در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قاضی: چند سال است که ازدواج کردید؟
ریحانه: زمانی که ازدواج کردم 18 ساله بودم، حدودا 6 سال است که با هم ازدواج کردیم. یکسال بعد هم پسرم پوریا به دنیا آمد البته حدود یکسال است که جدا از شوهرم زندگی میکنم و با پسرم در خانه پدری هستم.
کدام مشکل یا مساله است که باعث شده شما به فکر جدایی بیفتید؟
شوهرم دچار سوءظن است. همیشه در حال بازجویی کردن از من است که کجا رفتم و چه کسی را دیدم و چه گفتم. مرا خسته کرده، حتی چند بار هم کتکم زده. او دیگر فرد مناسبی برای زندگی نیست. میترسم به پسرم هم آسیب برساند.
شوهرت از کی دچار سوءظن شد. آیا مشکل خاصی داشتید که او را بدبین کرده است؟
ما در محلهای زندگی میکردیم که به خاطر محیطش من اجازه نداشتم زیاد بیرون بروم، اما بعد از اینکه ازدواج کردم، دیگر از این محدودیت راحت شدم تا اینکه یک روز وقتی داشتم از خانه خودم به خانه مادرم میرفتم یکی از اشرار منطقه برایم مزاحمت ایجاد کرد، این صحنه را شوهرم دیده بود و از آن به بعد دیگر اجازه نداد تنها بیرون بروم. حتی خرید خانه را هم خودش انجام میداد، از آن به بعد کمکم درگیری من و شوهرم شروع شد. کار به جایی رسید که حتی برای من محافظ میگذاشت و با شنود تلفنهای مرا چک میکرد.
با شوهرت چطور آشنا شدی؟
در یک ویدئو کلوپ با او آشنا شدم، شوهرم حامد تعمیرکار لوازم صوتی است که در آن ویدئوکلوپ کار میکرد. برای گرفتن فیلم به آن مغازه زیاد میرفتم و در آنجا با هم آشنا شده بودیم. البته نمیدانستم حامد مجرد است، فکر میکردم او همسر دارد چون سنش زیاد بود، اما وقتی مادربزرگش را برای خواستگاری فرستاد فهمیدم تا به حال ازدواج نکرده است.
مگر شوهرت چند ساله بود که تصور میکردی او تشکیل خانواده داده است؟
زمانی که من 18 ساله بودم شوهرم 36 سال سن داشت، فکر نمیکردم مردی در این سن ازدواج نکرده باشد. البته این اختلاف سنی باعث شد که مادرم با ازدواج ما مخالفت کند و حالا میفهمم که حق داشته است. اختلاف سنی زیادی که داریم باعث شده که حامد نسبت به من سوءظن داشته باشد.
چرا مادرت با ازدواج شما مخالف بود؟
حامد فقط سه سال از مادرم کوچکتر بود و مادرم میگفت که من نباید با او ازدواج کنم و بعدها در زندگیام به مشکل برمیخورم که البته متاسفانه این اتفاق هم افتاد و زندگی من وحامد بههم خورد. مادرم درست میگفت.
اما آنچه باعث شد که من چشمم را روی واقعیت ببندم این بود که پدرم در آن زمان نبود، او را بهجرم کلاهبرداری زندانی کرده بودند، من واقعا در شرایط بدی بودم و نمیخواستم باور کنم آنچه مادرم میگوید واقعیت است البته حامد هم دستبردار نبود هر چه مادرم جواب منفی میداد باز هم مادربزرگش را میفرستاد. من هم که شرایط سختی داشتم و فکر میکردم که حامد عاشق من شده به مخالفتهای مادرم توجهی نکردم و با اصرار با حامد ازدواج کردم.
چرا برایت مهم نبود که تا آمدن پدرت صبر کنی؟
واقعیت این است که من از شرایطی که پدرم درست کرده بود در عذاب بودم بههرحال اگر او هم برمیگشت، از عذاب من کم نمیشد، چون باید داراییاش را میفروخت تا بدهیهایش را بدهد، بنابراین مشکلی از من حل نمیشد، به همین خاطر هم بدون اینکه برایم اهمیت داشته باشد که چرا حامد تا این سن ازدواج نکرده به عقد او درآمدم.
این مشکل سوءظن در حامد قبل از ازدواج هم وجود داشته است؟
وقتی ما به مشکل برخوردیم خانوادهاش گفتند که همیشه در رفتارهایش شک و بدبینی وجود داشته است و هر بار که به خواستگاری دختری میرفتند به او مشکوک شده و از ازدواج پشیمان میشده است، البته نمیدانم که چرا این موضوع را به من نگفته بودند و این مساله باعث شد تا سرنوشت من و پسرم دگرگون شود.
میدانستی که شوهرت نسبت به تو دچار سوءظن است چرا بچهدار شدی؟
وقتی با هم ازدواج کردیم، دیگر مادرم میخواست که زندگی ما خوب باشد، بههمین خاطر وقتی دید که با شوهرم مشکل دارم پیشنهاد داد برای اینکه رابطهام با شوهرم خوب شود بچهدار شوم، مادرم معتقد بود که بچه میتواند این سوءظن را برطرف کند که متاسفانه حل نشد. حامد آنقدر بدرفتار شد که مرا کتک هم میزد. حامد هیچوقت نتوانست از من خلافی یا خیانتی ببیند اما به کارهایش ادامه میداد. نصیحت هم در او کارساز نبود، خانوادهاش خیلی با او صحبت کردند، اما هیچ تغییری نمیکرد، یکبار وقتی شوهرم کتکم زد با حالت قهر خانه را ترک کردم، بزرگان فامیلش به خانه ما آمدند تا من و حامد آشتی کنیم، او در برابر همه قول داد دیگر به من مشکوک نشود و دیگر کتکم نزند، اما چند ماه بعد این کار را دوباره تکرار کرد، زندگی ما زندگی شیرینی میتوانست باشد اما حامد خرابش کرد من 5 سال دیگر به این زندگی دردناک ادامه دادم تا فرزندم را بزرگ کنم و فکر میکردم حامد هم به این نتیجه میرسد که باید به خاطر پسرش رفتارهایش را درست کند اما نکرد. او 5 سال فرصت داشت. من یک سال است که ترکش کردم و در این مدت حتی حاضر نشد یکبار به دیدن من و پوریا بیاید، حالا هم برای این که متوجه شود هیچ چشمداشتی به اموالش ندارم و فقط میخواهم جدا شوم حاضرم از همه حق و حقوقم بگذرم به شرط این که حضانت پوریا به من داده شود.
فکر میکنی بتوانی هزینههای بزرگ کردن فرزندت را بپردازی، این کار سخت است، ضمن این که خودت هم میخواهی به خانه مادرت بروی؟
میدانم که شرایط سختی را باید تحمل کنم البته پدرم از زندان آزاد شده و شرایط سخت زندگیاش را پشت سر گذاشته و مسلما میتواند به من کمک کند و پشتوانهام باشد. اما من خودم هم تصمیم گرفتم کار کنم، در یک شرکت به عنوان منشی استخدام شدم، بعدازظهر هم که به خانه میآیم، با مادرم سبزی پاک و ترشی درست میکنیم و میفروشیم. من میتوانم از پسرم خوب مراقبت کنم، او پیش پدری که دچار سوءظن است قطعا آسیب خواهد دید. اما اگر شوهرم حاضر نباشد حضانت پسرم را به من بدهد من مهریه و نفقه این یک سال را هم از او میخواهم.
مریم عفتی
نظر کارشناس
نادر میرزایی، جامعهشناس
فاصله سنی زیاد بین زوجین، عدم شناخت کافی و گاهی آشفتگی خانواده یا یکی از آنها از مهمترین عوامل در سوءظن است. البته نباید فراموش کرد روانشناسان بر این اعتقاد هستند که سوءظن یک نوع بیماری است که ریشه در دوران کودکی فرد دارد و عواملی که یاد شد باعث تشدید آن میشود.
در این پرونده نیز دقیقا همین مشکلات وجود داشته و از هم پاشیدن پایان زندگی زوجی است که سوءظن جای عشق را در آن گرفته است. اولین و مهمترین نکته تفاوت سنی 18 ساله این زوج است. آنها با هم فاصله سنی بسیاری دارند. با توجه به این که زن تازه در مرحله ورود به جوانی ازدواج کرده است در واقع این تردید را برای شوهر به وجود آورده که مبادا وقتی او پیر شد همسرش دیگر مهری از او به دل نداشته باشد. این مشکل بسیاری از زوجهایی است که با فاصله سنی زیاد با هم ازدواج میکنند، اما نکته بعدی که باید به آن اشاره کرد توقعات متفاوتی است که این گونه زوجها از هم دارند، مسلما توقعات یک دختر 18 ساله از شوهرش با توقعات یک مرد 36 ساله از همسرش بسیار متفاوت است و آنها نمیتوانند با هم به یک زبان مشترک برسند.
مرد در سن 36 سالگی مسلما انتظار دارد همسرش رفتارهایی پخته و محکم و با تفکر داشته باشد و مشکلات و معضلات او را درک کند. درست همان چیزهایی که در توان یک دختر 18 ساله که پر از انرژی و نشاط است پیدا نمیشود. همین امر باعث میشود تا فرد کمکم به مسالهای چون خیانت فکر کند، در حالی که این فقط یک اختلافنظر ساده است که به خاطر نوع دیدگاه و طرز فکر متفاوت به وجود آمده است. در چنین احوالی نسخههایی که خانوادهها برای این گونه افراد میپیچند باعث بدتر شدن شرایط زندگی میشود.
البته منکر این نیستم که بچه میتواند باعث دوام زندگی شود و قطعا زوجهایی که فرزند دارند گذشت و فداکاری بیشتری نسبت به هم دارند، اما نکته اینجاست که وقتی زوجین دچار مشکل میشوند، نباید بچهدار شدن را راهحل مشکل بدانند، بچه باعث دوام زندگی است نه برطرف شدن مشکلات آن. این زوجها به خاطر بچه نداشتن دچار اختلاف نشدهاند که حضور بچه به آن فیصله دهد. موضوع اختلاف مساله دیگری است.
بنابراین آنچه مهم و حیاتی در این گونه موارد به نظر میرسد، ابتدا برطرف کردن مشکل با یاری گرفتن از یک متخصص و مشاور خانواده است و بعد از حل شدن مشکل باید به بچهدار شدن فکر کرد.
دادگاههای خانواده خصوصا در مورد زوجهایی که فرزند دارند، با حساسیت بیشتری پروندهها را دنبال میکنند و برای حل اختلاف آنها از داوران و مشاوران استفاده میکنند چرا که سرنوشت کودکان که آینده جامعه ما را میسازند بسیار مهم است. سازش و آشتی کردن زوجها اولین هدف قضات دادگاههای خانواده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: