از سر گیرد. این در حالی است که رجینا یک قرارداد شکننده تجاری هم با دو برادر بزرگترش به نام بن و اسکار دارد. اسکار همسری تندخو و غمگین دارد و از پسرش هم راضی نیست، زیرا وی به کلی جوانی غیرصادق است. آیا درست است که دختر رجینا با یک چنین پسر دایی ناهمراهی ازدواج کند؟ آیا دختر رجینا به حرفهای مادرش گوش میدهد یا این که خالهاش را بیشتر از او قبول دارد؟ آیا او میتواند سرنوشتش را خودش انتخاب کند؟ اینها و یکسری پرسش دیگر سوالاتی هستند که این کاراکتر مهم فیلم از خودش میپرسد. فضای کلی قصه فیلم در روزهای پس از جنگ داخلی و در بین جامعه جنوبی کشور رخ میدهد، جایی که پول مهمترین عنصر و عامل به شمار میرود و حرف اول را میزند. رجینا به این دلیل با برادرانش شریک شده تا بتواند مطمئن شود میتواند دوباره ثروت و قدرت گذشتهاش را به دست بیاورد. برای این منظور او دختر جوانش را به عنوان پله ترقی و طعمه مورد استفاده قرار میدهد. او میخواهد به وسیله دخترش، همسرش را از یک منطقه دور به خانه بکشاند، زمانی که رجینا نمیتواند همسرش را متقاعد کند تا پول برایش بیاورد، به سراغ عملی کردن طرحی میرود که میتواند عواقب وحشتناکی داشته باشد. «روباههای کوچک» فیلمی شگفتانگیز و خوب است که در کمال تعجب بشدت به دل بینندگانش مینشیند. فیلم قصه جذاب خودش را به شکلی ملودرام تعریف میکند و بت دیویس به کمک این قصه، به چیزی ماورای یک فیلم خوب میرسد. خط اصلی قصه فیلم کاملا مستقیم و بدون سکته پیش میرود. حرف اصلی فیلم پول است، چیزی که از قدیم تا به امروز همیشه و در همه جا مایه دردسر و مشکلات آدمها بوده است. قصه فیلم نشان میدهد که چگونه و به چه شکلی این وسیله باعث خانهخرابی مردم میشود و حرص و طمع چه عواقب خطرناکی میتواند برای آنها داشته باشد. دیویس در نقش رجینا گیونز حریصترین موجود «عصر طلایی» جدید و یک امپراطوری خانوادگی است. معلوم نیست او طمعکارتر از برادرش است با این که آنها در جستجوی پول بیشتر هستند. همه این جمع حتی به خودشان هم اطمینان ندارند. در بین این 3 نفر، هیچیک به چیزی بیشتر از پول فکر نمیکنند. دیویس مثل همیشه خیلی ساده نقش خود را به شکلی طبیعی و جذاب بازی میکند و بقیه بازیگران (بویژه چارلز دینجل و ترزارایت) سعی دارند پا به پای او در دل قصه فیلم حرکت کنند. دیالوگهای فیلم زنده، جاندار و گزنده است و کاراکترها این دیالوگها را خیلی خوب و دقیق به زبان میآورند. قصههای فرعی فیلمنامه هم در خدمت خط اصلی قصه فیلم هستند. برای مثال روابط مادر و دختر در فیلم خیلی خوب پرداخت شده و در دل این روابط است که متوجه میشویم رجینا مادری دیکتاتور و خودمحور است که میخواهد بر دخترش تسلط داشته باشد و برای رسیدن به خواستههایش، حاضر است همه چیز را قربانی کند.
هنر و قدرت کارگردانی ویلیام وایلر با فیلمبرداری درخشان گرگ تولند هنرمند باسابقه سینماست که معنی پیدا میکند و خودش را به رخ میکشد. در آغاز کار قرار نبود دیویس نقش رجینا را بازی کند. با توجه به میزان شهرت این بازیگر، سازندگان فیلم نگران بودند او این نقش را قبول نکند یا نتواند بازی خوبی در این نقش ایفا کند. به جز این، آنها نگران آن هم بودند که مبادا تماشاگران او را در چنین نقشی قبول نکنند. کاراکتر رجینا، یک زن طماع، بیرحم و خودرای بود که میتوانست باعث نفرت تماشاگران از او شود. ترزا رایت با این فیلم به تماشاگران سینما معرفی شد و اولین نامزدی اسکارش را هم برای همین نقش دریافت کرد. در نمایش صحنهای «روباههای کوچک» که سال 1939 در برادوی به روی صحنه رفت، پاتریشیا کولینچ نقش رجینا را بازی کرد. او خیلی دوست داشت در نسخه سینمایی هم همین نقش را تکرار کند. وایلر هنگام کارگردانی این فیلم داشت میرفت که تبدیل به یکی از کارگردانان بزرگ سینما شود. نامزدی فیلم در 9 رشته اسکار (و از جمله بهترین فیلم، بازیگری و فیلمنامه) باعث توجه بیشتر دوستداران سینما به وایلر شد. این هنرمند که سال 1902 به دنیا آمد، در سال 1982 درگذشت و طی 50 سال فعالیت هنری حدود 70 فیلم کارگردانی کرد. «بن هور» و «تعطیلات رومی» از جمله دیگر کارهای مشهور و مطرح وی هستند. وایلر از سال 1970 به این طرف دیگر هیچ فیلمی را کارگردانی نکرد، این در حالی بود که او طی بیست سال قبل از آن هم به ندرت پشت دوربین قرار گرفت. وی هنگام کارگردانی «روباههای کوچک» گفت: دارم فیلمی میسازم که شخصیتهای محوری آن آدمهایی هستند که هیچ نوع حس همراهی، همدردی و شفقت در دل بینندگان خود ایجاد نمیکنند. فکرش را بکنید کدام آدمی حاضر است برای چند تا موجود بیادب و خودخواه دل بسوزاند. از همینجا متوجه این نکته شوید که کار من برای ساخت این فیلم چقدر سخت است!
این فیلم سینمایی فردا ساعت 30/20 از برنامه سینما 4 (شبکه 4) پخش میشود.
کیکاووس زیاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: