پای صحبت مردی که یک پدر و دختر را به قتل رساند

بنویس اعتیاد بدبختم ‌کرد

تعداد کم حاضران در دادگاه با پایان یافتن جلسه محاکمه یک به یک از شعبه 74 خارج می‌شوند. دادگاه برخلاف انتظار چندان شلوغ و پرجمعیت نبود. روی صندلی سمت راست اکبر که می‌نشینم و از او می‌خواهم درباره پرونده‌اش توضیح دهد، دلیل خلوتی دادگاه معلوم می‌شود. اکبر در حالی که با دستبند چشم‌های خود را می‌مالد، درباره جرمش می‌گوید: «قتل. یک پدر و دختر را کشته‌ام، اما اولیای دم اصلی آنها شناسایی نشدند به همین خاطر هم دادگاه شلوغ نبود.»
کد خبر: ۱۸۰۹۶۲

وقتی به دست‌های متهم نگاه می‌کنم و آن پینه‌ها را می‌بینم، تعجبم بیشتر می‌شود. بی‌شک او روزگاری کارگری زحمتکش بوده، اما چطور شد که حالا به اتهام قتل دو نفر باید تاوان پس بدهد؟ احمد درباره شغل سابقش می‌گوید: «من نقاش ساختمان بودم. درآمدم زیاد نبود، اما می‌توانستم مخارجم را تامین کنم تا این‌که معتاد شدم و مصرف موادم بیشتر شد. دیگر از پس خرید مواد مخدر برنمی‌آمدم، همه‌‌اش دنبال یک پول کلان می‌گشتم. اعتیاد باعث شده بود دیگر حال و حوصله کار کردن هم نداشته باشم و مشتری‌ها هم کمتر به یک مرد معتاد کار می‌دادند.
این‌طور شد که روز به روز اوضاع بدتر و بهم ریخته‌تر شد. انگار داشتم سقوط می‌کردم و خودم متوجه نبودم.»

همین که از اکبر می‌پرسم مقتولان را از قبل می‌شناخته یا به صورت اتفاقی به خانه‌شان رفته و آنها را کشته است، آهی می‌کشد و می‌گوید: «عطا مرد خیلی خوبی بود، دخترش هم. عطا خیلی به من لطف داشت و محبت می‌کرد، اما من او و دخترش را کشتم. واقعا شرمسار و پشیمان هستم. از خودم بدم می‌آید به خاطر این کاری که کرده‌ام».

«چطور با عطا آشنا شدی؟» متهم در پاسخ به این سوال به چند سال قبل می‌رود و می‌گوید: «برای نقاشی به خانه‌اش رفتم و آشنایی ما از همانجا شروع شد. در مدتی که در خانه عطا کار می‌کردم او به من اعتماد کرد و به همین خاطر بعد از پایان کار وقتی می‌خواست مقداری لوازم برای خانه‌اش بخرد پول را به من داد و من را مامور این کار کرد. خودش سنی داشت و نمی‌توانست این کار را انجام دهد. بعد از آن خرید بود که رابطه‌ام با عطا صمیمی‌تر شد و تقریبا خریدهای عمده‌اش را من انجام می‌دادم. عطا و دخترش اصلا فکرش را نمی‌کردند که ممکن است من آدم خلافکاری شوم. من از اعتماد آنها سوء‌‌استفاده کردم.»

اکبر روی صندلی جابه‌جا می‌شود، با نگاه از سرباز محافظ می‌خواهد چند لحظه دیگر هم به او مهلت دهد تا حرفش را تمام کند. «من مرتب به خانه عطا می‌رفتم. او از من پذیرایی می‌کرد و گاهی وقت‌ها به من پول هم می‌داد. او مرد مسنی بود که برای تسکین دردهایش هرازگاهی تریاک مصرف می‌کرد. من هم با او همراه می‌شدم و مواد می‌کشیدم. شاید عطا نباید به یک معتاد اعتماد می‌کرد. من در آن روزها که روابط خوبی با عطا داشتم هرگز فکرش را هم نمی‌کردم روزی او و دخترش را بکشم. لعنت به این اعتیاد.»

وقتی از اکبر می‌پرسم برای این قتل از قبل برنامه‌ریزی کرده بود یا همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد، چند لحظه‌ای سکوت می‌کند، عذاب وجدان در نگاه و صدایش موج می‌زند، اما پشیمانی دیگر حاصلی برایش ندارد. او واقعه را این‌طور تعریف می‌کند: «از قبل نقشه کشیده بودم البته فقط می‌خواستم عطا را بکشم نه دخترش را. یک‌بار که به خانه آنها رفتم چماقی را در زیرزمین پنهان کردم و بعد از آن مترصد فرصتی مناسب بودم تا نقشه‌ام را عملی کنم.»
روز حادثه چه اتفاقی افتاد. قبل از قتل با عطا و دخترش درگیر شدی؟

اکبر جواب می‌دهد: «نه. درگیری نداشتم. من که وارد خانه شدم دختر عطا بیرون رفت. او گفت برای خرید می‌رود. بعد من و عطا شروع به کشیدن تریاک کردیم. حدود نیم ساعت بعد عطا روی زمین دراز کشید. تحت تاثیر مواد مخدر قرار داشت و به‌نظرم رسید سست و بی‌حال شده است، فرصت را مناسب دیدم بلافاصله به زیرزمین رفتم. آن چماق را برداشتم و با آن ضربه‌ای محکم به سرش کوبیدم و بعد با چاقو او را کشتم.»

پیرمرد به دست مردی به قتل می‌رسد که او را امین خودش می‌دانست اما دختر جوان چگونه کشته شد، این را از اکبر می‌پرسم و می‌شنوم: «می‌خواستم بعد از کشتن عطا پول‌هایش را بدزدم و فرار کنم اما از شانس بدم همان موقع دخترش از راه رسید. چاره‌ای جز کشتن او نداشتم چون اگر زنده می‌ماند من دستگیر می‌شدم. او را هم مثل پدرش کشتم اول با چماق به سرش کوبیدم و بعد با چاقو».

هنگامی که در حال ارتکاب قتل بودی، یک لحظه هم پشیمان نشدی؟ چرا کارت را متوقف نکردی و حداقل به دختر عطا فرصت زندگی ندادی؟

اکبر سرش را پایین می‌اندازد، نفس عمیقی می‌کشد و حرفهایش را این‌طور ادامه می‌دهد:
«آن لحظات به هیچ چیز جز رسیدن به پول فکر نمی‌کردم، من برای تامین هزینه اعتیادم به پول زیاد نیاز داشتم و باید به آن می‌رسیدم. دچار جنون شده بودم. اصلا متوجه کارهایم نبودم.»

اکبر بعد از قتل پدر و دختر از خانه آنها می‌گریزد، اما پیش از آن دست به سرقت می‌زند. خودش دراین‌باره توضیح می‌دهد: «تمام خانه را زیر و رو کردم اما فقط 350 هزار تومان آنجا پول بود همان را برداشتم و فرار کردم. به شمال رفتم. می‌خواستم ردی از خودم به جا نگذارم. البته از همان شب اول بود که عذاب وجدان به سراغم آمد اما سعی کردم آن را از خودم دور کنم. پیش خودم می‌گفتم به زودی همه چیز را فراموش می‌کنم، ولی این اتفاق نیفتاد.»

درباره نحوه دستگیری اکبر که از او می‌پرسم، جواب می‌دهد: «ظاهرا برادر عطا بعد از این که دیده بود خبری از او و دخترش نیست، شک کرده و به خانه‌شان رفته و جنازه‌ها را پیدا کرده بود. خب از آنجا که من به خانه مقتولان زیاد رفت و آمد می‌کردم پلیس هم به من مظنون شد البته اول به اتهام قتل دستگیر نشدم در یکی از شهرهای شمال کشور بودم که ماموران گشت من را به جرم مواد مخدر بازداشت کردند. خیلی ترسیده بودم. می‌ترسیدم ماجرای قتل برملا بشود اما کسی متوجه نشد مرا به زندان فرستادند ولی بعد از تهران آمدند و منتقلم کردند. من هم در بازجویی‌ها همه چیز را گفتم و صحنه قتل را بازسازی کردم.»

اکبر اکنون در برابر سنگین‌ترین نوع مجازات قرار گرفته است، درباره خواسته اولیای دم می‌پرسم و او با بغض می‌گوید: «قصاص !‌ البته بچه‌های عطا همه خارج از کشور هستند و شناسایی نشده‌اند، به همین خاطر برادران عطا از من شکایت کرده و قصاص خواسته‌اند حالا دادگاه باید تصمیم بگیرد به خواسته آنها گوش کند یا دستور شناسایی اولیای دم اصلی را بدهد».

از متهم می‌پرسم حرفی برای گفتن با اولیای دم داری؟ گوشه چشمهایش خیس می‌شود، به همراه مامور محافظ از روی صندلی برمی‌‌خیزد و با صدایی آرام می‌گوید: «به آنها می‌گویم می‌دانم کار خیلی بد و وحشتناکی انجام دادم و مقتولان هیچ گناهی نداشتند اما به‌خاطر خانواده‌ام من را عفو کنند.»

اکبر این را می‌گوید و به سمت در خروجی دادگاه می‌رود اما هنوز از چارچوب در رد نشده که سرش را برمی‌گرداند و با صدای بلند می‌گوید: «بنویس مواد من را بیچاره کرد، اعتیاد بدبختم کرد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها