در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرا از دستگیری یک مرد 36 ساله به نام تیمور آغاز شد. تیمور در حین ارتکاب سرقت مسلحانه توسط ماموران کلانتری دستگیر و پس از تحقیقات اولیه برای ادامه بازجویی به دایره ویژه سرقت مسلحانه آگاهی فرستاده شده بود.
تیمور در اداره آگاهی با این ترفند که تعادل روحی ندارد و برای این که کارآگاهان را فریب دهد، اظهارات عجیبی را مطرح کرد که از آن جمله او قاتل است و 10 سال پیش یک نفر را با ضربه چاقو به قتل رسانده است، تیمور در آن لحظه تصورش را هم نمیکرد که این اشاره کوچک سرنخی باشد برای گشودن رازی که 10سال در سینه پنهان کرده بود.
کارآگاهان که در بررسیهای خود پی برده بودند تیمور یک سارق سابقهدار است و از طر فی پرونده شرارت و چاقوکشی هم دارد، پس از انجام بررسیها در خصوص سرقتهایی که مرتکب شده بود وی را به همراه پرونده به دایره دوم جنایی ارجاع دادند.
با ارجاع پرونده به دایره دوم جنایی کارآگاهان زبده این دایره بازجویی از تیمور را آغاز کردند. اما تیمور منکر همه چیز شد و به صراحت اعلام کرد که تمام اظهارات قبلیاش کذب بوده است و وی مرتکب هیچ قتلی نشده است.
کارآگاهان که به وی کاملا مظنون شده بودند، بلافاصله به بررسی پروندههای مفتوح 10 سال پیش پرداخته و با پرونده قتل مرد جوانی به نام مجید روبهرو شدند که با نحوه قتل او با اظهارات تیمور کاملا مطابقت داشت.
مجید درست در همان تاریخی که تیمور اعتراف کرده بود با 6 ضربه چاقو به قتل رسیده بود.
کارآگاهان اینک پس از گذشت 10 سال سرنخی از این جنایت را به دست آورده بودند. اما قتل فجیع و دلخراش مجید چگونه رقم خورده بود.
ساعت 3 بعدازظهر روز دوم خرداد سال 1361 مردی سراسیمه با کلانتری تماس گرفته بود و گفته بود، مرد جوان مغازهداری در مغازهاش به قتل رسیده است.
این مرد که گویا مشتری بوده به ماموران گفته بود جسد مرد جوان غرق در خون در وسط مغازهاش افتاده است. ماموران بلافاصله در محل جنایت حاضر و با صحنه وحشتناکی روبهرو شدند. مقتول به نام مجید 26 ساله صاحب مغازه عطر و ادوکلن فروشی با ضربات ممتد کارد به قتل رسیده بود.
ماموران کلانتری تحقیقات اولیه پیرامون قتل مجید را آغاز میکنند. آن چه در صحنه جنایت به دست میآید یک چاقوی خونی و پیراهن و شلوار آغشته به خون قاتل است. اما هیچ ردپایی از قاتل در صحنه جنایت به دست نمیآید.
پرونده به اداره آگاهی ارجاع و با این که کارآگاهان تحقیقات گستردهای را انجام میدهند، اما به نتیجهای نمیرسند و پرونده بدون مظنون در دست اقدام میماند.
تا این که پس از گذشت 10 سال با اشاره تیمور دوباره پرونده گشوده میشود.
کارآگاهان پس از بررسی مجدد پرونده قتل مجید، تیمور را به عنوان تنها مظنون پرونده تحت بازجویی قرار میدهند.
تیمور مجددا منکر همه چیز شده و میگوید هیچ نقشی در قتل مجید نداشته و اصلا او را نمیشناسد و ماجرای قتل او را هم در روزنامه خوانده است و برای این که وانمود کند تعادل روحی ندارد و ماموران را فریب دهد به قتل اعتراف کرده است.
اما اظهارات قبلی او مبنی بر زدن 6 ضربه چاقو به سینه و گلوی مقتول، اعلام زمان دقیق وقوع جنایت، همچنین محل دقیق حادثه و اظهارات ضد و نقیض دیگر او باعث میشود که کارآگاهان دست او را خوانده و دامنه بازجویی را تنگتر کنند.
از طرفی کارآگاهان در بررسیهای بعدی متوجه میشوند که هیچ روزنامهای در آن سال اشارهای به قتل مجید نکرده و اظهارات تیمور مبنی بر خواندن خبر قتل در روزنامه دروغ محض است.
تیمور وقتی متوجه میشود بد جوری گرفتار شده و راه گریزی ندارد این بار میگوید، یکی از رفقایش به نام جلال مرتکب قتل شده است.
وقتی کارآگاهان آدرس جلال را از وی میپرسند تیمور میگوید: جلال به شهرستان رفته و در یک صافکاری کار میکند. کارآگاهان بلافاصله راهی شهرستانی که وی گفته بود میشوند و در آنجا پس از تحقیق و بررسی پی میبرند که جلال سه سال پیش در یک حادثه رانندگی جان سپرده است و تیمور هم که از دوستان صمیمی او بوده کاملا از این ماجرا اطلاع داشته است چرا که در تمام مراحل تدفین و ختم حضور داشته است.
کارآگاهان که متوجه میشوند تیمور با این اعترافات ضد و نقیض سعی در انحراف مسیر تحقیقات را دارد و از طرفی یقین حاصل میکنند که او در قتل مجید نقش داشته است وی را مجددا تحت بازجویی فنیتری قرار میدهند. اما تیمور همچنان اظهارات قبلی خود را تکرار میکند و بر این موضوع تاکید مینماید که قاتل، جلال بوده و وی هیچ نقشی در این ماجرا نداشته است.
کارآگاهان این بار با وضعیت عجیبی روبهرو میشوند. اگر تیمور درست بگوید تنها کسی که میتوانست راز این تناقضها را بگشاید مرده است. اما آنچه مسلم بود اطلاع تیمور از ماجرا بود. او اگر هم قاتل نباشد قطعا در قتل نقش داشته که از جزییات جنایت کاملا آگاه بوده است.
کارآگاهان برای پی بردن به حقیقت تحقیقات وسیعی را در خصوص تیمور آغاز میکنند و متوجه میشوند وی درست در زمان وقوع جنایت با جلال هم اتاقی بوده و آنها با هم زندگی میکردهاند و همیشه نیز با هم بوده و حتی مدتی را با هم در یک رستوران کار میکردهاند.
کارآگاهان با به دست آوردن این سرنخها مجددا تیمور را تحت بازجویی قرار میدهند. تیمور این بار اعتراف میکند که علاوه بر قتل مجید 20 نفر دیگر را هم کشته است. او در حین بازجویی خود را به دیوانگی میزند و گاهی ناخودآگاه میخندد و گاهی هم بیجهت گریه میکند.
با دستور قضایی ویژه تیمور جهت معاینه به پزشکی قانونی معرفی میشود. اما گزارش پزشکی قانونی حکایت از آن دارد که تیمور از نظر روانی کاملا سالم است و هیچ نشانهای از مشکلات روحی و روانی در او دیده نمیشود.
با این گزارش کارآگاهان فشار بازجویی از وی را بیشتر میکنند تا این که بالاخره تیمور لب به اعتراف گشوده و پرده از یک راز کهنه کنار میزند.
وی در قسمتی از اعترافات خود میگوید: آن روز با جلال در خیابان پرسه میزدیم. خیلی بیپول بودیم. چند روز بود که بد وضعی داشتیم. وقتی جلو مغازه مجید رسیدیم او در حال شمارش پول بود. یک لحظه وسوسه شدیم. خیابان خلوت بود و بیشتر مغازههای اطراف تعطیل بودند. همان موقع یک نقشه شیطانی از ذهنم گذشت. موضوع را با جلال در میان گذاشتم و خلاصه نقشه سرقت را همانجا کشیدیم.
آرام وارد مغازه شدیم مجید پشت میز نشسته بود. قبلا هم یک بار به آن مغازه برای خرید رفته بودم. چند تا جنس را قیمت کردیم. بعد هم در یک فرصت مناسب چاقویی را که همراه داشتم از جیبم بیرون آوردم و جلو صورتش گرفتم و ازش خواستم دخلش را خالی کند.
همان موقع جلال هم دم در ایستاده بود تا کسی وارد نشود. مجید اولش باورش نمیشد اما وقتی تهدید مرا دید جا خورد. خواست مقاومت کند که معطلش نکردم یک ضربه به سینهاش زدم. تا آمد به خودش بیاید چندین ضربه دیگر به بدنش وارد کردم. بعد هم تلوتلو خورد و نقش زمین شد. پریدم اونور مغازه دخل را خالی کردم. مقداری عطرهای گرانقیمت هم برداشتم. بعد هم چون لباسهام خونی شده بود. اونها را عوض کردم. تو ساکم لباس تمیز داشتم.
با دستمال چاقو را پاک کردم و اثرات انگشت را از بین بردم. بعد هم از مغازه زدم بیرون و با جلال در خلوتی خیابان به راه افتادیم.
از این سرقت 502 هزار تومان و مقداری عطر و ادوکلن گیرمان اومد.
چند روزی در تهران بودیم بعد هم به شهرستان رفتیم. جلال دیگر به تهران برنگشت اما بعد از سه هفته من برگشتم و به زندگی فلاکتبار خود ادامه دادم تا این که گرفتار شدم ... .
تیمور خاطرنشان کرد: در تمام این مدت در وحشت بودم. شبها کابوس میدیدم. لحظهای آرام و قرار نداشتم، بخصوص پس از مرگ جلال که به طرز وحشتناکی با موتورسیکلت تصادف کرد و مرد، وضعیت روحی من بدتر شد و زندگی وحشتناکی داشتم.
با اعترافات تیمور پرونده قتل مجید بسته شد. قاتل راهی زندان شد، و پرونده این جنایت تحویل دادگاه گردید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: