در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
میخواستم شروع کنم به درس خوندن ولی دیدم اینجوری بدتره چون ناچارم از وقتی که برای حالای اون باید صرف بشه بزنم تا در آینده بهش برسم! بدتر ضرره تا سود. بعدشم یه هدف دستیافتنی داشته باشن و توی آرزوهای بزرگ غرق نشن. چون اینجوری نه به آرزوشون میرسن نه میتونن اون چیزی یا کسی بشن که واقعاً میتونستن.
ت.ن. از قم
هیییسسس! صداش رو در نیاری که فقط همین یه دفعه رو پارتی بازی کردم. اونم واس خاطر تعقل و تعمق و تأملت در بررسی همه جانبه یه موضوع (حالا هر موضوعی، تو بگو درس خوندن) و تشخیص درست ضرر و زیانها یا درست و نادرستیهای چیزی قبل از انجامش. آفرین.
داداش... مرگ من یواش
(یکی از دوستام ازم خواست این ایمیل رو براتون بفرستم چون مطمئنه این مشکل بسیاری از ما نوجووناست و احتمال میده برادرش با خوندن این مطلب تغییری در رویه خودش بده:)
اون زمانها که من و برادرم بچه بودیم آرزو میکردیم زودتر بزرگ باشیم و عصای دست یا بهتر بگم کمک خرج پدرمون بشیم ولی حالا، من پشت کنکوریام و برادرم محصلی که تجدید آوردن جزء جداییناپذیر زندگیش شده. هر وقت چشمم به چینهای صورت مامانم میافته یا به پینههای بیشمار دستهای بابام نگاه میکنم از دست برادرم کفری میشم. وقتی بابام میخنده، فوری خنده از رو لباش محو میشه؛ انگار به یاد بدبختیهاش میافته و به خودش میگه: خنده چیه؟ باورتون نمیشه، ولی وقتی برادرم پدر و مادرم رو عصبانی میکنه و از خونه بیرون میزنه، پدر و مادرم آه سوزناکی میکشن و اون وقته که از عصبانیت دلم میخواد بدترین بلاها سر برادرم بیاد ولی خوب که دقت میکنم میبینم هر دوشون دارن دعا میکنن که بیرون از خونه آسیبی به برادرم نرسه.
ارکیده 18 ساله
رونویسی
شعرهایم آنقدر کوتاهند که یادشان میرود روی کاغذ عبور کنند اما من همان شعرهای ننوشته را برایت میفرستم. برایت سادگی شاپرکها را میفرستم تا با بالشان واژههای پُر حجم نگاهت را توصیف کنی. من برای تو سکوتم را میفرستم و زیستن کنار سوالهای بیپاسخ را. من برای تو مفهوم جهان را، سرابِ پُر از ستارههایم را و واژههای عشقم را میفرستم. این بار حرفهایم را مچاله نکن. من نرگسهای مصلوبم را به فراموشی بادها سپردهام و بوسههای شب را از روی تن ستارهها دزدیدهام تا شمعدانیهایم از اعتماد پنجره گل بدهند. من آینهها را پر از اشک شعرهایم میکنم، پر از سرانجام خوشبختی و برای تو میفرستم. سرانجامِ خوشبختی من! سایهروشن انگشتانم برای نوشتن پر از جوهر واژه شده. بگذار بغض ترانههایم در سهم گریهام بشکند و هر دو به پرستیدن همدیگر برسیم. من به نگاه ابری آسمان احترام میگذارم و قول میدهم زندگیام را، تو را، برایت بفرستم. تو محکومی نرگس را هزار بار رونویسی کنی.
نرگس، عاشقترین ستاره
انتهای زمان
سالها گذشت و من داشتم برای خودم از وسایل داخل خونه چیزی جمع میکردم که وقت رفتن با خودم ببرم. خواستم لحظهای از طلوع ماه رو برای سفرم ببرم اما به طلوع نرسیده، وقت رفتن شد. رفتم، ولی بدون بار! اون موقع فهمیدم که چرا میگن: «تا به خود آمدیم دیر شد».
رضا حسنوند از تهران
آهااااااااااانننننن! این شد یه چی که بگم دمت گرم... کوتاه، باحال، بهدرد بخور، متفکرانه، ماهرانه. ببینم نامه بعدیت چی کار میکنی ها... بازم ای ول.
بچه زرنگش خوبه
میدونید چیه؟ از هر پدر و مادری که بپرسیم بچه خوب کیه؟ میگه: اونی که روی حرف پدر و مادرش حرف نزنه. خب ما هم یه روز شدیم یه بچه خیلی خوب؛ بدون چون و چرا. حرفشون رو گوش کردیم. گفتن بگو: بله، مام گفتیم: بله! ولی این پدر و مادر از ما بهتر، حتی یک بار هم از خودشون نپرسیدن شاید تو دل این ننهمرده هم یه حرفی باشه، از خودش هم بپرسیم. این جوری حداقل بعد از گذشت یک قرن وقتی یاد اون روزها میافتادیم ته دلمون درد نمیگرفت.
نگینی بر حاشیه کویر
ایکیوسانِ زندگی خود باشید
به نظر شما به کی میگن باهوش؟ اونی که معادلات سه مجهولی رو تو سه سوت حل کنه؟ اونی که از چارتا گزینه نزدیک به هم گزینه صحیح رو تیک بزنه؟ یا هر وقت مشکلی پیش اومد سریع عین ایکیوسان چار زانو بشینه و با انگشت سبابهش، رو سرِ کچلش چند تا دایره بندازه و تتهتق! جواب رو پیدا کنه؟
به نظر من اگه هوش آدما بالا بره اما درصد شعورشون تکون نخوره دیگه باهوشی به درد نمیخوره. یعنی اگه توی این معادله فرضی هوش آدما رو بذاریم اما احساس و عاطفه و رفتار عزیز و آقاجون و... ازش بگیریم از این دوگوله چیزی نمیمونه جز یه دونه نخود فرنگی که به درد آبگوشت دیزی هم نمیخوره! آدم باهوش حتماً نباید پروفسور باشه، یه آدم معمولی هم میتونه خیلی زیرک باشه و در بدترین زمان، بهترین بهره رو از هوشش ببره. معادلات زندگی رو تو یک زمان خاص و به یک سری آدم خاص نمیدن که حلش کنه. این جور مسائل تو هر لحظه زندگی اتفاق میافته و اونی باهوشتره که درستتر عمل کنه. یه عروسی که راه کنار اومدن با مادرشوهرش رو بدونه، یه راننده خسته در نوع برخوردش با مسافراش، یه بروبچ باحال که برای حل اولین مشکل به دنبال بهانه نگرده، یه پرسشگر به دنبال پاسخ سوالاش، یه آدمی مثل تو، مثل من، حالا زیاد اون بالامالاها نرو، همین پایینمایینها، مثل پاسخگو.
زهرا فرخی 27 ساله از همدان
خیرالامور؟ ...اوسطها
گاهی اونقدر زندگی رو سخت میگیریم که تمام دنیا از توی مشتمون خارج میشه. گاهی هم آنقدر زندگی به این بزرگی برامون بیاهمیت میشه که همه چیز رو رها میکنیم و همه چیزمون توی عظمت زندگی گم میشه. یه جا یه جمله قشنگ خوندم: «زندگی مثل یه گنجشکه، اگه محکم بگیریش خفه میشه؛ اگه شُل بگیریش میپره. طوری نگهش دار که توی آرامش دستات خوابش ببره».
نشمیل نوازی از بوکان
سهم پاچهخواریهای این شماره زیاد شد! پس فقط جواب پیام پاچهخوارانهت رو میدم: «آسمون این صفحهم، چن تا ماه داره، یکیش تو». تو بشمار که از قضا، مدیر مسئول هم یه خودکار جدید خریده! میترسم تو این گیر و ویر ایشونم بخواد خودکارش رو رو پیام ما امتحان کنه، به جای 30 حرف، بشه 3 حرف!
هر گاه ایکس، پس آنگاه ایگرگ
بابا یکی بیاد به این نیوتون و فارادی و لنز و کولن و... بگه آقا شما مگه بیکار بودین؟ مگه زن و بچه نداشتین که میرفتین برا من قانون کشف میکردین؟ آخرش که چی آخه؟ بابا این کارا که نون و آب نمیشد. میرفتین یه شعری چیزی میگفتین حداقل ما این شعراتون رو واسه امتحانامون حفظ میکردیم. آخه به من چه که سیب خورده تو سر نیوتون؟ خب داداش من، این همه جا تو اون پارک قشنگ! حالا گیر دادی به اون صندلی؟! به من چه کولن گفته دو ذره باردار به هم نیرو وارد میکنن؟ بذار اونقدر نیرو وارد کنن که بترکن! مثلث 180 درجه است؟ میخوام نباشه! که چی اومدین کتابهای ما رو پر کردین از این جور چیزا؟ از دست همین فرمولهای شماست که حوزه امتحانیمون شده عزا خونه دیگه.
سید محمود از کردکوی
پس یه دفه بیا بگو آستین استکبار جهانی شدی و دکمه یقه پیراهن استثمار پیر، خبرم نداری؟ هااااااان؟ بینم... هیچ فکر کردی این آفریقاییها که روی منبع طلای جهان نشستهن وخاستگاه بشر، تاریخ، اکتشافات، تمدنهای اولیه، حتی رویکرد به زندگی اجتماعی و شهرنشینی بودن حالا چرا اینقدر فقیرانه و بیچیز زندگی میکنن؟ عوضش اونایی که چند قرن بیشتر تاریخ ندارن، حالا صاحب شعر و علم و تکنولوژی و اختراع و خیلی چیزا شدهن و من و تو همین جور موندیم اول راه؟ حیف شد، حواسمون رو به حفظ کردن شعر و ادبیات گذشته پرت کردن و به تقویت شعور و علم جدید نرسیدیم. عزای واقعی اینه دلبندم! (آره عزیزم، گرفتم که تو هم محض مزاح گفتی، بلکه یه لبخندی رو لب بروبچ بشینه!!)
پند و مند یا تجربه مجربه؟
تمام اسپندهای ولایتمان را برای این بروبچهها دود کردیم رفت. چقدر روانشناس و دکتر داریم! بَهبَه! خیلی خوشحالیم. بیزحمت یکی هم یک پمادِ بتا متا تتا سهتا دوتا یهتازون بپیچد دور سرِ ما! که گاهی بچه بدی میشویم و غمانگیزناک سیما مینشینیم کف خانه و میگذاریم غصههایمان خودشان را توی دهلیز و بطن چپ و راست و اینور و اونور و همونور و کدومور و؟! قلبمان جا کنند. صفحه را باز میکنی، شونصد و بیست و چهار صد تا ننه و بیبی و بابابزرگ با عصا دنبال آدم میکنند، نفس هم کم نمیآورند. خب بذارید بچه مردم درد دل کند و نریزد توی اون دل نحیفش و بوووومممم شَتلق، استخوانش بشکند. اِ... خجالت هم خوب چیزیهها. اعتماد به نفسم خوبه. روزنامه هم خوبه. بستنی میوهای هم خوبه.
همه چیز خوبه. حالا شاید یه چیزایی هم بد باشه. بگذار خودش زبانش لال، سرش بخورد به یک تخته سنگی، منگی دنگی چیزی میزی، جایی ماییش دردی مردی بگیرد و تمام قلب و ملبش را بریزند قاطی لنگ و پاچهش، با یک من عسل مسل سوسوله ساو حسن سطوره هم نشه خوردش، تا بعد بگه: «چیه داداش؟ ناراحتی؟ دستم کور، چشمم نرم، پام شکسته، خودم تجربه کردهم»!
زینب فخار21 ساله از کاشمر
(آااااخیییی، این ساو حسن سطوره رو هم از ما یادگار داشته باش که نفهمیدیم از 19 تا 21 چه زود گذشت. «تولد و این دو سال همراهیت هر دو دمش گرم»! بشمار ببین اگه از 30 تا کمتر بود بدون که سردبیر و معاون ضمائم خودکارشون رو تازه خریدهن، یکیشون، یا بلکم هر دوشون! یه وقت نیومده باشن ببینن خودکاره خوب مینویسه یا نه، رو پیام 30 حرفی ما امتحانش کرده باشن!!)
پاچهخواری شاعرانه!
دنیا به این حسامی جون/ دوقّرونیم زبون داده/ هر چی سوال سخت کنی/ راحلّشو نشون داده// سوالای سخت تو رو/ تند و سریع حل میکنه/ بگو دو دو تا، میگه نُه!/ زود تو رو مچل میکنه// خوشم مییاد با این همه/ غصه ما رو میخندونه/ حرفای اون چه شیرینه/ مثال قندِ قندونه// به هر کسی که گیر بده/ هی اسمشو چاپ میکنه/ یه شعر ریتمی ببینه/ تیپتیپ و تاپتاپ میکنه!// خلاصه این حسامی جون/ کارش شده فقط همین/ فکر نکنی دروغ میگم/ خودت بیا بخون، ببین!
شبزده عاشق از قم
(این جوری پاچهخواری میکنن؟ که آدم به خاطر طنز و زحمتش نتونه بذارش کنار؟ آره؟ حالا که این طوره، یه مِعرَم من میگم تا به این بهونه، حال و هوای صفحه، به طوری کوللللی کوللللَن عوض شه:) اتل متل نفهمیدم، قندون کی شیرینی رو میچلونه؟ خودت بگو/ آتروپاتش یخای غم آب میکنه ، میگرمونه، خودت بگو/ شعر میبینه اونجورکی تیپتیپ و تاپتاپ میکنه!/ این فنرای بدنو اینجورکی میچربونه، میگردونه! خودت بگو/ یه دوتتا! این، یه دوتتام اون، جمع میزنه/ جوابشو نُه میدونه، خلایقو میچرخونه، خودت بگو/ ای ول بابا، شومام که آره و اینا!/ زبون که نیس! ...نمکدونه؟ ...کی میدونه؟ خودت بگو/ به قول این بچ کوچیکا: «واشتا بینم، فلال نکن!/ اون کیه که با نامههاش، غُششِههالو میتَلشونه؟»! خودت بگو/ بیا با هم با خندهمون، غصهها رو بترسونیم/ چی زود و تند غصهها رو میسوزنه؟ خودت بگو/ خودت بگو، خودت بگو، خو...دت... بِ...گووووووو.
اینقد هم به ما بدین!!
میگن پول حلال مشکلات نیست. من میخوام بدونم رو چه حسابی اینو گفتن؟ به نظر من این شعارها رو اونایی میدن که خوشی زده زیر دلشون و نمیدونن با اون پولی که دارن چیکار کنن. اونا اصلاً تو وضعیت ما قرار نگرفتهن تا ببینن بیپولی چه دردیه و این حرفاشون کاملاً اشتباهه. چرا باید هر شب تو خونهمون جنگ و مرافعه باشه، سرِ چی؟ سرِ بیپولی، بدبختی! منم قبلنا که کمی بیخیال بودم خیلی شعارهای الکی میدادم ولی الان که فکر میکنم میبینم اگه یک کم پولدار بودیم زندگیمون خیلی بهتر از اینا میشد. حالا بعضیا میگن: آقا این حرفها چیه؟ برو ببین اونایی که پول دارن چه مشکلاتی دارن بعد بیا این حرفا رو بزن! ولی باید بگم اونایی که شما میگین، تو پول غرق شدهن. اونا واسه بچه هفت سالهشون گوشی فلان مدل میخرن، ماشین دختر یا پسرشون رو هر سال عوض میکنن، پول تو جیبی پسراشون میلیونی. نه عزیز من، منم منظورم این نوع پولداری نیست. همین قدر بسه که بشه با خیال راحت زندگی کنی و وقتی سرِ ماه میشه هول ورت نداره که ای وای قسط فلان بانک رو چیکار کنم و ای داد قسط اون یکی بانک چی، یا وقتی تنها یه هفته از سر ماه گذشته، پولت ته نکشه و واسه قسطهای بعدی و خرجی خونه نری از هر مرد و نامردی تقاضای پول کنی.
گل همیشه خوشبو از سنندج
دِ... این حرفای بدآموزی چیه؟ اِ... باز خوبه اسمشو نذاشته پول همیشه خوشبو! دِ... آقاجونا، مال دنیا چرک کف دسته. برین بذارین یه خرده از این چرک و مرکا به ما برسه دیگه! ...دِهَه...! برو آقاجون... دِ برو اِ... باز واستاده...!
پارک و سرنگ
چند روز پیش با خانواده به پارکی رفته بودیم که هر کسی اسمش رو میشنید کلی از سرسبزی و تمیزیش تعریف میکرد. وقتی به پارک رسیدیم واقعاً احساس خوبی پیدا کردم، تا اینکه از روی کنجکاوی به گوشهای که جای دنج و خلوتی بود رفتم و چیزی رو دیدم که اصلاً باورم نمیشد. کلی سرنگ و ته سیگار اون گوشه ریخته شده بود. حال بدی پیدا کردم و برگشتم. تمام روز به این فکر میکردم که چرا پارک به این زیبایی جای افرادی شده که هیچ اهمیتی به سلامتی دیگران نمیدن.
ستاره 22 ساله از اراک
در کوچههای کودکی
در غربت آسمان دلم، در خلوت پنهان سایهها، در آن کوچههای تنگ ذهنم، به دنبال تصویر لرزان کودکیهایم میگشتم. به دنبال روِیاهایی که پر بود از خطهای نردبانی لِیلِیهای روزهای تابستان، برای رسیدن به آسمانِ زمین. به دنبال نقاشیهایی که پر بود از پرستوها، پر بود از رنگینکمان بال پروانهها. در آن کوچههای شلوغ اما پرخاطره، من بودم و کودکی گمشدهام.
تنهاترین ساحل از کویر
بیا، اینم زبون! اونم چی؟ از زبون استاد قدیم فیلمهای ترس و وحشت: آدم وقتی زبونش رو میبره سلمونی، باس بدونه که چطور موهاش رو کوتاه کنه! باس همچی بیرحمانه بیفته به جونش و هر چی رودهی درازه از شیکم زبونه بکشه بیرون. اون همه مو رو روی زبون نامهت یادته؟ جنگل مولایی درست کرده بود که همه چی توش گم شده بود. حالا همه اون گمشدهها رو میشه تو همین چند خط پیدا کرد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: